آآقا این افتخار رو به من میدید که موهاتونو براتون شونه کنم؟

 

آآقا این افتخار رو به من میدید که موهاتونو براتون شونه کنم؟


لیزا توی فرودگاه منتظر نشسته بود تا سوار هواپیماش بشه. جایی که نشسته بود، افراد منتظر دیگه‌ای هم بودن که الیزا اونا رو نمی‌شناخت.

همین طور که منتظر بود، کتاب‌مقدسش رو درآورد و شروع کرد به خوندن.
یک دفعه احساس کرد که همه مردم اطرافش دارن بهش نگاه می‌کنن. الیزا سرشو بالا کرد و متوجه شد که دارن به یک جایی درست پشت سر اون نگاه می‌کنند.
برگشت تا ببینه همه دارن به چی نگاه می‌کنن؛ و دید که مهماندار داره یک صندلی چرخداری  رو هل میده که زشت ترین پیرمردی که تا به حال دیده بود، روش نشسته. الیزا می‌گفت پیرمرد موهای بلند سفیدی داشت که فوق‌العاده درهم و آشفته بود. صورتش پر از چین و چروک بود و اصلاً هم مهربون به نظر نمی‌رسید.

اون می‌گفت.......

 



/ 2 نظر / 10 بازدید
mehri

خوب ؟ آخرش ؟

مهری

خوب؟ آخرش چی؟