بانک جامع داستان های کوتاه و آموزنده
داستان های کوتاه جذاب و خواندنی عاشقانه ، زیبا ، آموزنده ، کودکانه و خنده دار
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
و خدا خر را آفرید
نویسنده : محمدرضا - ساعت ٩:۱٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٧/٢٩
 

خدا خر را آفرید و به او گفت:
تو بار خواهی برد، از زمانی که
تابش آفتاب آغاز می شود تا زمانی
که تاریکی شب سر می رسد.و همواره بر
پشت تو باری سنگین خواهد بود.و تو
علف خواهی خورد و از عقل بی بهره
خواهی بود و پنجاه سال عمر خواهی
کرد و تو یک خر خواهی
بود.


خر به خداوند پاسخ داد:
خداوندا! من می خواهم خر باشم،
اما پنجاه سال برای خری همچون من
عمری طولانی است. پس کاری کن فقط
بیست سال زندگی کنم و خداوند آرزوی
خر را برآورده کرد

خدا سگ را آفرید و به او گفت:
تو نگهبان خانه انسان خواهی
بود و بهترین دوست و وفادارترین
یار انسان خواهی شد.تو غذایی را که
به تو می دهند خواهی خورد و سی سال
زندگی خواهی کرد.تو یک سگ خواهی
بود.

سگ به خداوند پاسخ داد:
خداوندا! سی سال زندگی عمری
طولانی است.کاری کن من فقط پانزده
سال عمر کنم و خداوند آرزوی سگ را
برآورد...


خدا میمون را آفرید و به او گفت:
و تو از این سو به آن سو و از
این شاخه به آن شاخه خواهی پرید و
برای سرگرم کردن دیگران کارهای
جالب انجام خواهی داد و بیست سال
عمر خواهی کرد.و یک میمون خواهی
بود.

میمون به خداوند پاسخ داد:
بیست سال عمری طولانی است، من
می خواهم ده سال عمر کنم.و خداوند
آرزوی میمون را برآورده
کرد.

و
سرانجام خداوند انسان را آفرید و به او گفت:
تو انسان هستی.تنها
مخلوق هوشمند روی تمام سطح کره
زمین.تو می توانی از هوش خودت
استفاده کنی و سروری همه موجودات
را برعهده بگیری و بر تمام جهان
تسلط داشته باشی.و تو بیست سال عمر
خواهی کرد.

انسان گفت: سرورم!گرچه من
دوست دارم انسان باشم، اما بیست
سال مدت کمی برای زندگی است.آن سی
سالی که خر نخواست ، آن پانزده
سالی که سگ نخواست و آن ده سالی که
میمون نخواست زندگی کند، به من
بده.

و
خداوند آرزوی انسان را برآورده
کرد...

و
از آن زمان تا کنون انسان فقط بیست
سال مثل انسان زندگی می
کند!!!

و
پس از آن،ازدواج می کند و سی سال
مثل خر کار می کند مثل خر زندگی می
کند ، و مثل خر بار می
برد

و
پس از اینکه فرزندانش بزرگ شدند،
پانزده سال مثل سگ از خانه ای که در
آن زندگی می کند، نگهبانی می دهد و
هرچه به او بدهند می
خورد...!!!
و
وقتی پیر شد، ده سال مثل میمون
زندگی می کند؛ از خانه این پسرش به
خانه آن دخترش می رود و سعی می کند
مثل میمون نوه هایش را سرگرم
کند...!!!


 
comment نظرات ()

 
از امروز ماهانه یک میلیون تومان درآمد کسب کنید
نویسنده : محمدرضا - ساعت ٧:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱٦
 

 

 

 

 

 


 
comment نظرات ()

 
داستان کوتاه
نویسنده : محمدرضا - ساعت ٩:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٩
 

روش برای ایجاد خلاقیت و ایده های بزرگ در ذهن

 

خلاقیت باعث بروز افکار بزرگ در انسان میشود. اما معمولا

سـخت ترین مرحله نــقطه شروع است. افکار بزرگ ما را به سمت پیشرفت راهنمایی کرده و فردایی روشن را برایمــان به ارمغان می آورند. با به کارگیری اصولی که دراین قسمت برای شما شرح می دهیم می تـوانـیـد یـک تـجارت بزرگ و

بی نقص راه اندازید. ما متاسفانه ذهن خود را به انجام این امور عادت نداده ایم. این امر سبب میشود تـا توانایی خـود را بـرای دامـن دادن بـه تـصورات و تخیلات از دست داده و در نـتـیـجه قـدرت تـخـیـل خـود را به کار نگیریم. به همین دلیل

فرصتهای بی شماری را به آسانی از دست می دهیم. ایـده های بـزرگ از مـحـلی فـــرای باورهای شخصی نشات می گـیـرند. بـاید بـه دوردسـت هــا بنگرید و افکار متفاوت را آزمایش کنید تا به نتیجه مطلوب دست پیدا کنید. عده ای بـــا به کار نگرفتن ذهن خود آنرا به طرز وحشتناکی بی حس و کرخت می کنند، چنین رفتاری باعث می شود درخت افکار شما هیچ گاه به بار ننشیند.

1- زیاد مطالعه کنید

ذهن شما همانند بدنتان برای اینکه رشد پیدا کرده و پرورش یابد نیازمند تمرین و تحرک است، و چه تمرینی بهتر از کتاب خواندن. سعی کنید با افکار و عقاید انسان های موفق در طول تاریخ آشنا شوید. شرح حال و تاریخچه زندگی هر یک از آنها را مرور کنید و از آن درس بگیرید. با مطالعه این کتب می توان حدس زد که چگونه این افراد بزرگ ذهن خود را برای رسیدن به بهترین ها پرورش داده بودند. همچنین می توانید مجلاتی نظیر تجارت و یا اقتصاد روز را نیز مطالعه کنید. با آگاهی از نظرات دیگران پیرامون مسایل مختلف شما سطحی نگری را کنار می گذارید و با یک دید عمقی به موضوعات مختلف می نگرید.

2- فرصت هایی را که در آن ذهن شما خلاق است از دست ندهید

شاید بروز بسیاری از مسائل را به شانس واگذار می کنید. تصور شما نادرست است. شاید بعضی مواقع حس می کنید که مغزتان اصلا کار نمی کند و هیچ عکس العملی از خود نشان نمی دهد. اما مواقعی هم وجود دارد که ذهنتان به قدری فعال است که می خواهید انیشتن را به رقابت دعوت کنید. تنها مشکل موجود این است که این زمان طلایی مواقعی که شما به آن نیاز دارید، ظاهر نمیشود. زمانی که ذهن در حال فوران است تا آنجا که می توانید به افکار خود پر و بال دهید. اجازه دهید افکارتان مثل آب آتش نشانی به بالاترین نقطه صعود کنند. هنگامی که برای پرواز کردن به ذهن خود فضا می دهید، او شما را به دوردست ها خواهد برد و نتایج شگفت انگیزی را بدست خواهد داد.

3- یک دفترچه یادداشت به همراه داشته باشید

هنگامیکه افکار بی نظیر به ذهن شما خطور می کنند از ذخیره کردن آنها اطمینان خاطر حاصل کنید. در این امر به یادداشت های ذهنی اکتفا نکنید زیرا ممکن است به دست فراموشی سپرده شوند. سعی کنید همیشه یک دفترچه یادداشت و یا یک ضبط صوت به همراه داشته باشید به ویژه در کنار تخت خواب خود برای مواقعی که افکار طلایی در حدود ساعت 2 نیمه شب به ذهن شما خطور می کنند. هنگامیکه افکارتان در جایی ثبت شوند، شما به راحتی می توانید به آنها دسترسی پیدا کنید و آنها را به سرعت به کار ببندید. افکار بزرگ نیز مانند میوه ها فقط تا زمانی که تازه و شاداب باشند قابل استفاده هستند.

4- از افکار دیگران بهره بجویید

بهره جستن از افکار و عقاید دیگران نیز به نوبه خود روش مناسبی برای گسترش ایده های شخصی شماست. افراد مختلف دارای نقطه نظرات و چشم اندازهای متفاوتی هستند. توانایی های آنها مختلف است و سوابق و پیشینه های متفاوتی دارند. کارکرد ذهن افراد منحصر به فرد است. با مطرح شدن یک بحث در میان جمع ، آنقدر پیشنهادهای مختلف شنیده می شود که نیمی از آنها هرگز به ذهن شما نمی رسیدند. به این طریق شما میتوانید با کوله باری سرشار از افکار متفاوت در جاده تصمیم گیری گام بردارید.

نسبت به نظر هیچ کس بی توجهی نکنید . شاید در نگاه اول احمقانه به نظر برسند اما شاید مانند صدف هایی باشند که در خود گوهرهای گرانقیمتی را جای داده اند. درست نیست که در مورد نظر دیگران به قضاوت بنشینیم سعی کنید به جای قضاوتهای بیهوده آن ها را سبک سنگین کرده و در امور روزمره خود به کار بندید.

5- تغییراتی در محیط اطراف خود ایجاد کنید

گاهی اوقات تنها چیزی که باعث می شود ذهن خسته شما را دوباره به کار اندازد تغییر وضع ظاهری محیط اطرافتان است. اگر چشم انداز پیرامون شما تغییر کند، ذهن شما نیز به صورت ناخود آگاه به سمت یک دیدگاه جدید تغییر جهت می دهد. اگر تمام مدت در پشت میز خود بنشینید ذهن خود را در آن شرایط محدود می کنید و هیچ فضایی برای برانگیختگی او باقی نمی گذارید.

بنابر این میتوانید پیاده روی کنید، به باشگاه ورزشی بروید، کنار آب رود بنشینید و در کل به یک مکان جدید قدم بگذارید تا ذهن شما نیز بتواند آزادانه به تمرین و تقلا بپردازد.

6- بر روی شکاف میان دو نسل خط بطلان بکشید

ذهن کودکان تروتازه و شاداب است. آنها جسور هستند و احساساتشان از طریق فشار های اجتماعی سرکوب نشده است. به جهان با شگفتی می نگرند و مانند بزرگترها پاکی و معصومیت خود را از دست نداده اند. با کودکان پیرامون مسائل مختلف صحبت کنید تا با نقطه نظر ساده و بی آلایش آنها آشنا شوید. اگر می خواهید مشکلی را حل کنید نظر آنها را نیز جویا شوید. عقاید آنها شما را به تعجب وا می دارند. آنها قصد تاثیرگذاری در دیگران را ندارند و همه چیز را تنها با اتکا بر پاکی و صداقت بیان می کنند.

از سوی دیگر با افراد سالخورده و مسن نیز مشورت کنید. آنها مدت ها پیش با تمام این مشکلات مواجه شده اند و با آن دست و پنجه نرم کرده اند. تجربیاتشان آنقدر سودمند و با ارزش است که هیچ قیمتی را نمی توان بر روی آن گذاشت. پس آنها را دست کم نگیرید، با دیدگاههایشان نسبت به زندگی آشنا شوید و از آنها درس بگیرید. قطعا شما را به سوی جهت مناسب هدایت می کنند و از مشکلات در امان خواهید بود.

7- به رفیق شفیق خود مراجعه کنید

همه ما دوستی داریم که به نظر میرسد توانایی پاسخ به تمام مسائل و مشکلات ما را دارد. چرا تنها در مورد مشکلات شخصی از او کمک می خواهید؟ بد نیست گاهی در مورد مسائل مهمتر نیز از او یاری بجویید.

8- به توانایی های خود اتکا کنید

قواعد و اصول کلی را برای یک لحظه هم که شده فراموش کنید. این رهنمون ها در جای خود مفید هستند اما ممکن است مانند یک چشمبند عمل کرده و قدرت داشتن دید وسیع را از شما بگیرند و اجازه دیدن چشم اندازهای متفاوت را به شما ندهند. هرزگاهی خود را از قید و بند قوانین آزاد کنید. شما می توانید بدون توجه به کارآیی روش های گذشته به آسانی و بدون بروز هیچ شک و تردیدی در راه مورد نظر خود گام بردارید. کمی جسارت به خرج دهید و سیستمهای فعلی را زیر سوال برید.

9- در حیطه کاری خود به فعالیت بپردازید

خیلی خوب است که به ذهن خود اجازه دهید آزادانه به گردش بپردازد. اما این گردش باید در حیطه دانش شما انجام پذیرد. اگر یک طراح هستید لازم نیست راه حلی برای مشکلات اقتصادی پیدا کنید. افکار شما تنها در رشته ای که مهارت دارید خوب کار می کنند و در سایر رشته ها نتیجه ای مصیبت بار را به دنبال خواهند داشت. اگر نیاز به ورود به قلمرو دیگری را دارید بهتر است قبل از هر کار با یک متخصص مشورت کنید و اجازه انجام کلیه امور را به دست او بسپارید تا با استفاده از دانش و تخصص خود عمل کند.

10- به ذهن خود آزادی عمل دهید

آیا با تمرین های رایج نویسندگان آشنایی دارید؟ آنها برای مبارزه با محدودیت ها یک روش بسیار جالب را برگزیده اند. فقط کافی است قلم را بر روی کاغذ گذاشته و هر آنچه که در ذهنتان است را بر روی کاغذ بیاورید. میتوانید از مشکلات شروع کنید و به دنبال هیچ گونه ارتباطی در دست نوشته های خود نباشید. مهم نیست که تا چه حد عبث و نا معقول به نظر می رسند. بعدا می توانید مثل یک جدول تناوبی آنها را سازماندهی کنید، در آخر نیز امکان دارد به چیزی دست پیدا کنید که بیهوده و بی ربط باشد اما چیزی که در این مبحث حائز اهمیت است این است که شما به ذهن خود اجازه غرق شدن در مسائل مختلف را داده اید و این خود یک امتیاز محسوب می شود. هیچ کس نمی داند شاید به نتیجه ای برسید که سال ها منتظر آن بوده اید.

11- ایده های گذشته را از نو بسازید

افکار شما مثل کامپیوتر هستند. هر چند وقت یک بار نیاز است که سخت افزار آن را ارتقا دهید. ایده های بزرگ گذشته را پیش روی خود بگذارید و بر روی آن ها عملیات نوسازی انجام دهید. آن ها را اصلاح کنید و برای بهبودی آن ها تلاش کنید. ضمائم لازم را نیز برای تقویت هر چه بیشتر به آنها بیفزایید. این کارها را می توان با نوشتن عقاید اولیه خود بر روی کاغذ و نظم دادن به آشفتگی ذهنتان انجام دهید. عالی به نظر میرسد پس منتظر چه هستید؟ بهتر است در انجام آن تعجیل کنید.

12- از الهه وجودتان یاری بخواهید

آیا یک شی، آهنگ، مکان و یا یک شخص خاص وجود دارد که حضور و یا تجسم او برای شما خوشایند بوده و به ذهنتان نیرویی همچون قدرت موتور جت می دهد. از هیچ تلاشی برای رسیدن به آن مضایقه نکنید. تنها یک چنین چیزهایی هستند که شما را به سمت ابتکارات بدیع رهنمون می سازند. از وجود آن بهره بجویید و اجازه دهید تا انوار طلایی آن به درونتان نفوذ کند و ذهن شما را در بر گیرد.

یک ایده بزرگ از چه ویژگی هایی برخوردار است

شرکت ها و کمپانی های بزرگ به ویژه آن دسته که بر روی مسائلی نظیر طراحی و تبلیغات کار می کنند، سرمایه گذاری های عظیمی صرف می کنند تا به کارکنان خود آموزش دهند که چگونه میتوانند ذهن خود را آزاد کنند تا سرچشمه ایده های بزرگ باشند. خیلی از آنها از کارمندان درخواست ارائه لیست هفتگی ایده ها را میکنند. در چنین محیطی چیزی به عنوان فکر بد وجود ندارد فقط بعضی ایده ها خام هستند.

بنابراین خیال بافی و رویا پردازی کنید تا ذهـن شما به نظریه پردازی عادت کند و از قلمرو سادگی بیرون آید. قدری افسار گسـیـخـــته باشید تا پندار شما به بلندی ها پرواز کرده و اوج گیرد.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

داستان (خارپشت و مار)

 

گویند:خارپشتی از یک مار تقاضا کرد:بگذار من نیز در لانه تو،مأوا گزینم و همخانه تو باشم،مار اندیشه نانموده و بدون تحقیق و شناخت خواهش خارپشت را

 

پذیرفت! و او را به لانه تنگ و کوچک خویش راه داد!چون لانه مار تنگ بود خارهای تیز خارپشت هر دم به بدن نرم مار فرو می رفت و وی را مجروح می ساخت

 

اما،مار از سر نجابت و مهمان دوستی دم بر نمی آورد،سرانجام مار گفت:بنگر که چگونه مجروح و خونین شده ام،آیا می توانی لانه مرا ترک گویی،خارپشت گفت:من

 

نگرانی ندارم،اگر تو نگرانی می توانی لانه دیگری برای خود بیابی.

 

غذای روح

یک دانشمند آزمایش جالبی انجام داد؛

اون یک اکواریوم شیشه ای ساخت و اونو با یک دیوار شیشه ای دو قسمت کرد .تو یه قسمت یه ماهی بزرگتر انداخت و در قسمت دیگه یه ماهی کوچیکتر

ماهی کوچیکه تنها غذای ماهی بزرگه بود و دانشمند به اون غذای دیگه ای نمی داد…او برای خوردن ماهی کوچیکه بارها و بارها به طرفش حمله می کرد، اما هر بار به یه دیوار نامرئی می خورد. همون دیوار شیشه ای که اونو از غذای مورد علاقش جدا می کرد .بالا خره بعد از مدتی ازحمله به ماهی کوچیک منصرف شد.او باور کرده بود که رفتن به اون طرف اکواریوم و خوردن ماهی کوچیکه کار غیر ممکنیه .دانشمند شیشه ی وسط رو برداشت و راه ماهی بزرگه رو باز کرد

…اما ماهی بزرگه هرگز به سمت ماهی کوچیکه حمله نکرد

میدانید چرا؟

اون دیوار شیشه ای دیگه وجود نداشت، اما ماهی بزرگه تو ذهنش یه دیوار شیشه ای ساخته بود.یه دیوار که شکستنش از شکستن هر دیوار واقعی سخت تر بود اون دیوار باور خودش بود. باورش به محدودیت. باورش به وجود دیوار. باورش به ناتوانی…

 

داستان (پسر عاشق)

دختر با نا امیدی و عصبانیت به پسر که روبرویش ایستاده بود نگاه می کرد کاملا از او نا امید شده بود از کسی که انقدر دوستش داشت و فکر می کرد که او هم دوستش دارد ولی دقیقا موقعی که دختر به او نیاز داشت دختر را تنها گذاشت از بعد از پیوند کلیه در تمام مدتی که در بیمارستان بستری بود همه به عیادتش امده بودن غیر از پسر چشمهایش همیشه به دری بود که همه از ان وارد می شدند غیر از کسی که او منتظرش بود حتی بعد از مرخص شدن از بیمارستان به خودش گفته بود که شاید پسر دلیل قانع کننده ای داشته باشد ولی در برابر تمام پرسشهایش یا سکوت بود یا جوابهای بی سر و ته که خود پسر هم به احمقانه بودنش انها اعتراف داشت تحمل دختر تمام شده بود به پسر گفت که دیگر نمی خواهد او را ببیند به او گفت که از زندگی اش خارج شود به نظر دختر پسر خاله اش که هر روز به عیادتش امده بود با دسته گلهای زیبا بیشتر از پسر لایق دوست داشتن بود دختر در حالت عصبی به پهلوی پسر ضربه ای زد زانوهای پسر لحظه ای سست شد و رنگش پرید چشمهایش مثل یخ بود ولی دختر متوجه نشد چون دیگر رفته بود و پسر را برای همیشه ترک کرده بود .

دختر با خود فکر می کرد که چه دنیای عجیبی است در این دنیا که ادمهایی مثل ان غریبه پیدا می شوند که کلیه اش را مجانی اهدا می کند بدون اینکه حتی یک تومان پول بگیرد و حتی قبول نکرده بود که دختر برای تشکر به پیشش در همین حال پسر از شدت ضعف روی زمین نشسته بود و خونهایی را که از پهلویش می امد پاک می کرد و پسر همچنان سر قولی که به خودش داده بود پا بر جا بود او نمی خواست دختر تمام عمر خود را مدیون او بماند ولی ای کاش دختر از نگاه پسر می فهمید که او عاشق واقعی است.

+ نوشته شده توسط در و ساعت | ستاره بدهید

داستان (تفاوت عشق و ازدواج)

 

دانش آموز از آموزگارش سوال کرد: عشق چیست؟

 

معلم: برای اینکه به این سوال پاسخ دهم باید به مزرعه گندم بروی و بزرگترین خوشه گندمی را که می بینی بچینی و برایم بیاوری ولی یک قانون را باید رعایت کنی تو فقط می توانی یک بار از مزرعه عبور کنی و اجازه برگشتن هم نداری.

 

دانش آموز به مزرعه رفت، خوشه های بزرگی دید ولی پیش خودش گفت ممکن است جلوتر خوشه های بزرگ تری هم باشد و به همین ترتیب تا نیمه های مزرعه جلو رفت و با خود فکر کرد مثل اینکه بزرگترین خوشه ها همانهایی بودند که در ابتدا دیده بود ولی طبق قراری که داشت نمی توانست برگردد. باز هم جلوتر رفت تا به انتهای مزرعه رسید ولی از خوشه های بزرگ خبری نبود و ناچار دست خالی نزد معلمش برگشت.

 

معلم به او گفت:این یعنی عشق، تو منتظریک نفر بهتر هســـــتی و زمانی متوجـه می شوی که شخص مورد نظر را از دست داده ای. دانش آموز پرسید: پس ازدواج چیست؟

 

معلم: برای اینکه به این سوال پاسخ بدهم باید به مزرعه ذرت بروی و بزرگترین ذرت را برایم بیاوری. فراموش نکن که قانون قبلی را رعایت کنی. یک بار عبور می کنی و حق برگشت نداری. پسر به مزرعه ذرت رفت و مراقب بود که اشتباه قبلی را تکرار نکند.درهمان ابتدای را ه یک ذرت متوسط را که به نظر مناسب آمد چید و نزد معلمش بازگشت.

 

معلم به او گفت: ازدواج مثل انتخاب ذرت است تو یکی را که به نظرت مناسب بوده انتخاب کردی و معتقدی که بهترین و بزرگترین را انتخاب کرده ای و به این انتخاب اطمینان داری ، این یعنی ازدواج…!عشق یک جوشش کور است و پیوندی از سر نابینایی

 

داستان پیرمرد

یک پیرمرد بازنشسته، خانه جدیدی در نزدیکی یک دبیرستان خرید. یکی دو هفته اول همه چیز به خوبی و در آرامش پیش می رفت تا این که مدرسه ها باز شد. در اولین روز مدرسه، پس از تعطیلی کلاسها سه تا پسربچه در خیابان راه افتادند و در حالی که بلند بلند با هم حرف می زدند، هر چیزی که در خیابان افتاده بود را شوت می کردند و سروصداى عجیبی راه انداختند. این کار هر روز تکرار می شد و آسایش پیرمرد کاملاً مختل شده بود. این بود که تصمیم گرفت کاری بکند.

روز بعد که مدرسه تعطیل شد، دنبال بچه ها رفت و آنها را صدا کرد و به آنها گفت: «بچه ها شما خیلی بامزه هستید و من از این که می بینم شما اینقدر نشاط جوانی دارید خیلی خوشحالم. من هم که به سن شما بودم همین کار را می کردم. حالا می خواهم لطفی در حق من بکنید. من روزی 1000 تومن به هر کدام از شما می دهم که بیائید اینجا و همین کارها را بکنید.»

 

بچه ها خوشحال شدند و به کارشان ادامه دادند. تا آن که چند روز بعد، پیرمرد دوباره به سراغشان آمد و گفت: ببینید بچه ها متأسفانه در محاسبه حقوق بازنشستگی من اشتباه شده و من نمی تونم روزی  ۱۰۰تومن بیشتر بهتون بدم. از نظر شما اشکالی نداره؟

 

بچه ها گفتند: «100 تومن؟ اگه فکر می کنی ما به خاطر روزی فقط 100 تومن حاضریم این همه بطری نوشابه و چیزهای دیگه رو شوت کنیم، کورخوندی. ما نیستیم.» و از آن پس پیرمرد با آرامش در خانه جدیدش به زندگی ادامه داد

 

داستان بیسکوییت

یک زن جوان در سالن فرودگاه منتظر پروازش بود

 

چون هنوز چند ساعت به پروازش باقی مانده بود ، تصمیم گرفت برای گذراندن وقت کتابی خریداری کند. او یک بسته بیسکویت نیز خرید

 

او بر روی یک صندلی دسته دار نشست و در آرامش شروع به خواندن کتاب کرد

 

در کنار او یک بسته بیسکویت بود و در کنارش مردی نشسته بود و داشت روزنامه می خواند

 

وقتی که او نخستین بیسکویت را به دهان گذاشت ، متوجه شد که مرد هم یک بیسکویت برداشت و خورد. او خیلی عصبانی شد ولی چیزی نگفت

 

پیش خود فکر کرد: «بهتر است ناراحت نشوم ، شاید اشتباه کرده باشد.»

 

ولی این ماجرا تکرار شد. هر بار که او یک بیسکویت برمی داشت ، آن مرد هم همین کار را می کرد. این کار او را حسابی عصبانی کرده بود ولی نمی خواست واکنش نشان دهد

 

وقتی که تنها یک بیسکویت باقی مانده بود ، پیش خود فکر کرد

 

«حالا ببینم این مرد بی ادب چه کار خواهد کرد؟»

 

مرد آخرین بیسکویت را نصف کرد و نصفش را خورد.

این دیگه خیلی پررویی می خواست

 

او حسابی عصبانی شده بود

 

در این هنگام بلندگوی فرودگاه اعلام کرد که زمان سوار شدن به هواپیماست. آن زن کتابش را بست ، چیزهایش را جمع و جور کرد و با نگاه تندی که به مرد انداخت از آنجا دور شد و به سمت دروازه اعلام شده رفت

 

وقتی داخل هواپیما روی صندلی اش نشست ، دستش را داخل ساکش کرد تا عینکش را داخل ساکش قرار دهد و ناگهان با کمال تعجب دید که جعبه بیسکویتش آنجاست ، باز نشده و دست نخورده

 

خیلی شرمنده شد

 

از خودش

 

بدش آمد

 

یادش رفته بود که

 

بیسکویتی که خریده بود را داخل ساکش گذاشته بود

 

آن مرد بیسکویتهایش را با او تقسیم کرده بود ، بدون آنکه عصبانی و برآشفته شده باشد

 

حکمت

تنها نجات یافته کشتی، اکنون به ساحل این جزیره دور افتاده، افتاده بود.

او هر روز را به امید کشتی نجات، ساحل را و افق را به تماشا می نشست.

سرانجام خسته و نا امید، از تخته پاره ها کلبه ای ساخت تا خود را از خطرات مصون بدارد و در آن  بیاساید.

اما هنگامی که در اولین شب آرامش در جستجوی غذا بود، از دور دید که کلبه اش در حال سوختن است و دودی از آن به آسمان می رود.

بدترین اتفاق ممکن افتاده و همه چیز از دست رفته بود.

از شدت خشم و اندوه در جا خشک اش زد. فریاد زد:

« خدایــــا! چطور راضی شدی با من چنین کاری بکنی؟ »

صبح روز بعد با صدای بوق کشتی ای که به ساحل نزدیک می شد از خواب پرید.

کشتی ای آمده بود تا نجاتش دهد. مرد خسته، و حیران بود.

نجات دهندگان می گفتند:

“خدا خواست که ما دیشب آن آتشی را که روشن کرده بودی ببینیم

 

داستان انگلیسی با ترجمه فارسی

A man called home to his wife and said, “Honey I have been asked to go fishing up in Canada with my boss & several of his Friends.

 

مردی باهمسرش در خانه تماس گرفت و گفت:”عزیزم ازمن خواسته شده که با رئیس و چند تا از دوستانش برای ماهیگیری به کانادابرویم”

 

We’ll be gone for a week. This is a good opportunity for me to get that Promotion I’v been wanting, so could you please pack enough Clothes for a week and set out

 

ما به مدت یک هفته آنجا خواهیم بود.این فرصت خوبی است تا ارتقائ شغلی که منتظرش بودم بگیرم بنابراین لطفا لباس های کافی برای یک هفته برایم بردار و وسایل ماهیگیری مرا هم آماده کن

 

my rod and fishing box, we’re Leaving From the office & I will swing by the house to pick my things up” “Oh! Please pack my new blue silk pajamas.”

 

ما از اداره حرکت خواهیم کرد و من سر راه وسایلم را از خانه برخواهم داشت ، راستی اون لباس های راحتی ابریشمی آبی رنگم را هم بردار

 

The wife thinks this sounds a bit fishy but being the good wife she is, did exactly what her husband asked.

 

زن با خودش فکر کرد که این مساله یک کمی غیرطبیعی است اما بخاطر این که نشان دهد همسر خوبی است دقیقا کارهایی را که همسرش خواسته بود انجام داد..

 

The following Weekend he came home a little tired but otherwise looking good.

 

هفته بعد مرد به خانه آمد ، یک کمی خسته به نظر می رسید اما ظاهرش خوب ومرتب بود

 

The wife welcomed him home and asked if he caught many fish?

 

همسرش به او خوش آمد گفت و از او پرسید که آیا او ماهی گرفته است یا نه؟

 

He said, “Yes! Lots of Salmon, some Bluegill, and a few Swordfish. But why didn’t you pack my new blue silk pajamas like I asked you to Do?”

 

مرد گفت :”بله تعداد زیادی ماهی قزل آلا،چند تایی ماهی فلس آبی و چند تا هم اره ماهی گرفتیم . اما چرا اون لباس راحتی هایی که گفته بودم برایم نگذاشتی؟”

 

You’ll love the answer

 

جواب زن خیلی جالب بود…

 

The wife replied, “I did. They’re in your fishing box…..”

 

 

زن جواب داد: لباس های راحتی رو توی جعبه وسایل ماهیگیریت گذاشته بودم

 

 

معمای مرگ

اولش فقط دردناک بود، یک خانواده مسموم شدند و پسر ۱۷ ساله شان رفت توی کما. چند روز بعد جوانی که دکترها جوابش کرده بودند، صبح زود در حالت افسردگی از خانه خارج شد و بعد از ظهر جنازه اش را از رودخانه جاجرود گرفتند. بعدتر، یک پسر زیر بیست سال، رفت بار یک کامیون آهن را خالی کند. باران می آمد. قسمت بار کامیون که بالا رفت با سیم برق برخورد و اتصالی کرد. پسر دستگیره در را گرفت تا پیاده شود و...

تنها چند روز بعد تازه دامادی سکته کرد و از دنیا رفت. خبر رسید که آن جوان ۱۷ ساله که در کما بود هم تمام کرده.

 

حالا فقط دردناک نبود، شبیه یک شوخی ترسناک شده بود که فقط گریبان جوان ها را می گرفت، آن هم به بدترین شکل ها. مردم جمع شدند و "شیلان کشیدند"، یک جور آش نذری برای این جور وقت ها. گفتند یک گاو هم قربانی می کنیم تا فرشته مرگ دست از سر جوان ها بردارد.

 

فقط چند روز بعد جسد به دار آویخته جوانی را از بالای درختی پایین کشیدند. به قتل رسیده بود.

یک هفته نگذشته جوان هجده ساله ای با ماشینش رفت زیر کامیون. دیروز بود.

امروز صبح با خبر مرگ جوان دیگری بیدار شدیم. یک هفته پیش سم خورده، اما پشیمان شده بود. می گفت:" تو را به خدا نجاتم بدهید، دیگر غلط می کنم از این کارها بکنم." می دانستیم همیشه زندگی رقت باری داشته و این اواخر معتاد هم شده بود. دیگر طاقت نداشت. دوام نیاورد.

 

در دوماه گذشته به طور متوسط هر هفته یک جوان از دست رفته. همه خانواده ها عزادارند، ما هم. محله ما این روزها با معمای عجیبی روبه روست.

 

فرشته

در مطب دکتر به شدت به صدا درآمد

دکتر گفت کیه در را شکستی! بیا تو..

در باز شد و دختر کوچولوی نه ساله ای که خیلی پریشان بود به طرف دکتر دوید: آقای دکتر! مادرم ! و در حالی که نفس نفس می زد ادامه داد: التماس می کنم با من بیایید! مادرم خیلی مریض است!

دکتر گفت : باید مادرت را اینجا بیاوری ٬ من برای ویزیت به خانه کسی نمی روم.

دختر گفت : ولی دکتر من نمی توانم . اگر شما نیایید او می میرد.

و اشک از چشمانش سرازیر شد.

دل دکتر به رحم آمد و تصمیم گرفت همراه او برود. دختر دکتر را به طرف خانه راهنمایی کرد٬ جایی که مادر بیمارش در رختخواب افتاده بود.

دکتر شروع کرد به معاینه و توانست با آمپول و قرص تب او را پایین بیاورد و نجاتش بدهد. او تمام طول شب را بر بالین زن ماند تا صبح که علایم بهبود در او دیده شد.

زن به سختی چشمانش را باز کرد و از دکتر به خاطرکاری که کرده بود تشکر کرد.

دکتر به او گفت : باید از دخترت تشکر کنی. اگر او نبود حتما می مردی؟

مادر با تعجب گفت: ولی دکتر دختر من سه سال است که از دنیا رفته و به عکس بالای تختش اشاره کرد.

پاهای دکتر از دیدن عکس روی دیوار سست شد.

این همان دختر بود!!!

فرشته ای کوچک و زیبا!!


 
comment نظرات ()

 
داستان کوتاه
نویسنده : محمدرضا - ساعت ٥:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/۸
 

 
داستان کوتاه و زیبای شیر همه فن حریف
یک روز آفتابی شیری در بیرون لانه اش نشسته بود و داشت آفتاب میگرفت؛ در همین حال روباهی سر رسید
روباه: می دونی ساعت چنده آخه ساعت من خراب شده.
شیر : اوه. من می تونم به راحتی برات درستش کنم.
روباه : اوه. ولی پنجه های بزرگ تو فقط اونو خرابتر می کنه.
شیر : اوه. نه. بده برات تعمیرش می کنم.
روباه : مسخره است. هر احمقی میدونه که یک شیر تنیل با چنگالهای بزرگ نمی تونه یه ساعت مچی پیچیده رو تعمیر کنه.
شیر : البته که می تونه. اونو بده تا برات تعمیرش کنم.
شیر داخل لانه اش شد و بعد از مدتی با ساعتی که به خوبی کار می کرد بازگشت. روباه شگفت زده شد و شیر دوباره زیر آفتاب دراز کشید و رضایتمندانه به خود می بالید.
بعد از مدت کمی گرگی رسید و به شیر لمیده در زیر آفتاب نگاهی کرد.
گرگ : می تونم امشب بیام و با تو تلویزیون نگاه کنم؟ چون تلویزیونم خرابه.
شیر : اوه. من می تونم به راحتی برات درستش کنم.
گرگ : از من توقع نداری که این چرند رو باور کنم. امکان نداره که یک شیر تنبل با چنگال های بزرگ بتونه یک تلویزیون پیچیده رو درست کنه.
شیر : مهم نیست. می خواهی امتحان کنی؟
شیر داخل لانه اش شد و بعد از مدتی با تلویزیون تعمیر شده برگشت. گرگ شگفت زده و با خوشحالی دور شد.

حال ببینیم در لانه شیر چه خبره؟
در یک طرف شش خرگوش باهوش و کوچک مشغول کارهای بسیار پیچیده بوسیله ابزارهای مخصوص هستند
و در طرف دیگر شیر بزرگ مفتخرانه لمیده است.

نتیجه :
اگر می خواهید بدانید چرا یک مدیر مشهور است به کار زیردستانش توجه کنید.

نکته مدیریتی در دنیای کاری
اگر می خواهید بدانید چرا یک شخص نالایق ارتقا پیدا می کند ؛ به کار زیردستانش نگاه کنید
__________________
رمز پیروزی اراده است. "روبرتسون"


ما اراده کردیم و پا در جاده ی مه آلود و زیبای جوانی نهادیم. ما رفتن را زندگی کردیم، اندیشه هایمان را به زلف باد و باران سپردیم و وسعت بی پایان سکوت را فریاد زدیم.
ما مسافر جاده های فردا شدیم
.
قاصدک را به مهمانی خدا فرستادیم تا التماس ها را به او برساند و همچنان به پیش خواهیم رفت ما زندگی را هرگز نمیبازیم.


 
comment نظرات ()

 
مطالب جالب و طنز
نویسنده : محمدرضا - ساعت ۱٠:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٤
 

 

ماهواره امید

 

 

طنزسروده‌ای از محمد جاوید، یکی از طنزسرایان جوان کشورمان

 به نقل از وبلاگش

 

به پشتم گوییا تیزاب کردند... ز وحشت زَهره ام را آب کردند 
به امید خداوند تبارک... من ِ بیچاره را پرتاب کردند 

پروبالم سریعاً باز کردم... به سوی کهکشان پرواز کردم 
رصد کردم یکایک اختران را... برای بعضی هاشان ناز کردم 

وچون بنده کمی خوش تیب بودم... به قدر و قیمت خود می فزودم 
در آن جا گرچه خارج بودم از جو ...شدم جو گیر وهی دل می ربودم 

(
ثریا)گرچه خوب ودیدنی بود ... گل باغ وجودش چیدنی بود 
ولی ( ناهید) با آن قد و قامت ... برایم جالب و بوسیدنی بود 

از او البته اول شرم کردم ... ولی کم کم سرش را گرم کردم 
وبا ارسال موج عشقولانه... به هرجوری دلش را نرم کردم 

ازاو هر لحظه رنگ و بو گرفتم... به عشق او شدیداً خو گرفتم 
سپس در محضرعقد (عطارد)... بله را عاقبت از او گرفتم 

ودر سرمای یک روز زمستان ... که می غرید هر سو رعد و طوفان 
زنم شد عاقبت سیاره( ناهید )*... شهود عقدمان( بهرام) و( کیوان ) 

اگرچه کار من کاوشگری بود... راپورت از( ماه) و( مارس) و (مشتری) بود 
ولیکن عاشقی کار مرا ساخت... «‌آخه » ناهید چیز دیگری بود 

بگو از قول من ای مشتی « جاوید » ... شده( امید) خاطر خواه( ناهید
بگردد دور او هرروز و هر شب ...گواه عشقشان هم ماه و خورشید 

کسی که در خط ِ «عشقه » همیشه ... « شده نازک دلش مانند شیشه » 
فراموشش کنید و بی خیالش ... « برای فاطی این تنبون نمیشه»»

 

ناهید=سیاره زهره یا ونوس-رب النوع عشق بین یونانیان

 

 

 

  •  
  •  

     

    دستورالعمل حل مشکلات در سازمان در ایران

     

     

     

  •  
  •  

     

    ریاضیدان ها
    ریاضیدانها به آفریقا می روند ، هر موجودی که فیل نیست کنار می گذارند و سپس یکی از آنها را که باقی مانده است می گیرند .
    البته ریاضیدانهای با تجربه ، ابتدا سعی می کنند تا ثابت کنند حداقل یک فیل در آفریقا وجود دارد . آنگاه به آنجا می روند . 
    استادان ریاضی ، با تجربه ، ابتدا ثابت می کنند حداقل یک فیل در آفریقا وجود دارد و سپس پیدا کردن و شکار آن را به عنوان تمرین برای دانشجو باقی می گذارند

    مهندسان نرم افزار کامپیوتر
    این دسته شکار فیل را بر
    اساس اجرای الگوریتم زیر انجام می دهند : 
    گام 1) برو به آفریقا
    گام 2) از دماغه رود نیل ( جنوبی ترین نقطه آفریقا ) شروع کن
    گام 3) به سمت شمال حرکت کن و هر منطقه را از غرب به شرق بپیما .
    گام 4) در هر گذر ،
    الف – هر حیوانی را که می بینی شکار کن .
    ب – آن را با فیل مقایسه کن .
    ج – اگر با هم برابر بودند کار تمام است و گرنه برو به گام 3 
    برنامه نویسان با تجربه ، ابتدا یک فیل را در قاهره (شمال آفریقا) قرار می دهند تا مطمئن شوند که الگوریتم فوق خاتمه می یابد .

    اقتصاددان ها
    اقتصاددان ها فیلی را شکار نمی کنند ، زیرا اعتقاد دارند که با ایجاد بازار آزاد و دادن پول به اندازه کافی به فیلها ، خودشان ، خودشان را شکار می کنند .

    سیاستمداران لیبرال
    از آنجا که این دسته معتقدند که همه موجودات راست می گویند لذا اولین حیوانی را که می بینند شکار کرده و می گویند که این فیل است ! و نظر هر کسی قابل احترام است لذا اینها درست می گویند . 

    سیاستمداران دموکرات
    ابتدا شکار کردن فیل را به رای گذاشته اگر حائز اکثریت آرا بشود آنگاه به نیرو های مردمی دستور شکار آن را می دهند ! 

    سیاستمداران دیکتاتور
    هر چه دیکتاتور بگوید همان است ! پس اولین موجودی که به شما بدهند فیل است ! 

    سیاستمداران آمریکایی
    ابتدا با استفاده از رسانه های گروهی نشان می دهند که فیل ها یا تروریست هستند یا در حال تهیه بمب هسته ایی ! سپس با متحدانشان به آفریقا لشکر کشی می کنند . پس از اشغال کامل قاره سیاه ، اعلام می کنند که هیچ فیلی اینجا نبوده است ! و اینها اشتباهات اطلاعاتی سازمانها سیا و همکارانش بوده است . 

    برخی دیگر از سیاستمداران
    به هیچ وجه فیل را شکار نمی کنند . اما آنها فیل هایی را که شما گرفته اید بین مردمی که به آنها رای داده اند تقسیم می کنند .

    روانشناسان
    اینها ابتدا شما را هیپنوتیزم کرده و به شما می قبولانند که آنها فیل شکار کرده اند . پس از بیداری نیز به شما می گویند که اگر الان فیل نمی بینید یا شیزوفرنی شده اید یا دچار توهم در ضمیر ناخود آگاه خود ! 

    وکلای حقوق
    وکلا فیل شکار نمی کنند . ولی دور گله فیلها می گردند و در مورد اینکه هر کدام از فضولاتی که بر روی زمین ریخته متعلق به کدام فیل است ، بحث می کنند .
    البته اگر کسی آنها را استخدام نماید می توانند بر اساس شکل و رنگ یکی از همان فضولات ثابت کنند که کل گله به موکلشان تعلق دارد . 

    معاونین بخش مهندسی ، تحقیق و توسعه
    اینان خیلی سعی می کنند که فیلی را شکار کنند ، اما کارمندانشان به آنها اطمینان می دهند که تمام فیلهای موجود قبلا شکار شده اند .

    مامورین کنترل کیفیت
    اینها به فیلها کاری ندارند ، بلکه دنبال اشتباهات سایر شکارچیان می گردند

     

     

     

     

  •  
  • چیستان!

    • طبقه بندی:طنز، 
     

     

    اینو چطوری حلش می کنی؟ فقط یک سؤاله، پس وقت بذار و درباره اش فکر کن.

     

    از بچه های پیش دبستانی این سؤال پرسیده شد :

    «اتوبوس توی این شکل به کدوم طرف میره؟»

      

      

     

    .

     

    با دقت به شکل نگاه کن.

    می تونی جواب بدی

      

      

     

      

      

      

    .

      

    (جواب های ممکن چپ یا راست هست)

    درباره اش فکر کن

    .

      

      

    هنوز نمی دونی؟

    باشه، من بهت میگم.

    بچه های پیش دبستانی همگی جواب دادند : «چپ»

      

    وقتی ازشون پرسیدن : «چرا فکر می کنید اتوبوس داره به طرف چپ میره؟»

    اونا جواب دادن :

    «چون تو نمی تونی در اتوبوس رو ببینی.»

    .

    .

    الآن چه احساسی داری؟؟؟

     

       

        

    می دونم، منم همینطور!.

     

     

     

     

  •  
  • کاریکلماتور

    • طبقه بندی:طنز، 
     

     

    درخت تا زنده است دسته تبر نمی شود.

     

    معلمی را دیدم که در به در دنبال شغل با کلاس تری می گشت. 

     

    وقتی که آدم پر چانه رفت، سکوت به هوش آمد.

     

    آدم حق به جانب، روی صندلی متهم یا شاکی هم که نشسته باشد، زحمت قضاوت را خود به عهده می گیرد. 

     

    بعضی ها خود را مهندس ناظر ساختمان ایمان و اندیشه دیگران می دانند.

     

    تمام مغرورانی که به زمین سم می کوبیدند، نمی دانستند که روی سقف نازک گور خود ایستاده اند. 

     

    آنچه مسلم است، جمجمه، اتاق بایگانی مغز نیست. 


     
    comment نظرات ()

     
    داستان های پندآموز
    نویسنده : محمدرضا - ساعت ۱٠:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٤
     

    استاد دانشگاه با این سوال شاگردانش را به چالش ذهنی کشاند
    آیا خدا هر چیزی که وجود دارد را خلق کرد؟

     

    شاگردی با قاطعیت پاسخ داد : بله او خلق کرد
    استاد گفتاگر خدا همه چیز را خلق کرد, پس او شیطان را نیز خلق کرد. چون شیطان نیز وجود دارد و مطابق قانون که کردار ما   نمایانگر ماست , خدا نیز شیطان است
    شاگرد آرام نشست و پاسخی نداداستاد با رضایت از خودش خیال کرد بار دیگر توانست ثابت کند که عقیده به مذهب افسانه و خرافه ای بیش نیست
    شاگرد دیگری دستش را بلند کرد و گفتاستاد میتوانم از شما سوالی بپرسم؟
    استاد پاسخ دادالبته
    شاگرد ایستاد و پرسیداستاد, سرما وجود دارد؟؟
    استاد پاسخ داداین چه سوالی است البته که وجود دارد. آیا تا کنون حسش نکرده ای؟ 
    مرد جوان گفتدر واقع آقا, سرما وجود ندارد. مطابق قانون فیزیک چیزی که ما از آن به سرما یاد می کنیم در حقیقت نبودن گرماست،در واقع سرما وجود ندارد. این کلمه را بشر برای اینکه از نبودن گرما توصیفی داشته باشد خلق کرد
    شاگرد ادامه داد استاد تاریکی وجود دارد؟
    استاد پاسخ دادالبته که وجود دارد
    شاگرد گفتدوباره اشتباه کردید آقا! تاریک هم وجود ندارد. تاریکی در حقیقت نبودن نور است. نور چیزی است که میتوان آنرا مطالعه و آزمایش کرد. اما تاریکی را نمیتوان ، تاریکی واژه ای است که بشر برای توصیف زمانی که نور وجود ندارد بکار ببرد
    در آخر مرد جوان از استاد پرسیدآقا, شیطان وجود دارد؟؟
    استاد که زیاد مطمئن نبود پاسخ دادالبته همانطور که قبلا هم گفتم. ما او را هر روز می بینیم. او هر روز در مثال هایی از رفتارهای غیر انسانی بشر به همنوع خود دیده میشود. او در جنایتها و خشونت های بی شماری که در سراسر دنیا اتفاق می افتد وجود دارد. اینها نمایانگر هیچ چیزی به جز شیطان نیست
    و آن شاگرد پاسخ دادشیطان وجود ندارد آقا. یا حداقل در نوع خود وجود ندارد.شیطان را به سادگی میتوان نبود خدا دانستدرست مثل تاریکی و سرما.کلمه ای که بشر خلق کرد تا توصیفی از نبود خدا داشته باشدخدا شیطان را خلق نکرد. شیطان نتیجه آن چیزی است که وقتی بشر عشق به خدا را در قلب خودش حاضر نبیندمثل سرما که وقتی اثری از گرما نیست خود به خود می آید و تاریک که در نبود نور می آید 

     

    ....آن مرد جوان همان آلبرت انیشتین بود

     

     

     

  •  
  •  

     

    روزی یکی از شاگردان شیوانا در حضور جمع از او خواست تا روش شناختن پلیدی از پاکی را به او بیاموزد . شیوانا پاسخ داد : " هر گاه دیدی رفتار یا گفتار یا نظریه یا عملی قصد نابود کردن کوچکترین واحد اجتماع یعنی خانواده را دارد بدان که پشت آن دید گاه و گفتار یا نظریه پلیدی پنهان شده است !؟ "

    شاگرد پرسید : " مگر کوچکترین واحد اجتماع چه ویژگی شاخصی دارد که همه پلیدان تاریخ در تلاش اند که آن را از هم بپاشند ؟ " شیمانا پاسخ داد : " از به هم پیوستن و کنار هم چیده شدن این واحد های کوچک است که جامعه بزرگ آرام آرام شکل می گیرد وپلیدی برای منهدم ساختن جامعه انسانی به اصلی ترین واحد تشکیل دهنده جامعه یعنی خانواده و یا پیوند متعهدانه یک زوج حمله می کند.

     

     

     

  •  
  •  

     

    تنها بازمانده یک کشتی شکسته به جزیره کوچک خالی از سکنه افتاد . 
    او با دلی لرزان دعا کرد که خدا نجاتش دهد و اگر چه روزها افق را به دنبال یاری رسانی از نظر می گذارند، اما کسی نمی آمد . 
    سرانجام خسته و از پا افتاده موفق شد از تخته پاره ها کلبه ای بسازد تا خود را از عوامل زیان بار محافظت کند و داراییهای اندکش را در آن نگه دارد . 
    اما روزی که برای جستجوی غذا بیرون رفته بود، به هنگام برگشتن دید که کلبه اش در حال سوختن است و دودی از آن به آسمان می رود. متاسفانه بدترین اتفاق ممکن افتاده و همه جیز از دست رفته بود . 
    از شدت خشم و اندوه درجا خشک اش زد............ فریاد زد: " خدایا چطور راضی شدی با من چنین کاری کنی؟ "
    صبح روز بعد با صدای بوق کشتی ای که به ساحل نزدیک می شد از خواب پرید. کشتی ای آمده بود تا نجاتش دهد . 
    مرد خسته، از نجات دهندگانش پرسید : شما از کجا فهمیدید که من اینجا هستم؟ 
    آنها جواب دادند: ما متوجه علائمی که با دود می دادی شدیم .
    وقتی که اوضاع خراب می شود، ناامید شدن آسان است. ولی ما نباید دلمان را ببازیم .......... 
    چون حتی در میان درد و رنج دست خدا در کار زندگی مان است .
    پس به یاد داشته باش ، در زندگی اگر کلبه ات سوخت و خاکستر شد، ممکن است دودهای برخاسته از آن علائمی باشد که عظمت و بزرگی خداوند را به کمک می خواند .

     

     

     

  •  
  •  

     

     

    روزی مردی خواب عجیبی دید . دید که رفته پیش فرشته ها و به کارهای آنها نگاه می کند . هنگام ورود دسته بزرگی از فرشتگان را دید که سخت مشغول کارند و تند تند نامه هایی را که توسط پیکها از زمین می رسند ، باز می کنند و آنها را داخل جعبه هایی می گذارند . مرد از فزشته ای پرسید : شما دارید چه کار می کنید ؟ فرشته در حالی که داشت نامه ای را باز می کرد ، گفت : اینجا بخش دریافت است و ما دعا ها و تقاضاهای مردم از خداوند را تحویل می گیریم .مرد کمی جلوتر رفت ، باز دسته بزرگی از فرشتگان را دید که کاغذ هایی را داخل پاکت می کنند و آنها را توسط پیکهایی به زمین می فرستند . مرد پرسید : شما چه کار می کنید ؟ یکی از فرشتگان با عجله گفت اینجا بخش ارسال است ، ما الطاف و رحمت های خداوند را برای بندگان به زمین می فرستیم . مرد کمی جلوتر رفت و یک فرشته را دید که بیکار نشسته . مرد با تعجب از فرشته پرسید : شما اینجا چه می کنید و چرا بیکارید ؟ فرشته جواب داد : اینجا بخش تصدیق جواب است . مردمی که دعا هایشان مستجاب شده ، باید جواب بفرستند ولی فقط عده بسیار کمی جواب می دهند . مرد از فرشته پرسید : مردم چگونه می توانند جواب بفرستند ؟ فرشته پاسخ داد : بسیار ساده ، فقط کافیست بگویند:

    خدایا شکر... 

     

     

     

  •  
  •  

     

    یه سخنران معروف سمینار خود را با بالا گرفتن یک 20 دلاری آغاز نمود. او از 200 نفر شرکت کننده در سمینار پرسید : " کی این اسکناس 20 دلاری رو دوست داره ؟"
    دست ها شروع به بالا رفتن کرد .

     

    او گفت : " من می خوام این 20 دلاری رو به یکی از شما بدم. اما اول بذارین یه کاری بکنم. " سپس شروع به مچاله نمودن اسکناس کرد.

     

    پس دوباره پرسید : " کسی هست که هنوز این اسکناس رو بخواد ؟ "

     

    باز دست ها بالا رفت .

     

    او اینگونه ادامه داد :" خب ، اگر من اینکار رو با اسکناس بکنم چی ؟ "
    و بعد اسکناس رو به زمین انداخت و با کفش خود شروع به مالیدن آن به کف اتاق کرد.

     

    سپس آنرا که کثیف و مچاله شده بود برداشت و باز گفت :" هنوز کسی هست که این 20 دلاری رو بخواد ؟ "

     

    اما هنوز دست ها در هوا بود.

     

    سخنران گفت :" دوستان من ، همگی شما یک درس با ارزش فرا گرفتید. شما بی توجه به اینکه من چه بلایی سر این اسکناس آوردم، باز هم خواستار آن بودید زیرا هیچ چیز از ارزش آن کم نشده بود و هنوز 20 دلار می ارزید . "

     

     

    خیلی از اوقات در زندگیمون، ما بوسیله تصمیم هایی که می گیریم و وقایعی که واسه مون پیش میاد، پرتاب، مچاله و به زمین مالیده می شیم . در این جور مواقع احساس می کنیم که ارزش خود را از دست داده ایم. اما مهم نیست که چه اتفاقی افتاده یا خواهد افتاد ، به هر حال شما هرگز ارزش خود را از دست نمی دهید :

    تمیز یا کثیف ، مچاله یا صاف ، باز هم شما از نظر اونایی که دوستتون دارن ارزش فوق العاده زیادی دارین .
    " ارزش زندگی ما بر اساس اون چیزی که هستیم تعیین می شه ."


     
    comment نظرات ()

     
    داستان های پندآموز
    نویسنده : محمدرضا - ساعت ۱٠:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٤
     

     

  •  
  •   
     

     

    17 دی‌ماه چهل ‌و یکمین سالگرد مرگ غلا‌مرضا تختی است. از چند روز پیش تلویزیون مدام برگزاری مراسم یادبودش را به همت! اداره کل تربیت‌بدنی شهرری زیرنویس می‌کند. 
    هر سال در همین روز در «ابن‌بابویه» مردم به یاد پهلوان اخلا‌ق و جوانمردی ورزش ایران جمع می‌شوند. مراسم هر سال تقریبا مثل سال گذشته است. فقط نام مدیرانی که قرار است قول بازسازی آرامگاه را بدهند و چند ماه بعد یادشان می‌رود، تغییر می‌کند. مدیرانی که همه هنرشان سردادن شعارهای اخلا‌قی در چنین روزهایی است.
    امسال سومین سالی است که ابن‌بابویه بدون خانواده تختی (پسرش بابک و نوه‌اش غلا‌مرضا) میزبان میهمانان جهان پهلوان است. سه سال پیش بابک - که هیچ‌گاه دل خوشی از این مراسم و از بالا‌ و پایین پریدن‌های تبلیغاتی مدیران ورزش ایران در مراسم سالگرد نداشت- برای ادامه زندگی به آمریکا رفت. ‌

    طنز تلخی است. فرزند جهان‌پهلوان تختی و نوه‌اش ـ که اتفاقا همنام پدربزرگ است ـ در کشوری زندگی می‌کنند که ما هر روز آرزوی <مرگ> حکومتش را فریاد می‌زنیم. غلا‌مرضا تختی حالا‌ در آمریکا زندگی می‌کند. در سایت اینترنتی‌اش کریسمس و سال نو میلا‌دی را با عکس‌هایی از کاج‌های تزئین‌شده جشن می‌گیرد. از «هالوین» می‌نویسد و عکس کدو تنبل به ما نشان می‌دهد.
    غلا‌مرضا تختی در آمریکا آرام‌آرام بزرگ می‌شود و به فرهنگ آمریکا آرام‌آرام خو می‌کند. او که باید بیش از هرکسی شبیه پدربزرگش باشد و احتمالا‌ هم هست، هزاران کیلومتر از ایران دور شده. حقیقت تلخی است برادر!

    او که حالا‌ 14 ساله است و به سختی تلا‌ش می‌کند در غربت همچنان غلا‌مرضا تختی بماند، سال پیش در چنین روزهایی از یاد پدربزگ نوشته بود. این یادداشت کوتاه، سرشار از غم و شوق و لبخند و اشک است:

    "دیروز سالگرد پدربزرگم بود و ما نبودیم. آن سال‌هایی که بودیم مامانم و بابام شیر و موز می‌آوردن مدرسه. بعد از مدرسه هم، من و مامانم می‌رفتیم خانه مادربزرگم و صبر می‌کردیم تا شب که بابام بیاد از ابن‌بابویه و حسینیه ارشاد... تلویزیون روشن بود اما پدرم را نشان نمی‌دادند. این بود که همه خیال می‌کردند بابام نرفته. 
    ما مجبور بودیم به تلفن‌ها جواب بدهیم و بگوییم که بابام آنجا بود. بعد همه فهمیدند که چرا بابام را نشان نمی‌دهند، با اینکه او از همه بلندتر و پرزورتر و قشنگ‌تر است و تازه فرزند جهان‌پهلوان هم هست...
    من اینجا که آمدم به مادرم گفتم هیچ‌کس مرا نمی‌شناسد و من چطور بروم مدرسه؟ تو ایران همه می‌دانستند من کی هستم اما اینجا چه کسی می‌فهمد؟ مادرم گفت چه بهتر، خودت باید کاری کنی که همه تو را بشناسند. 

    این بود که درس خواندم خیلی. تو زبان انگلیسی اول شدم، بین دانش‌آموزان آمریکایی توی سه کلا‌س ریاضی اول شدم و توی چهار کلا‌س علوم اول شدم و خیلی جایزه گرفتم؛ تازه به‌خاطر اینکه به یک بچه چینی کمک کردم کارت مخصوص به من دادند و تازه آن‌وقت بود که فهمیدم من هم کمی خوب هستم. 
    بعد یکی از معلم‌ها به من گفت درباره شب یلدا کار کنم، تحقیق کنم. کردم. دیدم چقدر قشنگ است شب یلدا. همان‌وقت دلم می‌خواست بیایم ایران اما مادرم همین‌جا شب یلدا گرفت و خلا‌صه بعد از این تحقیق معلمم جلوی همه به من گفت تو با آن قهرمان ایرانی که توی اینترنت اسمش پر است چه نسبتی داری...؟ 
    گفتم نوه او هستم. همه برگشتن به من نگاه کردند و از آن روز کارم سه برابر شده. یکی برای خودم درس می‌خوانم یکی هم برای اینکه نگویند نوه جهان‌پهلوان چیزی سرش نمی‌شود."

     

     

     

  •  
  •  

     

    شبی پسرک یک برگ کاغذ به مادرش داد . مادر آن را گرفت و با صدای بلند خواند:
    او با خط بچگانه نوشته بود:
    کوتاه کردن چمن باغچه : ۵ دلار
    مرتب کردن اتاق خوابم : ۱ دلار
    بیرون بردن زباله ها : ۲دلار
    نمره ی ریاضی خوبی که گرفتم : ۶ دلار
    جمع بدهی شما به من : ۱۴دلار
    مادر به چشمان منتظر پسر نگاهی کرد.لحظه ای خاطراتش را مرور کرد.سپس قلم را برداشت و پشت برگه ی صورتحساب نوشت:
    بابت سختی ۹ ماه بارداری که در وجودم رشد کردی : هیچ
    بابت تمام شب هایی که بر بالینت نشستم و برایت دعا کردم : هیچ
    بابت تمام زحماتی که در این چند سال کشیدم تا تو بزرگ شوی : هیچ
    بابت غذا نظاقت تو و اسباب بازی هایت : هیچ
    و اگر تمام اینها را جمع بزنی خواهی دید که هزینه ی عشق واقعی من به تو هیچ است.وقتی پسرک آنچه را که مادرش نوشته بود خواند با چشمان پر از اشک به چشمان مادر نگاه کرد و گفت:
    مامان دوستت دارم
    آنگاه قلم را برداشت و زیر صورتحساب نوشت : قبلآ به طور کامل پرداخت شده...!

     

     

     

  •  
  •  

     

    پروفسور حسابی چند نظریه مهم در علم فیزیک داشتند که مهم ترین و آخرین آن ها نظریه بی نهایت بودن ذرات بود , در این ارتباط با چندین دانشمند اروپایی مکاتبه و ملاقات می کنند و همه آنها توصیه می کنند که بهتر است که بطور مستقیم با دفتر پروفسوراینشتن تماس بگیرد بنابراین ایشان نامه ای همراه با محاسبات مربوطه را برای دفتر ایشان در دانشگاه پرینستون می فرستند بعد از مدتی ایشان به این دانشگاه دعوت میشوند و وقت ملاقاتی با دستیار اینشتن برایشان مشخص میشود پس از ملاقات با پروفسور شتراووس به ایشان گفته می شود که برای شما وقت ملاقاتی با پروفسور اینشتن تعیین می شود که نظریه خود را بصورت حضوری با ایشان مطرح کنید. پروفسور حسابی این ملاقات را چنین توصیف می کنند:

    وقتی برای اولین باربا بزرگترین دانشمند فیزیک جهان آلبرت اینشتن روبه رو شدم ایشان را بی اندازه ساده , آرام و متواضع یافتم و البته فوق العاده مودب و صمیمی! زودتر از من در اتاق انتظار دفتر خودش , به انتظار من نشسته بود و وقتی من وارد شدم با استقبالی گرم مرا به دفتر کارش برد و بدون اینکه پشت میزش بنشیند کنار من روی مبل نشست , نظریه خود را در ارتباط با بی نهایت بودن ذرات برای ایشان توضیح دادم ، بعد از اینکه نگاهی به برگه های محاسباتی من انداختند ، گفتند که ما یکماه دیگر با هم ملاقات خواهیم کرد

    یکماه بعد وقتی دوباره به ملاقات اینشتن رفتم به من گفت : من به عنوان کسی که در فیزیک تجربه ای دارم می توانم به جرات بگویم نظریه شما در آینده ای نه چندان دور علم فیزیک را متحول خواهد کرد باورم نمی شد که چه شنیده ام , دیگر از خوشحالی نمی توانستم نفس بکشم , در ادامه اما توضیح دادند که البته نظریه شما هنوز متقارن نیست باید بیشتر روی آن کار کنید برای همین بهتر است به تحقیقات خود ادامه دهید من به دستیارم خواهم گفت همه امکانات لازم را در اختیار شما بگذارند, به این ترتیب با پی گیری دستیار و ارسال نامه ای با امضا اینشتن، بهترین آزمایشگاه نور آمریکا در دانشگاه شیکاگو، باامکانات لازم در اختیار من قرار دادند و در خوابگاه دانشگاه نیز یک اتاق بسیار مجهز مانند اتاق یک هتل در اختیار من گذاشتند , اولین روزی که کارم را در آزمایشگاه شروع کردم و مشغول جابجایی وسایل شخصی بر روی میزم و کشوهای آن بودم , متوجه شدم یک دسته چک سفید که تمام برگه های آن امضا شده بود در داخل یکی از کشوها جا مانده است , بسرعت آن را نزد رئیس آزمایشگاه بردم و مسئله را توضیح دادم , رئیس آزمایشگاه گفت این دسته چک جا نمانده متعلق به شما است که تمام نیازمندیهای تحقیقاتی خود را بدون تشریفات اداری تهیه کنید این امکان برای تمام پژوهشگران این آزمایشگاه فراهم شده است , گفتم اما با این روش امکان سواستفاده هم وجود دارد؟ او در پاسخ گفت درصد پیشرفت ما از این اعتماد در مقابل خطا های احتمالی همکاران خیلی ناچیز است 

    بعد از مدتها تحقیق بالاخره نظریه ام آماده شد و درخواست جلسه دفاعیه را به دانشگاه پرینستون فرستادم و بالاخره روز دفاع مشخص شد , با تشویق حاضرین در جلسه , وارد سالن شدم و با کمال شگفتی دیدم اینشتن در مقابل من ایستاد و ابراز احترام کرد و به دنبال او سایر اساتید و دانشمندان هم برخواستند , من که کاملا مضطرب شده و دست وپای خود را گم کرده بودم با اشاره اینشتن و نشتستن در کنار ایشان کمی آرام تر شده، سپس به پای تخته رفتم شروع کردم به توضیح معادلات و محاسباتم و سعی کردم که با عجله نظراتم را بگویم که پروفسور اینشتن من را صدا کرده و گفتند که چرا اینهمه با عجله ؟ گفتم نمی خواهم وقت شما و اساتید را بگیرم ولی ایشان با محبت گفتند خیرالان شما پروفسور حسابی هستید و من و دیگران الان دانشجویان شما هستیم و وقت ما کاملا در اختیار شماست

    آن جلسه دفاعیه برای من یکی از شیرین ترین و آموزنده ترین لحظات زندگیم بود من در نزد بزرگترین دانشمند فیزیک جهان یعنی آلبرت اینشتن از نظریه خودم دفاع می کردم و و مردی با این برجستگی من را استاد خود خطاب کرد و من بزرگترین درس زندگیم را نیز آنجا آموختم که هر چه انسانی وجود ارزشمندتری دارد همان اندازه متواضع، مودب و فروتن نیز هست . بعد از کسب درجه دکترا اینشتن به من اجازه داد که در کنار او در دانشگاه پرینستون به تدریس و تحقیقاتم ادامه دهم.

     

    کرگدن و پرنده

     

     

    یک کرگدن جوان، تنهایی توی جنگل می رفت. دم جنبانکی که همان اطراف پرواز می
    کرد، او را دید و از او پرسید که چرا تنهاست.

    کرگدن گفت: همة کرگدن ها تنها هستند.

    دم جنبانک گفت: یعنی تو یک دوست هم نداری؟ 

    کرگدن پرسید: دوست یعنی چی؟ 

    دم جنبانک گفت: دوست، یعنی کسی که با تو بیاید، دوستت داشته باشد و به تو کمک
    بکند

    کرگدن گفت: ولی من که کمک نمی خواهم

    دم جنبانک گفت: اما باید یک چیزی باشد، مثلاً لابد پشت تو می خارد، لای چینهای
    پوستت پر از حشره های ریز است. یکی باید پشت تو را بخاراند، یکی باید حشرههای
    پوستت را بردارد

    کرگدن گفت: اما من نمی توانم با کسی دوست بشومپوست من خیلی کلفت و صورتم زشت
    است. همه به من می گویند پوست کلفت

    دم جنبانک گفت: اما دوست عزیز، دوست داشتن به قلب مربوط می شود نه به پوست

    کرگدن گفت: قلب؟ قلب دیگر چیست؟ من فقط پوست دارم و شاخ

    دم جنبانک گفت: این که امکان ندارد، همه قلب دارند

    کرگدن گفت: کو؟ کجاست؟ من که قلب خودم را نمی بینم

    دم جنبانک گفت: خب، چون از قلبت استفاده نمی کنی، آن را نمی بینی؛ ولی من
    مطمئنم که زیر این پوست کلفت یک قلب نازک داری

    کرگدن گفت: نه، من قلب نازک ندارم، من حتماً یک قلب کلفت دارم

    دم جنبانک گفتنه، تو یک قلب نازک داری. چون به جای این که دم جنبانک را
    بترسانی، به جای این که لگدش کنی، به جای این که دهن گنده ات را باز کنی و آن
    را بخوری، داری با او حرف می زنی

    کرگدن گفت: خب، این یعنی چی؟ 

    دم جنبانک جواب داد: وقتی که یک کرگدن پوست کلفت، یک قلب نازک دارد یعنی چی؟!
    یعنی این که می تواند دوست داشته باشد، می تواند عاشق بشود

    کرگدن گفت: اینها که می گویی یعنی چی؟ 

    دم جنبانک گفت: یعنی ... بگذار روی پوست کلفت قشنگت بنشینم، بگذار... 

    کرگدن چیزی نگفت. یعنی داشت دنبال یک جمله ی مناسب می گشت. فکر کرد بهتر است 
    همان اولین جمله اش را بگوید. اما دم جنبانک پشت کرگدن نشسته بود و داشتپشتش
    را می خاراند

    داشت حشره های ریز لای چین های پوستش را با نوک ظریفش برمی داشت. کرگدن احساس
    کرد چقدر خوشش می آید. اما نمی دانست دقیقاً از چی خوشش می آید

    کرگدن گفت: اسم این دوست داشتن است؟ اسم این که من دلم می خواهد تو روی پشت من
    بمانی و مزاحم های کوچولوی پشتم را بخوری؟ 

    دم جنبانک گفت: نه اسم این نیاز است، من دارم به تو کمک می کنم و تو از اینکه
    نیازت برطرف می شود احساس خوبی داری، یعنی احساس رضایت می کنی. اما دوست داشتن
    از این مهمتر است

    کرگدن نفهمید که دم جنبانک چه می گوید اما فکر کرد لابد درست می گوید. روزها
    گذشت، روزها، هفته ها و ماه ها، و دم جنبانک هر روز می آمد و پشت کرگدن می
    نشست، هر روز پشتش را می خاراند و هر روز حشره های کوچک را از لای پوستکلفتش
    بر می داشت و می خورد، و کرگدن هر روز احساس خوبی داشت

    یک روز کرگدن به دم جنبانک گفت: به نظر تو این موضوع که کرگدنی از این که دم
    جنبانکی پشتش را می خاراند و حشره های پوستش را می خورد احساس خوبی دارد، برای
    یک کرگدن کافی است؟ 

    دم جنبانک گفت: نه، کافی نیست

    کرگدن گفت: بله، کافی نیست. چون من حس می کنم چیزهای دیگری هم هست که من احساس
    خوبی نسبت به آنها داشته باشم. راستش من می خواهم تو را تماشا کنم

    دم جنبانک چرخی زد و پرواز کرد، چرخی زد و آواز خواند، جلوی چشم های کرگدن.
    کرگدن تماشا کرد و تماشا کرد و تماشا کرد. اما سیر نشد.کرگدن می خواست همین طور
    تماشا کند. کرگدن با خودش فکر کرد این صحنه قشنگ ترین صحنه ی دنیاست و این دم
    جنبانک قشنگ ترین دم جنبانک دنیا و او خوشبخت ترین کرگدن روی زمین. وقتی که
    کرگدن به اینجا رسید، احساس کرد که یک چیز نازک از چشمش افتاد

    کرگدن ترسید و گفت: دم جنبانک، دم جنبانک عزیزم، من قلبم را دیدم، همان قلب
    نازکم را که می گفتی. اما قلبم از چشمم افتاد، حالا چکار کنم؟ 

    دم جنبانک برگشت و اشک های کرگدن را دید. آمد و روی سر او نشست و گفت: غصه نخور
    دوست عزیز، تو یک عالم از این قلبهای نازک داری

    کرگدن گفت: اینکه کرگدنی دوست دارد دم جنبانکی را تماشا کند و وقتی تماشایش می
    کند، قلبش از چشمش می افتد یعنی چی؟ 

    دم جنبانک چرخی زد و گفت: یعنی این که کرگدن ها هم عاشق می شوند

    کرگدن گفت: عاشق یعنی چی؟ 

    دم جنبانک گفت: یعنی کسی که قلبش از چشمهایش می چکد

    کرگدن باز هم منظور دم جنبانک را نفهمید، اما دوست داشت دم جنبانک باز حرف
    بزند، باز پرواز کند و او باز هم تماشایش کند و باز قلبش از چشمهایش بیفتد.
    کرگدن فکر کرد اگر قلبش همین طور از چشم هایش بریزد، یک روز حتماً قلبش تمام می
    شود. آن وقت لبخندی زد و با خودش گفت: من که اصلاً قلب نداشتم! حالا که دم
    جنبانک به من قلب داد، چه عیبی دارد، بگذار تمام قلبم برای او
    بریزد!!!!!!!!!!!!!!!

     

     

    موش ازشکاف دیوار سرک کشید تا ببیند این همه سروصدا برای چیست ..

    مرد مزرعه دار تازه از شهر رسیده بود و بسته ای با خود آورده بود و زنش با خوشحالی مشغول باز کردن بسته بود.

    موش لب هایش را لیسید و با خود گفت : کاش یک غذای حسابی باشد  .... 

    اما همین که بسته را باز کردند ، از ترس تمام بدنش به لرزه افتاد ؛ چون صاحب مزرعه یک تله موش خریده بود.

    موش با سرعت به مزرعه برگشت تا این خبر جدید را به همه ی حیوانات بدهد . او به هرکسی که می رسید ، می گفت :« توی مزرعه یک تله موش آورده اند، صاحب مزرعه یک تله موش خریده است .. . . »!

    مرغ با شنیدن این خبر بال هایش را تکان داد و گفت : « آقای موش ، برایت متأسفم . از این به بعد خیلی باید مواظب خودت باشی ، به هر حال من کاری بهتله موش ندارم ، تله موش هم ربطی به من ندارد

    میش وقتی خبر تله موش را شنید ، صدای بلند سرداد و گفت : «آقای موش من فقط می توانم دعایت کنم که توی تله نیفتی ، چون خودت خوب می دانی که تله موش به من ربطی ندارد. مطمئن باش که دعای من پشت و پناه تو خواهد بود

    موش که از حیوانات مزرعه انتظار همدردی داشت ، به سراغ گاو رفتاما گاو هم با شنیدن خبر ، سری تکان داد و گفت : « من که تا حالا ندیده ام یک گاوی توی تله موش بیفتد.!» او این را گفت و زیر لب خنده ای کرد ودوباره مشغول چرید شد.

    سرانجام ، موش ناامید از همه جا به سوراخ خودش برگشت و در این فکر بود که اگر روزی در تله موش بیفتد ، چه می شود؟

    در نیمه های همان شب ، صدای شدید به هم خوردن چیزی در خانه پیچید.. زن مزرعه دار بلافاصله بلند شد و به سوی انباری رفت تا موش را که در تله افتاده بود ، ببیند.

    او در تاریکی متوجه نشد که آنچه در تله موش تقلا می کرده ، موش نبود ، بلکه یک مار خطرناکی بود که دمش در تله گیر کرده بود . همین که زن به تله موش نزدیک شد ، مار پایش را نیش زد و صدای جیغ و فریادش به هوا بلند شد. صاحب مزرعه با شنیدن صدای جیغ از خواب پرید و به طرف صدا رفت ، وقتی زنش را در این حال دید او را فوراً به بیمارستان رساند. بعد از چند روز ، حال وی بهتر شد. اما روزی که به خانه برگشت ، هنوز تب داشت . زن همسایه که به عیادت بیمار آمده بود ، گفت :« برای تقویت بیمار و قطع شدن تب او هیچ غذایی مثل سوپ مرغ نیست..»

    مرد مزرعه دار که زنش را خیلی دوست داشت فوراً به سراغ مرغ رفت و ساعتی بعد بوی خوش سوپ مرغ در خانه پیچید.

    اما هرچه صبر کردند ، تب بیمار قطع نشد. بستگان او شب و روز به خانه آن ها رفت و آمد می کردند تا جویای سلامتی او شوند. برای همین مرد مزرعه دار مجبور شد ، میش را هم قربانی کند تا باگوشت آن برای میهمانان عزیزش غذا بپزد.

    روزها می گذشت و حال زن مزرعه دار هر روز بدتر می شد . تا این که یک روز صبح ، در حالی که از درد به خود می پیچید ، از دنیا رفت و خبر مردن او خیلی زود در روستا پیچید. افراد زیادی در مراسم خاک سپاری او شرکت کردند. بنابراین ، مردمزرعه دار مجبور شد ، از گاوش هم بگذرد و غذای مفصلی برای میهمانان دور و نزدیک تدارک ببیند.

    حالا ، موش به تنهایی در مزرعه می گردید و به حیوانان زبان بسته ای فکر می کرد که کاری به کار تله موش نداشتند!

     

     

     

  •  
  •  

     

    یک روز سخت و پرکار،

    یک روز خسته کننده و غم انگیز،

    یک روز که از همه چیز و همه کس بیزار هستید،

    یک جفت چشم شاد،

    یک صورت گشاده،

    و یک لبخند دلنشین!

    « من شما را نمی شناسم، شما هم مرا نمی شناسی! ... اما این اصلاً اهمیتی ندارد. این برای شماست...!»

    با بهترین آرزوها

    مگر می شود؟! ...

    بدون هیچ دلیل؟

    بدون هیچ چشمداشت؟!

    یادمان باشد ...

    همیشه شیرین ترین و دلچسب ترین هدیه ها و ابراز محبت ها زمانی است که غافلگیرانه باشند، هیچ دلیل خاصی نداشته باشند، درپاسخ به هیچ کاری نباشند و مطمئن باشید که از فرد مقابل انتظار هیچ نوع جبرانی نمی رود!

    اگر با این حرف موافقید،
    شما هم بدون هیچ دلیل خاصی 
    شادی را به قلب هر کس که می خواهید هدیه کنید.

     

     

     

  •  
  •  

     

    پیرمردی تنها در مینه سوتا زندگی می کرد . او می خواست مزرعه سیب زمینی اش راشخم بزند اما این کار خیلی سختی بود.

     

    تنها پسرش که می توانست به او کمک کند در زندان بود .

     

    پیرمرد نامه ای برای پسرش نوشت و وضعیت را برای او توضیح داد : 

     

    پسرعزیزم من حال خوشی ندارم چون امسال نخواهم توانست سیب زمینی بکارم .

     

    من نمی خواهم این مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت همیشه زمان کاشت محصول را دوست داشت. من برای کار مزرعه خیلی پیر شده ام. اگر تو اینجا بودی تمام مشکلات من حل می شد.

     

    من می دانم که اگر تو اینجا بودی مزرعه را برای من شخم می زدی .

     

    دوستدار تو پدر

     

    پیرمرد این تلگراف را دریافت کرد :

     

    پدر, به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن , من آنجا اسلحه پنهان کرده ام .

     

    4 صبح فردا 12 نفر از مأموران FBI و افسران پلیس محلی دیده شدند , و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اینکه اسلحه ای پیدا کنند .

     

    پیرمرد بهت زده نامه دیگری به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقی افتاده و می خواهد چه کند ؟

     

    پسرش پاسخ داد : پدر برو و سیب زمینی هایت را بکار، این بهترین کاری بود که از اینجا می توانستم برایت انجام بدهم .

     

     

     

     

     

    تنها بازمانده یک کشتی شکسته به جزیره کوچک خالی از سکنه افتاد . 

    او با دلی لرزان دعا کرد که خدا نجاتش دهد و اگر چه روزها افق را به دنبال یاری رسانی از نظر می گذارند، اما کسی نمی آمد .
    سرانجام خسته و از پا افتاده موفق شد از تخته پاره ها کلبه ای بسازد تا خود را از عوامل زیان بار محافظت کند و داراییهای اندکش را در آن نگه دارد . 

    اما روزی که برای جستجوی غذا بیرون رفته بود، به هنگام برگشتن دید که کلبه اش در حال سوختن است و دودی از آن به آسمان می رود. متاسفانه بدترین اتفاق ممکن افتاده و همه جیز از دست رفته بود . 

    از شدت خشم و اندوه درجا خشک اش زد............ فریاد زد: " خدایا چطور راضی شدی با من چنین کاری کنی؟ "
    صبح روز بعد با صدای بوق کشتی ای که به ساحل نزدیک می شد از خواب پرید. کشتی ای آمده بود تا نجاتش دهد .
    مرد خسته، از نجات دهندگانش پرسید : شما از کجا فهمیدید که من اینجا هستم؟  

    آنها جواب دادند: ما متوجه علائمی که با دود می دادی شدیم .
    وقتی که اوضاع خراب می شود، ناامید شدن آسان است. ولی ما نباید دلمان را ببازیم .......... 

    چون حتی در میان درد و رنج دست خدا در کار زندگی مان است .
    پس به یاد داشته باش ، در زندگی اگر کلبه ات سوخت و خاکستر شد، ممکن است دودهای برخاسته از آن علائمی باشد که عظمت و بزرگی خداوند را به کمک می خواند . 

     

     

     

  •  
  •  

     

    روزی روزگاری پسرک فقیری زندگی می کرد که برای گذران زندگی و تامین مخارج تحصیلش دستفروشی می کرد.از این خانه به آن خانه می رفت تا شاید بتواند پولی بدست آورد. روزی متوجه شد که تنها یک سکه 10 سنتی برایش باقیمانده است و این در حالی بود که شدیداً احساس گرسنگی می کرد.تصمیم گرفت از خانه ای مقداری غذا تقاضا کند.  بطور اتفاقی درب خانه ای را زد.دختر جوان و زیبائی در را باز کرد .پسرک با دیدن چهره زیبای دختر دستپاچه شد و بجای غذا، فقط یک لیوان آب درخواست کرد. دختر که متوجه گرسنگی شدید پسرک شده بود بجای آب برایش یک لیوان بزرگ شیر آورد. پسر با طمانینه و آهستگی شیر را سر کشید و گفت: "چقدر باید به شما بپردازم؟" دختر پاسخ داد: "چیزی نباید بپردازی.مادر به ما آموخته که نیکی  ، ما به ازایی ندارد." پسرک گفت: "پس من از صمیم قلب از شما سپاسگذاری می کنم." 

     سالها بعد دختر جوان به شدت بیمار شد.پزشکان محلی از درمان بیماری او اظهار عجز نمودند و او را برای ادامه معالجات به شهر فرستادند تا در بیمارستانی مجهز، متخصصین نسبت به درمان او اقدام کننددکتر هوارد کلی ، جهت بررسی وضعیت بیمار و ارائه مشاوره فراخوانده شد.هنگامیکه متوجه شد بیمارش از چه شهری به آنجا آمده برق عجیبی در چشمانش درخشید. بلافاصله بلند شد و بسرعت بطرف اطاق بیمار حرکت کرد.لباس پزشکی اش را بر تن کرد و برای دیدن مریضش وارد اطاق شد.در اولین نگاه او را شناخت. سپس به اطاق مشاوره باز گشت تا هر چه زود تر برای نجات جان بیمارش اقدام کند.از آن روز به بعد زن را مورد توجهات خاص خود قرار داد و سر انجام پس از یک تلاش طولانی علیه بیماری ، پیروزی ازآن دکتر کلی گردید آخرین روز بستری شدن زن در بیمارستان بود.به درخواست دکتر هزینه درمان زن جهت تائید نزد او برده شد.گوشه صورتحساب چیزی نوشت.آنرا درون پاکتی گذاشت و برای زن ارسال نمود زن از باز کردن پاکت و دیدن مبلغ صورتحساب واهمه داشت.مطمئن بود که باید تمام عمر را بدهکار باشد.سرانجام تصمیم گرفت و پاکت را باز کرد.چیزی توجه اش را جلب کرد.چند کلمه ای روی قبض نوشته شده بود.آهسته آنرا خواند "بهای این صورتحساب قبلاً با یک لیوان شیر پرداخت شده است."

     

     

     

     


     
    comment نظرات ()

     
    داستان های پندآموز - حاتم اصم
    نویسنده : محمدرضا - ساعت ۱٠:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٤
     

     

     

    حاتم اصمّ  

    حاتم اصمّ  از زاهدان و عارفان وارسته عصر خود بود و با همه موقعیتى که در میان مردم داشت از نظر معیشت با عائله اش در کمال سختى و دشوارى به سر مى برد ، ولى اعتماد و توکّل فوق العاده اى به حضرت حق داشت . 
    شبى با دوستانش ، سخن از حج و زیارت کعبه به میان آوردند ، شوق زیارت و عشق به کعبه و رفتن به محلّى که پیامبران خدا در آنجا پیشانى عبادت به خاک ساییده بودند ، دلش را تسخیر و قلبش را دریایى از اشتیاق کرد . 
    چون به خانه برگشت ، زن و فرزندانش را مورد خطاب قرار داد که : اگر شما با من موافقت کنید من به زیارت خانه محبوب مشرف شوم و در آنجا شما را دعا کنم . همسرش گفت : تو با این فقر و پریشانى و تهى دستى و نابسامانى و عائلهسنگین و معیشت تنگ ، چگونه بر خود و ما روا مى دارى که به زیارت کعبه روى ؟ این زیارت بر کسى واجب است که ثروتمند و توانا باشد . فرزندانش گفتار مادرشان را تصدیق کردند ، مگر دختر کوچکش که با شیرین زبانى خاص خودش گفت : چه مانعى دارد اگر به پدرم اجازه دهید عازم این سفر شود ؟ بگذارید هرجا مى خواهد برود ، روزى بخش ما خداست و پدر وسیله و واسطه این روزى است ، خداى توانا مى تواند روزى ما را از راه دیگر و به وسیله اى غیر پدر به ما برساند . همه از گفته دختر هوشیار ، متوجه حقیقت شدند و اجازه دادند پدرشان به زیارت خانه حق رود و آنان را دعا کند . 
    حاتم ، بسیار خوشحال شد و اسباب سفر آماده کرد و با کاروان حاجیان عازم زیارت شد . همسایگان وقتى از رفتن حاتم و علّت رفتنش که گفتار دختر بود خبردار شدند به دیدن دختر آمدند و زبان به ملامتش گشودند که چرا با این فقر و تهى دستى اجازه دادى به سفر رود ، این سفر چند ماه به طول مى انجامد ، بگو در این مدت طولانى مخارج خود را چگونه تامین خواهید کرد ؟ 
    خانواده حاتم هم زبان به طعنه گشودند و دختر کوچک خانواده را در معرض تیر ملامت قرار دادند و گفتند : اگر تو لب از سخن بسته بودى و زبانت را حفظ مى کردى ما اجازه سفر به او نمى دادیم . 
    دختر ، بسیار محزون و غمگین شد و از شدّت غم و اندوه اشکهاى خالصش به صورت بى گناهش ریخت و در آن حال ملکوتى و عرشى دست به دعا برداشت و گفت : پروردگارا ! اینان به احسان و کرم تو عادت کرده اند و همیشه از خوان نعمت تو بهره مند بودند ، آنان را ضایع مگردان و مرا هم نزد آنان شرمسار مکن . 
    در حالى که جمع خانواده متحیّر و مبهوت بودند و فکر مى کردند که از کجا قوتى براى گذران امور زندگى بدست آورند ، ناگهان حاکم شهر که از شکار برمى گشت و تشنگى شدید او را در مضیقه و سختى انداخته بود، عده اى را به در خانه آن فقیران نیازمند و محتاجان تهى دست فرستاد تا براى او آب بیاورند . 
    آنان حلقه به در زدند ، همسر حاتم پشت در آمد و گفت : کیستید و چه کار دارید ؟ گفتند : حاکم اینجا ایستاده و از شما شربتى آب مى خواهد . زن با حالت بهت به آسمان نگریست و گفت : پروردگارا ! ما دیشب گرسنه به سر بردیم و امروز حاکم منطقه به ما محتاج شده و از ما آب مى خواهد !! 
    سپس ظرفى را پر از آب کرد و نزد امیر آورد و از این که ظرف ظرفى سفالین است عذرخواهى نمود . 
    امیر از همراهان پرسید : اینجا منزل کیست ؟ گفتند : حاتم اصم که یکى از زاهدان و عارفان وارسته است ، شنیده ایم او به سفر رفته و خانواده اش در کمال سختى به سر مى برند . حاکم گفت : ما به اینان زحمت دادیم و از آنان آب خواستیم ، از مروّت دور است که امثال ما به این مستمندان زحمت دهند و بارشان را بر دوش ایشان بگذارند . این بگفت و کمربند زرّین خود را باز کرد و به داخل منزل انداخت و به همراهانش گفت : هرکس مرا دوست دارد کمربندش را به این منزل اندازد . همه همراهان کمربندهاى زرین خود را باز کرده به درون منزل انداختند . هنگامى که مى خواستند برگردند حاکم گفت : درود خدا بر شما باد ، هم اکنون وزیر من قیمت کمربندها را مى آورد و آنها را مى برد . چیزى فاصله نشد که وزیر پول کمربندها را آورد و تحویل همسر حاتم داد و کمربندها را گرفت و برد !! 
    چون دخترک این جریان را دید ، اشک از دیدگان ریخت . به او گفتند : باید شادمان باشى نه گریان ، زیرا خداى مهربان پرتوى از لطفش را به ما نشان داد و چنین گشایشى در زندگى ما ایجاد کرد . دخترک گفت : گریه ام براى این است که ما دیشب گرسنه سر به بالین نهادیم و امروز مخلوقى به ما نظر انداخت و ما را بى نیاز ساخت ، پس هرگاه خداى مهربان به ما نظر اندازد آن نظر چه خواهد کرد ؟ سپس براى پدرش اینگونه دعا کرد : پروردگارا ! چنان که به ما مرحمت کردى و کارمان را به سامان رساندى ، به سوى پدرمان هم نظرى انداز و کارش را به سامان برسان . 
    اما حاتم در حالى با کاروان به سوى حج مى رفت که کسى در کاروان فقیرتر از او نبود ، نه مرکبى داشت که بر آن سوار شود ، نه توشه قابل توجهى که سفر را با آن به راحتى طى کند ، ولى کسانى که در کاروان او را مى شناختند کمک ناچیزى بدرقه راه او مى کردند . 
    شبى امیر الحاج به درد شدیدى گرفتار شد ; طبیب قافله از معالجه اش عاجز شد ، امیر گفت : آیا در میان قافله کسى هست که اهل حال باشد تا براى من دعا کند ، شاید به دعاى او از این بلا نجات یابم . گفتند : آرى ، حاتم اصم . امیر گفت : هرچه زودتر او را به بالین من حاضر کنید . غلامان دویدند و او را نزد امیر آوردند . حاتم سلام کرد و کنار بستر امیر براى شفاى امیر دست به دعا برداشت ; از برکت دعایش امیر بهبود یافت ، به این خاطر مورد توجه امیر قرار گرفت ، پس دستور داد مرکبى به او بدهند و مخارجش را تا برگشت از سفر حج به عهده وى گذارند . 
    حاتم از امیر سپاسگزارى کرد و آن شب با حالى خاص با خداى مهربان به راز و نیاز پرداخت ، چون به بستر خواب رفت و خوابش برد در عالم خواب شنید گوینده اى مى گوید : اى حاتم ! کسى که کارهایش را با ما اصلاح کند و بر ما اعتماد داشته باشد ، ما هم لطف خود را شامل حال او مى کنیم ، اینک نگران همسر و فرزندانتمباش ، ما وسیله معاش آنان را فراهم آوردیم . چون از خواب برخاست حمد و ثناى الهى را بجا آورد و از این همه عنایت حق شگفت زده شد . 
    هنگامى که از سفر برگشت ، فرزندانش به استقبالش آمدند و از دیدن او خوشحالى مى کردند ، ولى او از همه بیشتر به دختر خردسالش محبت ورزید و او را در آغوش گرفت و بوسید و گفت : چه بسا کوچک هاى ظاهرى که در باطن بزرگان اجتماع اند ، خدا به بزرگ تر شما از نظر سنّ توجه نمى کند ، بلکه به آن که معرفتش در حق او بیشتر است نظر دارد ، پس بر شما باد به معرفت خدا و اعتماد بر او ، زیرا کسى که بر او توکل کند وى را وا نمى گذارد.

     

     

     

     

     

     


     
    comment نظرات ()

     
    عکسهای زیبا
    نویسنده : محمدرضا - ساعت ۱:۱٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٥/٢٩
     
    یک دختر 5 ساله هندی با وزن بسیار بالا این دختر 5 ساله هندی بر اثر یک بیماری اشتهای زیادی به خوردن غذا دارد و در هر هفته ده کیلوگرم برنج و مقادیر زیادی سیب زمینی و تخم مرغ و ... مصرف می کند. اگر بیماری وی درمان نشود وزن او همچنان افزایش می یابد! نوشته: ایلیا تاریخ نگارش: ۱۳۸۸/۵/٢۸ ساعت: ٧:٢۳ ‎ب.ظ پیام های دیگران 0 ادامه مطلب تگ ها:عکس و دیدنی‌ها و جالب شباهت نی نی و پیشی !!!!!!! شباهت نی نی و پیشی !!!!!!! http://marshal-modern.ir/Archive/7461.aspx
     
    comment نظرات ()

     
    آموزش موفقیت
    نویسنده : محمدرضا - ساعت ۱٢:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٥/٢۳
     

     آموزش موفقیت

     

    سلف سررویس و امت فاکس
    مدیران بزرگ اشتباهاتشان را می پذیرند
    10 روش برای افزایش رضایت از زندگی
    خانه شاد با «فنگ شوی
    رمز موفقیت میلیونر ها
    برایان تریسی!
    کتاب دستی زندگی
    چگونه خوش شانس باشیم؟!!
    اگر 18 ثانـــــیه تا 68 ثانــــیه ادامـــــه یابد
    برای قوی‌تر شدن، نقطه‌ضعف‌هایت را فاش کن!
    آیا با تو خوشبخت می شوم ؟!
    راه های تقویت حافظه
    مصاحبه و استخدام
    مدیریت اقتصاد در ایران باستان
    7 راز جهانی،از افراد خوش شانس!؟
    رازهایی برای دوستی
    اگر می توانستم یک بار دیگر به دنیا بیایم
    چهل گام موفقیت
    پندهایی از استادان زن , جملات قصار
    برخورد با منفی گرایی در محل کار
    افراد موفق چگونه از ابعاد زمان استفاده می کنند؟
    کسب درامد از اینترنت      

     


     
    comment نظرات ()

     
    جلوتر از زمان حرکت کنید
    نویسنده : محمدرضا - ساعت ۱۱:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٥/۱٧
     

    جلوتر از زمان حرکت کنید


    مترجم : مهریزی، ناهید


    چکیده


     


    این مقاله فنون مدیریت زمان را مورد بررسی قرار می‌دهد. تعیین اهداف کاری و شخصی، تحلیل عوامل اتلاف وقت، کاهش وقفه‌ها و ایجاد تمرکز، کار با برگه‌ها و اسناد، بایگانی مدارک، محیط کار مناسب، کنترل زمان تلفن و واگذاری یا تفویض بخشی از مسئولیت‌ها و اختیارات رئوس مطالب این مقاله را تشکیل می‌دهند.


    منبع : روزنامه همشهری،‌ پنجشنبه 3 شهریور 1384، سال سیزدهم، شماره 3783 ، صفحه 10.کلیدواژه : مدیریت زمان


    --------------------------------------------------------------------------------


     


    1- مقدمه


    آیا تا به حال احساس نکرده‌اید مانند خرگوش سفید در داستان آلیس در سرزمین عجایب هستید؟ ... همیشه در عجله‌اید اما هرگز به آنچه که می‌خواهید نمی‌رسید. آیا شما هم ساعات طولانی کار می‌کنید ولی همیشه این حس را دارید که اهدافتان در حال گریز هستند؟


     


    وقتی حمایت از کارکنان کاهش می‌یابد فشار کار هجوم می‌آورد و آنها مجبور می‌شوند سخت‌تر، طولانی‌تر و سریع‌تر کار کنند. مدیریت زمان و رویه واگذاری بخشی از وظایف کاری به همکاران، دیگر یک موضوع تجملی نیست. این مهارت‌های اساسی ابقاء شده‌اند. افزایش معلومات و تجربیات و استفاده از روش‌های مدیریت زمان باعث افزایش کارآیی و پیشرفت سریع و مستمر در محل کار می‌شود.


     


    2- تعیین اهداف


    قبل از این که بخواهید جزئیات مدیریت زمان را مشخص نمایید، می‌بایست به یک چشم‌انداز گسترده نگاه کنید. پایه و اساس کار داشتن یک شناخت صحیح از اهداف و اولویت‌هاست. سپس به جای آشفتگی و تغییر مسیرهایی که باعث می‌گردد از موضوع اصلی منحرف و در نتیجه ناامید شوید می‌توانید فعالیت‌های روزانه را برای پیشبرد اهداف تنظیم کنید. وقتی اهداف را مشخص می‌کنید ویژگی‌های زیر را در نظر داشته باشید:


     


    اهداف باید مشخص، قابل اندازه گیری، دستیابی و زمان‌بندی باشند.


    اهدافی را مد نظر قرار دهید که شما را در حد اعلای انگیزه‌دهی قرار می‌دهد و امکان بروز قابلیت‌هایتان را فراهم می‌سازد.


    ضروری است که از ابتدا با حس دستیابی به موفقیت شروع به فعالیت کنید و این امر تنها با تعیین اهداف در حیطه منابع، بودجه، چارچوب زمانی و محدودیت‌های سازمانی امکان پذیر است. هنگامی که اهداف کاری را مشخص کردید آنها را در مقوله‌های ذیل سازماندهی کنید:


     


    اهداف بلند مدت (شش ماه تا یک سال)


    اهداف میان مدت (یک تا شش ماه)


    اهداف کوتاه مدت (روزانه، هفتگی، ماهانه)


    سه هدف اصلی را در هر مقوله به ترتیب اهمیت بنویسید. برگه اهداف را در دسترس بگذارید و در آغاز و پایان هر روز کاری به آن مراجعه کنید. آیا وظایفی که به آنها معطوف شده‌اید در راستای اهداف توضیح داده شده است؟ آیا کمک می‌کنند که به اولویت‌هایتان برسید و آنها را کامل کنید؟ همیشه کارهای اداری اضافی و غیرقابل پیش بینی که به طور خودکار سر می‌رسند وجود دارند. اما قسمت عمده روز کاری (در حدود ۸۰ درصد) باید به فعالیت‌هایی که مربوط به اهداف است، اختصاص پیدا کند.


     


    اگر می‌بینید بخش عمده‌ای از وقتتان صرف کارهایی می‌شود که در رسیدن به اولویت‌ها کمک نمی‌کند یک ارزیابی مجدد و جدی ضروری است. به عقب برگردید و عواملی را که باعث اتلاف وقت می‌شود شناسایی کنید. راه‌هایی را جستجو نمایید که این مزاحمت‌ها را از بین می‌برد و تلاش نمایید تا کارها را به صورت مناسب بین نیروهای کاری تقسیم کنید.


     


    3- تحلیل عوامل اتلاف وقت


    اغلب اوقات اتلاف کننده‌های وقت، روز ما را به هم می‌ریزند و مانع از این می‌شوند که ما روی اهدافمان تمرکز کنیم. در حالی که با ناامیدی احساس می‌نمایید در زمان گیر افتاده‌اید با یک یا چند تغییر ساده می‌توانید عوامل اتلاف وقت را از بین ببرید. برای مدتی درنگ نموده و آنچه را که مهم‌ترین استفاده از وقت‌تان به حساب می‌آید، بررسی کنید. سپس عامل ویژه‌ای را که ممکن است در این استفاده ترجیحی از وقت دخالت کند، مشخص سازید.


     


    3-1- مهمترین عوامل اتلاف وقت


    جلسات غیر ضروری


    میز یا محدوده کار نابسامان


    تلفن‌های غیرضروری


    صرف وقت زیاد برای پاسخگویی به نامه‌ها


    دسته بندی اوراق بیش از یک بار در روز و صرف زمان طولانی برای سازماندهی آنها


    مشکل داشتن با تکنولوژی(اختلال در کار کامپیوترها)


    صرف وقت زیاد در ترسیم برنامه‌های کاری برای دیگران


    اختصاص زمان طولانی به برنامه ریزی


    اختصاص زمان طولانی به تحلیل اشتباهات


    اختصاص زمان طولانی به پروژه مستندسازی


    تلاش بیهوده برای جلب توجه دیگران به کارهای انجام شده


    انجام کارهایی که می‌توان به دیگران محول نمود.


    انجام کار بدون بازده در اوج خستگی


    تغییر برنامه زمان بندی سفرها


    تغییر اولویت‌ها به خاطر تغییر مدیریت‌ها


     


     


    لیست عوامل اتلاف وقت را بررسی و مواردی را که با آن مواجه هستید، علامت بزنید. سپس مهم ترین آنها را از ۱ تا ۵ شماره گذاری کنید. شماره ۵ نامناسب ترین وضعیت است.


     


    شاید انرژی و حواس شما صرف جلسات غیرضروری و کارهای اداری بی‌پایان می‌شود. جلساتی را که باید در آن شرکت کنید، بررسی نمایید. بدون این فرض خودکار که حضورتان در جلسات مورد نیاز است، از مسئولان درباره نقشتان در جلسات سئوال کنید. خواهید دید که اغلب اوقات حضورتان ضروری نیست. هم چنین بپرسید آیا امکانش هست جلسات را بعدازظهرها برگزار کنند تا صبح‌ها را برای کاری که فکر خلاق می‌خواهد، کنار بگذارید. به عنوان یک شرکت کننده فعال در جلسات دستور و اهداف جلسه را خواستار شوید.


     


    ممکن است بخش عمده‌ای از وقت تان صرف خواندن و پاسخ دادن به نامه ها (به خصوص نامه‌های الکترونیکی) شود. از همکارانتان درخواست کنید که رونوشت همه نامه‌ها را برایتان ارسال نکنند، مگر آن که اطلاعات آنها مستقیماً مربوط به شما باشد. هم چنین به آنها بگویید به نامه‌ای پاسخ نمی‌دهید مگر این که واقعاً نیاز به پاسخ داشته باشد. پیشنهاد کنید فرستنده‌های نامه‌ها بیشتر از جزئیات، روی محتوا و چارچوب زمانی برای پاسخگویی تمرکز نمایند و مهم‌تر از همه این که قاعده‌ای برای بررسی نامه‌ها بگذارید. به عنوان مثال بیشتر از یک بار در روز سراغ نامه‌ها نروید. البته در برخی مواقع این امر امکان پذیر نیست. اما این اصل را تعیین کنید تا مطمئن شوید که فرایند افکارتان دائماً با مانع مواجه نمی‌شود. گاهی اوقات ساده‌ترین تغییرات یک اثر عمیق دارد.


     


    3-2- کاهش وقفه‌ها و نگهداری تمرکز با اجرای چند اصل ساده


    تمام تماس‌های تلفنی انجام شده را مرور کنید و برای پاسخگویی به آنها وقت مشخصی اختصاص دهید.


    افراد را تشویق کنید که مسئله کاری خود را از طریق پست صوتی یا پست الکترونیکی با شما در میان بگذارند.


    پیام‌های کتبی و الکترونیکی را در یک محدوده زمانی مشخص بررسی کنید.


    از افراد بخواهید که نامه‌های الکترونیکی غیر ضروری را برای شما نفرستند.


    هر روز را با ملاقات کوتاه همکاران آغاز نمایید. سپس یک دوره کاری بدون وقفه داشته باشید و به افراد بگویید چه موقع در دسترس خواهید بود.


    در مکالمه‌ها با سماجت به مطالب اصلی بپردازید. به عنوان مثال با گفتن این عبارات «آنچه را که باید درباره آن بحث کنیم این نکته است» یا «یک مورد دیگر قبل از این که شما بروید» که نشان می‌دهد شما می‌خواهید گفتگو را تمام کنید.


    افراد پرگو را با گفتن این عبارت متوقف کنید: «من چه کاری می‌توانم برای شما انجام دهم؟»


    یک شوخی کوچک را تجربه کنید: وقتی شخصی می‌گوید امکان دارد یک دقیقه وقتتان را بگیرم؟ بگویید حتماً و با خنده زمان‌سنج را برای اندازه گیری یک دقیقه تنظیم کنید.


    از بهمن کاغذ فرار کنید.


    3-3- برگه‌ها و اسناد


    بسیاری از اوقات اوراقی که دور و بر ماست مانع تمرکز بر روی اولویت‌ها می‌شود. هیچ قاعده کلی برای این که چگونه اوراق را مدیریت کنیم، وجود ندارد. این موضوع بستگی به روش خود فرد دارد. بعضی از افراد اگر به وسیله مقدار زیادی از مواد خواندنی محاصره شوند احساس راحتی می‌کنند در حالی که افرادی هم هستند که تنها یک میز خلوت زمینه ساز افکار واضح آنها می‌شود. مهم است که از تمایل و سطح رضایت خود آگاه شوید و یک سیستم را برای سازماندهی اوراق توسعه دهید.


     


    البته اگر وقت ارزشمندی را در جستجوی اسناد هدر می‌دهید و مجبورید بارها و بارها اوراق را تفحص کنید، اتخاذ یک روش جدید مورد نیاز است. این رویه را امتحان کنید: اگر تعیین محل سند بیش از ۳۰ ثانیه طول کشید، باید سیستم را تغییر دهید. به جای آن که اجازه دهید کارهای عقب افتاده اداری باعث ترافیک روی میزتان شود، هر قطعه کاغذ را ارزیابی کنید و مشخص نمایید که آیا باید آن را کنار بگذارید، از آن استفاده نمایید و یا فوراً آن را بایگانی کنید.


     


    کم‌توجهی به سیستم بایگانی مدارک می‌تواند شما را گرفتار سازد. اگرچه ممکن است شما برای بایگانی و دسترسی به مدارک به کارمندان اجرایی تکیه کنید، اما بهتر است یک سیستم مخصوص به خودتان داشته باشید. در این صورت اگر یکی از همکاران در دسترس نباشد، خود را در پیدا کردن سندی که به آن نیاز فوری دارید، ناکام نمی‌بینید. ضمناً همکارانتان را هم تشویق کنید که از یک رویه سیستماتیک برای تسهیل دسترسی و اجتناب از اتلاف وقت در جستجو برای بایگانی استفاده نمایند.


     


     3-4- چند نکته برای بایگانی مدارک


    اوراق را قبل از بایگانی کردن تاریخ بگذارید.


    کاغذهای توده شده را بررسی نمایید، مواردی را که نیاز ندارید کنار بگذارید و مدارک اساسی‌تر را جایگزین آنها سازید.


    پاکت نامه‌های باز نشده را که در رابطه با کار شما نیست دور بریزید مگر این که نشانی پستی آن مشخص باشد.


    مدارک امور جاری را در قسمت جلوی قفسه پرونده‌ها بگذارید.


    پرونده‌ها را درون هر مقوله به صورت الفبایی مرتب کنید.


    ۱۰ سانتیمتر از فضای هر قفسه را خالی بگذارید. به قدری که به اوراق آسان تر دسترسی داشته باشید.


    بر روی قفسه‌ها برچسب بزنید.


    پرونده کارهای در دست اقدام را نزدیک میزتان بگذارید.


    هر گاه یک کاغذ از پرونده‌ها بر می‌دارید روی آن یک علامت بگذارید تا بدانید که برگه بعداً باید بایگانی شود و یا از بین برود.


    یک فهرست از پرونده‌ها تهیه نمایید.


    4- محیط کار مناسب


    ممکن است ناگهان دریابید که توانایی‌هایتان در انجام وظایف کاهش یافته است و بعد از چند ساعتی که از زمان شروع کار می‌گذرد سردرد می‌گیرید. به محیط کار خود دقت نمایید. شاید وسایلی که با آن سر و کار دارید در وضعیت مناسبی نیست. به عنوان مثال نمایشگر رایانه هم سطح چشمتان نیست و...


     


    برای ترویج خلاقیت و بهره‌وری یک محیط راحت و سالم ضروری است. محل کارتان را بررسی کنید تا دریابید چگونه ممکن است سطح توان جسمی و ذهنی شما را در خود حل کند. وقتی که همزمان در حال کار با سند چاپی و رایانه هستید از یک نگهدارنده سند استفاده کنید. از خم کردن مچ دست به هنگام کار با رایانه و طبیعتاً ضایعات ناشی از آن خودداری نمایید. صفحه کلید را روی یک سطح که در زیر میز به صورت کشویی حرکت می‌کند قرار دهید. صندلی و پشتی آن باید راحت باشد و تحمل وزن و حرکات شما را داشته باشد. ترجیحاً از یک زیرپایی استفاده کنید. این مسائل بسیار ساده هستند، اما متعجب می‌شوید اگر ببینید و بشنوید چگونه افرادی که می‌توانند پروژه‌های ذهنی شگفت‌انگیز اجرا کنند از اصول ابتدایی راحتی و آرامش غافلند.


     


    5- کنترل زمان تلفن


    قبل از تماس تلفنی این سؤالات را از خودتان بپرسید:


     


    من به چه اطلاعاتی نیاز دارم؟


    آیا این تماس سریع‌ترین راه دسترسی به اطلاعات است؟


    آیا یک نامه الکترونیکی موثرتر نیست؟


    چگونه می‌توانم این گفت وگو را کوتاه نگه دارم و به محور بحث اشاره کنم بدون این که صحبت‌ها بدساخت و ابتدایی به نظر بیاید؟


    برای این که یک تماس تلفنی مؤثر باشد یک فهرست اولویت بندی شده از مواردی که باید درباره آن بحث کنید تهیه نمایید. هر مطلبی را که فکر می‌کنید در طول مکالمه به آن مراجعه خواهید کرد در دسترس بگذارید. گفت وگو را با لحن ایجاز و اختصار شروع کنید. به عنوان مثال: «من نمی‌خواهم زیاد وقت شما را بگیرم» یا «من می‌دانم که هر دوی ما خیلی گرفتار هستیم».


     


    وقتی که نمی‌دانید مستقیماً با شخص مورد نظر صحبت خواهید کرد یا نه، برای گذاشتن پیام برنامه‌ریزی کنید. قبل از گذاشتن پیام یک نفس عمیق بکشید، سپس به صورت فشرده صحبت کنید. اگر شخصی که به او زنگ می‌زنید شما را نمی‌شناسد، ابتدا اسمتان را بگویید و اگر نام ساده‌ای نیست آن را هجی کنید، البته به آهستگی، تا شخصی که به پیام گوش می‌دهد بتواند آن را بنویسد. نام محل کارتان را هم بگویید. سپس مهم‌ترین مسئله را به طور سریع توضیح دهید. شماره تماس را دو بار ابتدا و انتهای مکالمه بگویید و اگر پاسخ نیازمند یک گفتگو است یادآوری نمایید که چه موقع در دسترس هستید.


     


    6- واگذاری بخشی از مسئولیت‌ها


    بسیاری از افراد در صورت واگذاری کار به دیگران دچار آشفتگی می‌شوند. بدون محول نمودن بخشی از فعالیت‌ها به دیگران هرگز نمی‌توانید وقتتان را تحت فرمان داشته باشید. این رویه اجازه می‌دهد روز کاری را با تأکید بر اولویت‌ها سپری نمایید. بدون اعتماد به دیگران در انجام کارها در جزئیات کم اهمیت غرق می‌شوید و قادر نخواهید بود انرژی و توانتان را به سمت اهداف هدایت کنید. چند مسئله اساسی وجود دارد که افراد را از اجرای این روش دور نگه می‌دارد. درباره موردی که مانع کار شماست فکر کنید:


     


    مسئله اول: «هیچ کس وظایف را آن طوری که من انجام می‌دهم، انجام نمی‌دهد.» ممکن است این مسئله حقیقت داشته باشد که برخی از وظایف پیچیده‌تر را شما انجام می‌دهید، اما احتمالاً این حقیقت ندارد که همه فعالیت‌های شما در بالاترین حد پیچیدگی است. اگر غرورتان اجازه نمی‌دهد بپذیرید فرد دیگری می‌تواند امور محوله را بهتر انجام دهد، در نظر داشته باشید که ممکن است آن شخص وظایف را به قدر کافی رضایتبخش انجام دهد.


    مسئله دوم: «هیچ کس مانند خود من این وظایف خاص را سریع انجام نمی‌دهد.» ممکن است این نکته هم حقیقت داشته باشد. اما اگر شخص دیگری می‌تواند وظایف را با توجه به فرجه زمانی تعیین شده به قدر کافی سریع انجام دهد و در روال جاری نگه دارد، پس می‌توانید بخشی از مسئولیت‌ها را به او بسپارید.


    مسئله سوم: «اگر بنا باشد من مسئله‌ای را چند بار توضیح دهم، خودم آن را انجام می‌دهم حتی با سرعت بیشتر و بهتر». ممکن است اولین بار که می‌خواهید کاری را به شخص دیگری واگذار کنید، مجبور شوید آن را توضیح دهید. هم چنین امکان دارد مجبور شوید این کار را برای بار دوم، سوم و چهارم نیز تکرار نمایید. این رویه موقتی است و همکاران به تدریج کار را یاد می‌گیرند؛ تا حدی که نیاز به توضیح بیشتری نیست و شما هم در نهایت وقت خود را ذخیره می‌کنید.


    با تقسیم بندی فعالیت‌ها در سه سطح می‌توانید یک روش کاری جدید در پیش بگیرید:


     


    (1) وظایفی که مطمئن هستید فقط خودتان می‌توانید آنها را انجام دهید.


    (2) وظایفی که ممکن است شخص دیگری قادر به انجام آن در سطح قابل قبولی باشد، حتی اگر شما در انجام آن سریع تر و بهتر هستید.


    (3) وظایفی که یقیناً فرد دیگر به خوبی شما قادر به انجام آن هست.


    با محول نمودن وظایف سطح ۳ شروع کنید. به تدریج می‌توانید شخصی را برای انجام کارهای سطح ۲ آموزش دهید. این کار باعث می‌شود وقت بیشتری داشته باشید و روی اولویت‌هایتان که وظایف سطح ۱ است تمرکز کنید. واگذاری مسئولیت‌ها را ضمن ارائه آموزش‌های ویژه انجام دهید. سطح واگذاری وظایف بستگی به قابلیت‌ها و تجربیات شخصی دارد که کار به او محول می‌شود. در کل صرف یک مقدار زمان بیشتر برای آموزش، وقت را برای تشریح مسائل و مرور بعدی آنها ذخیره خواهد کرد. مطمئن شوید شخصی که مسئولیت‌ها را به او می‌سپارید در مورد مسائل ذیل اطلاع کافی دارد:


     


    اهداف، اولویت‌ها، فرصت زمانی، اهمیت کارها


    نحوه اطلاع یابی از منابع و افرادی که می‌توان در موقع نیاز به آنها مراجعه کرد.


    به خاطر داشته باشید که انگیزه اصلی در واگذاری مسئولیت‌ها به دست آوردن نتیجه مطلوب است. برای تقویت روحیه کاری، در محدوده‌های مشخص برای همکاران مسئولیت‌های جدید تعریف کنید و به منظور نشان دادن اعتماد به توانایی‌های ایشان، منابع و امکانات کافی برای انجام کار فراهم نمایید و یا توضیح دهید چگونه می‌توانند به آن منابع دسترسی پیدا کنند. در مورد بازتاب‌ها و مسائل مربوط به کار سؤال کنید و صبور باشید. به کسی که مسئولیتی را واگذار نموده‌اید زمان کافی بدهید تا سرعت بگیرد.


     


    صرف وقت کم در آموزش زیان‌های اساسی به همراه خواهد داشت. گاهی اوقات محول نمودن مسئولیت یک ذخیره کننده فوری وقت است و گاهی یک سرمایه گذاری درازمدت است. اما در نهایت صرف وقت بیشتر روی اولویت‌ها و اهداف، همیشه یک سرمایه گذاری ارزشمند است و اصول هدایتی ذکرشده پشتیبان شیوه‌های مدیریت زمان است.


     
    comment نظرات ()

     
    الفبای موفقیت
    نویسنده : محمدرضا - ساعت ۱٢:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٥/۱٧
     

     

    الفبای موفقیت کامل... 

    الف/ اشتیاق برای رسیدن به نهایت آرزوها 
    ب/ بخشش برای تجلی روح و صیقل جسم 
    پ/ پویایی برای پیوستن به خروش حیات 
    ت/ تدبیر برای دیدن افق فرداها 
    ث/ ثبات برای ایستادن در برابر باز دارنده ها 
    ج/ جسارت برای ادامه زیستن 
    چ/ چاره اندیشی برای یافتن راهی در گرداب اشتباه 
    ح/ حق شناسی برای تزکیه نفس 
    خ/ خود داری برای تمرین استقامت 
    د/ دور اندیشی برای تحول تاریخ 
    ذ/ ذکر گوئی برای اخلاص عمل 
    ر/ رضایت مندی برای احساس شعف 
    ز/ زیرکی برای مغتنم شمردن دم ها 
    ژ/ ژرف بینی برای شکافتن عمق دردها 
    س/ سخاوت برای گشایش کارها 
    ش/ شایستگی برای لبریز شدن در اوج 
    ص/ صداقت برای بقای دوستی 
    ض/ ضمانت برای پایبندی به عهد 
    ط/ طاقت برای تحمل شکست 
    ظ/ ظرافت برای دیدن حقیقت پوشیده در صدف 
    ع/ عطوفت برای غنچه نشکفته باورها 
    غ/ غیرت برای بقای انسانیت 
    ف/ فداکاری برای قلبهای دردمند 
    ق/ قدرشناسی برای گفتن نا گفته های دل 
    ک/ کرامت برای نگاهی از سر عشق 
    گ/ گذشت برای پالایش احساس 
    ل/ لیاقت برای تحقق امید ها 
    م/ محبت برای نگاه معصوم یک کودک 
    ن/ نکته بینی برای دیدن نادیده ها 
    و/ واقع گرایی برای دست یابی به کنه هستی 
    ه/ هدفمندی برای تبلور خواسته ها 
    ی/ یک رنگی برای گریز از تجربه دردهای مشترک


     
    comment نظرات ()

     
    عاقبت نداشتن ایمیل
    نویسنده : محمدرضا - ساعت ٥:٤۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٥/۱٧
     

    عاقبت نداشتن ایمیل


    نویسنده : سارا ; ساعت ۳:۵۳ ‎ق.ظ روز ۱٧ امرداد ۱۳۸۸


    بیکاری برای سمت آبدارچی در مایکروسافت تقاضا داد. رئیس هیئت مدیره با اون مصاحبه کرد و تمیز کردن زمینش رو به عنوان نمونه کار دید و گفت: «شما استخدام شدین،آدرس ایمیلتون رو بدین تا فرمهای مربوطه رو واسه تون بفرستم تا پر کنین و همینطورتاریخی که باید کار رو شروع کنین..
    مرد جواب داد: «اما من کامپیوتر ندارم، ایمیل هم ندارم!» 
    رئیس هیئت مدیره گفت : (( متأسفم. اگه ایمیل ندارین، یعنی شما وجودخارجی ندارین. و کسی که وجود خارجی نداره، شغل هم نمیتونه داشته باشه.))

    مرد در کمال نامیدی اونجارو ترک کرد. نمیدونست با تنها 10 دلاری که در جیبش داشت چه کار کنه. تصمیم گرفت به سوپرمارکتی بره و یک صندوق 10 کیلویی گوجه فرنگی بخره و به خونه برگرده ..در راه برگشت فکری به سرش زد و با کمی سود گوجه فرنگیها رو فروخت. در کمتر از دو ساعت، تونست سرمایه اش رو دو برابر کنه. این عمل رو سه بار تکرار کرد و با 60 دلار به خونه برگشت. مرد فهمید میتونه به این طریق زندگیش رو بگذرونه، و شروع کرد به این که هر روز زودتر بره ودیرتر برگرده خونه. در نتیجه پولش هر روز دو یا سه برابر میشد. به زودی یه گاری خرید، بعد یه کامیون، و به زودی ناوگان خودش رو در خط ترانزیت (پخش محصولات) داشت ...

    پنج سال بعد، مرد دیگه یکی از بزرگترین خرده فروشان امریکا بود. شروع کرد تا برای آینده ی خانواده اش برنامه ربزی کنه، و تصمیم گرفت بیمه ی عمر بگیره. به یه نمایندگی بیمه زنگ زد و سرویسی رو انتخاب کرد. وقتی صحبت شون به نتیجه رسید،نماینده بیمه از آدرس ایمیل مرد پرسید. مرد جواب داد: «من ایمیل ندارم.»

    نماینده بیمه با کنجکاوی پرسید: «شما ایمیل ندارین، ولی با این حال تونستین یک امپراتوری در شغل خودتون به وجود بیارین. میتونین فکر کنین به کجاها میرسیدین اگه یه ایمیل هم داشتین؟» مرد برای مدتی فکر کرد و گفت:

    آره! احتمالاً میشدم یه آبدارچی در شرکت مایکروسافت.

     

     


     
        
          
     


      

     

     




    کلمات کلیدی :داستان کوتاه




    نویسنده : سارا ; ساعت ۱:۴٩ ‎ق.ظ روز ۱٢ امرداد ۱۳۸۸


    مردى متوجه شد که گوش همسرش سنگین شده و شنوائیش

     کم شده است. به نظرش رسید که همسرش باید سمعک 

      بگذارد ولى نمیدانست این موضوع را چگونه با او در میان

     بگذارد. بدین خاطر، نزد دکتر خانوادگىشان رفت و مشکل را با

     او در میان گذاشت. دکتر گفت براى این که بتوانى دقیقتر به

     من بگویى که میزان ناشنوایى همسرت چقدر است آزمایش

     ساده اى وجود دارد. این کار را انجام بده و جوابش را به من

     بگو: «ابتدا در فاصله 4 مترى او بایست و با صداى معمولى

     مطلبى را به او بگو. اگر نشنید همین کار را در فاصله 3 متری

    تکرار کن. بعد در 2 مترى و به همین ترتیب تا بالاخره جواب

     دهد.» آن شب، همسر آن مرد در آشپزخانه سرگرم تهیه شام

     بود و خود او در اتاق تلویزیون نشسته بود. مرد به خودش گفت

     الان فاصله ما حدود 4 متر است. بگذار امتحان کنم. سپس با

     صداى معمولى از همسرش پرسید: عزیزم شام چى داریم؟

     جوابى نشنید. بعد بلند شد و یک متر جلوتر به سمت

     آشپزخانه رفت و دوباره پرسید: عزیزم شام چى داریم؟ باز هم

     پاسخى نیامد. باز هم جلوتر رفت و از وسط هال که تقریباً 2

     متر با آشپزخانه و همسرش فاصله داشت گفت: عزیزم شام

     چى داریم؟ باز هم جوابى نشنید. باز هم جلوتر رفت و به در

     آشپزخانه رسید. سوالش راتکرار کرد و باز هم جوابى نیامد. این

     بار جلوتر رفت و درست از پشت سر همسرش گفت: عزیزم

     شام چى داریم؟ زنش گفت: مگه کرى؟ براى پنجمین بار

     میگم : خوراک مرغ!


    نتیجه اخلاقى: مشکل ممکن است آنطور که ما

     همیشه فکر میکنیم در دیگران نباشد و شاید

     در خود ما باشد!

     




    کلمات کلیدی :داستان کوتاه




    نویسنده : سارا ; ساعت ۳:۳۶ ‎ق.ظ روز ۳۱ تیر ۱۳۸۸

    مردی باهمسرش در خانه تماس گرفت و گفت:"عزیزم ازمن خواسته شده که با رئیس و چند تا از دوستانش برای ماهیگیری به کانادا برویم"

    ما به مدت یک هفته آنجا خواهیم بود.این فرصت خوبی است تا ارتقای شغلی که منتظرش بودم بگیرم بنابراین لطفا لباس های کافی برای یک هفته برایم بردار و وسایل ماهیگیری مرا هم آماده کن

    ما از اداره حرکت خواهیم کرد و من سر راه وسایلم را از خانه برخواهم داشت ، راستی اون لباس های راحتی ابریشمی آبی رنگم را هم بردار !

    زن با خودش فکر کرد که این مساله یک کمی غیرطبیعی است اما بخاطر این که نشان دهد همسر خوبی است دقیقا کارهایی را که همسرش خواسته بود انجام داد.

    هفته بعد مرد به خانه آمد ، یک کمی خسته به نظر می رسید اما ظاهرش خوب ومرتب بود.

    همسرش به او خوش آمد گفت و از او پرسید که آیا او ماهی گرفته است یا نه ؟

    مرد گفت :"بله تعداد زیادی ماهی قزل آلا،چند تایی ماهی فلس آبی و چند تا هم اره ماهی گرفتیم . اما چرا اون لباس راحتی هایی که گفته بودم برایم نگذاشتی ؟"

    جواب زن خیلی جالب بود.

    زن جواب داد : لباس های راحتی رو توی جعبه وسایل ماهیگیریت گذاشته بودم ؟!؟!؟!؟!

     

    دانلود کنیدthe woman

    ممنون ازمحبت آقا مجتبی (رنگین کمانه)به خاطر این هدیه ی زیبا به مناسبت روز تولدممژه

     

     




    کلمات کلیدی :داستان کوتاه




    نویسنده : سارا ; ساعت ٢:۴۶ ‎ب.ظ روز ٢٠ تیر ۱۳۸۸

    حکایتی از زبان مسیح نقل می کنند که بسیار شنیدنی است . می گویند او این حکایت را بسیار دوست داشت و در موقعیت های مختلف آن را بیان می کرد .

    حکایت این است :

    مردی بود بسیار متمکن و پولدار روزی به کارگرانی برای کار در باغش نیاز داشت.

      بنابراین ، پیشکارش را به میدان شهر فرستاد تا کارگرانی را برای کار اجیر کند . پیشکار

     رفت و همه ی کارگران موجود در میدان شهر را اجیر کرد و آورد و آن ها در باغ به کار

    مشغول شدند . کارگرانی که آن روز در میدان نبودند، این موضوع را شنیدند و آنها نیز

     آمدند . روز بعد و روزهای بعد نیز تعدادی دیگر به جمع کارگران اضافه شدند . گرچه این

     کارگران تازه ، غروب بود که رسیدند ، اما مرد ثروتمند آنها را نیز استخدام کرد .


     شبانگاه ، هنگامی که خورشید فرو نشسته بود، او همه ی کارگران را گرد آورد و به همه

     ی آنها دستمزدی یکسان داد. بدیهی ست آنانی که از صبح به کار مشغول بودند ، آزرده

     شدند و گفتنـد :  این بی انصافی است . چه می کنید ، آقا ؟ ما از صبح کار کرده ایم و

     اینان غروب رسیدند و بیش از دو ساعت نیست که کار کرده اند . بعضی ها هم که چند

     دقیقه پیش به ما ملحق شدند . آن ها که اصلاً کاری نکرده اند 

    مرد ثروتمند خندید و گفت : به دیگران کاری نداشته باشید . آیا آنچه که به خود شما داده

     ام کم بوده است ؟  کارگران یکصدا گفتند :  نه ، آنچه که شما به ما پرداخته اید ، بیش

     تر از دستمزد معمولی ما نیز بوده است . با وجود این ، انصاف نیست که اینانی که دیر

     رسیدند و کاری نکردند ، همان دستمزدی را بگیرند که ما گرفته ایم.  مرد دارا گفت :  من

     به آنها داده ام زیرا بسیار دارم . من اگر چند برابر این نیز بپردازم ، چیزی از دارائی من

     کم نمی شود . من از استغنای خویش می بخشم . شما نگران این موضوع نباشید .

     شما بیش از توقع تان مزد گرفته اید پس مقایسه نکنید . من در ازای کارشان نیست که

     به آنها دستمزد می دهم ، بلکه می دهم چون برای دادن و بخشیدن ، بسیار دارم . من

     از سر بی نیازی ست که می بخشم .

    مسیح گفت :  بعضی ها برای رسیدن به خدا سخت می کوشند . بعضی ها درست دم

     غروب از راه می رسند . بعضی ها هم وقتی کار تمام شده است ، پیدایشـان می

    شـود . امـا همه به یکسان زیر چتر لطف و مرحمت الهی قرار می گیرند .  شما نمی

     دانید که خدا استحقاق بنده را نمی نگرد ، بلکه دارائی خویش را می نگرد . او به غنای

     خود نگاه می کند ، نه به کار ما . از غنای ذات الهی ، جز بهشت نمی شکفد . باید هم

     اینگونه باشد . بهشت ، ظهور بی نیازی و غنای خداوند است . دوزخ را همین خشکه

     مقدس ها و تنگ نظـرها برپـا داشتـه اند . زیرا اینان آنقدر بخیل و حسودند که

    نمی توانند جز خود را مشمول لطف الهی ببینند .

     




    کلمات کلیدی :داستان کوتاه




    نویسنده : سارا ; ساعت ۳:۱٧ ‎ق.ظ روز ۱۵ تیر ۱۳۸۸

    این داستان درباره پسر بچه لاغر اندمی ‌است که عاشق فوتبال بود. در تمام تمرین‌ها سنگ تمام می‌گذاشت اما چون جثه اش نصف سایر بچه‌های تیم بود تلاش‌هایش به جایی نمی‌رسید. 
    در تمام بازی‌ها ورزشکار امیدوار ما روی نیمکت کنار زمین می‌نشست اما اصلا پیش نمی‌آمد که در مسابقه ای بازی کند. این پسر بچه با پدرش تنها زندگی می‌کرد و رابطه ویژه ای بین آن دو وجود داشت. گر چه پسر بچه همیشه هنگام بازی روی نیمکت کنار زمین می‌نشست اما پدرش همیشه در بین تماشاچیان بود و به تشویق او می‌پرداخت. این پسر در هنگام ورود به دبیرستان هم لاغر ترین دانش آموز کلاس بود. اما پدرش باز هم او را تشویق می‌کرد که به تمرین‌هایش ادامه دهد. گر چه به او می‌گفت که اگر دوست ندارد مجبور نیست این کار را انجام دهد.
     اما پسر که عاشق فوتبال بود تصمیم داشت آن را ادامه بدهد. او در تمام تمرین‌ها تلاشش را تا حداکثر می‌کرد به امید اینکه وقتی بزرگتر شد بتواند در مسابقات شرکت کند. در مدت چهار سال دبیرستان او در تمام تمرین‌ها شرکت می‌کرد اما همچنان یک نیمکت نشین باقی ماند. پدر وفا دارش همیشه در بین تماشاچیان بود و همواره او را تشویق می‌کرد. پس از ورود به دانشگاه پسر جوان تصمیم داشت باز هم فوتبال را ادامه دهد و مربی هم با تصمیم او موافقت کرد زیرا او همیشه با تمام وجوددر تمرین‌ها شرکت می‌کرد و علاوه بر آن به سایر بازیکنان روحیه می‌داد. این پسر در مدت چهار سال دانشگاه هم در تممی‌تمرین‌ها شرکت کرد اما هرگز در هیچ مسابقه ای بازی نکرد.
     در یکی از روزهای آخر مسابقه‌های فصلی فوتبال زمانی که پسر برای آخرین مسابقه به محل تمرین می‌رفت مربی با یک تلگرام پیش او آمد. پسر جوان آرام تلگرام را خواند و سکوت کرد. او در حالی که سعی می‌کرد آرام باشد زیر لب گفت: پدرم امروز صبح فوت کرده است. اشکالی ندارد امروز در تمرین شرکت نکنم؟ مربی دستش را با مهربانی اوی شانه‌های پسر گذاشت و گفت: پسرم این هفته استراحت کن. حتی برای آخرین بازی در روز شنبه هم لازم نیست بیایی. 
    روز شنبه فرا رسید. پسر جوان به آرمی‌وارد رختکن شد و وسایلش را کناری گذاشت. مربی و بازیکنان از دیدن دوست وفادارشان حیرت زده شدند. پسر جوان به مربی گفت: لطفا اجازه بدهید من امروز بازی کنم. فقط همین یک روز را. مربی وانمود کرد که حرف‌های او را نشنیده است. امکان نداشت او بگذارد ضعیف ترین بازیکن تیمش در مهم ترین مسابقه بازی کند. اما پسر جوان شدیدا اصرار می‌کرد. مربی در نهایت دلش به حال او سوخت و گفت: باشد می‌توانی بازی کنی. مربی و بازیکنان و تماشاچیان نمی‌توانستند آنچه را که می‌دیدند باور کنند. این پسر که هرگز پیش از آن در مسابقه ای بازی نکرده بود تمام حرکاتش به جا و مناسب بود. 
    تیم مقابل به هیچ ترتیبی نمی‌توانست او را متوقف سازد. او می‌دوید پاس می‌داد و به خوبی دفاع می‌کرد. در دقایق پایانی بازی او پاسی داد که منجر به برد تیم شد. بازیکنان او را روی دستهایشان بالا بردند و تماشاچیان به تشویق او پرداختند. آخر کار وقتی تماشاچیان ورزشگاه را ترک کردند مربی دید که  پسر جوان تنها در گوشه ای نشسته است. مربی گفت: پسرم من نمی‌توانم باور کنم. تو فوق العاده بودی. بگو ببینم چه طور توتنستی به این خوبی بازی کنی؟ پسر در حالی که اشک چشمانش را پر کرده بود پاسخ داد: می‌دانید که پدرم فوت کرده است. آیا می‌دانستید او نابینا بود؟ سپس لبخند کم رنگی برلبانش نشست و گفت: پدرم به عنوان تماشاچی در تمام مسابقه‌ها شرکت می‌کرد. اما امروز اولین روزی بود که او می‌توانست به راستی مسابقه را ببیند و من می‌خواستم به او نشان دهم که می‌توانم خوب بازی کنم

     

     




    کلمات کلیدی :داستان کوتاه




    نویسنده : سارا ; ساعت ۱:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱ تیر ۱۳۸۸

     

    با تو

     

    باتو،  همه ی رنگهای این سرزمین مرا نوازش می کند

    باتو، آهوان این صحرا دوستان همبازی من اند

    باتو، کوه ها حامیان وفادارخاندان من اند

    باتو،  زمین گاهواره ای است که مرا در آغوش خود می خواباند

    ابر، حریری است که برگاهواره ی من کشیده اند

    وطناب گاهواره ام را مادرم، که در پس این کوه ها همسایه ی ماست در دست خویش دارد

    باتو،  دریا با من مهربا نی می کند

    باتو،  سپیده ی هرصبح بر گونه ام بوسه می زند

    باتو، نسیم هر لحظه گیسوانم را شانه می زند

    باتو،  من با بهار می رویم

    باتو،  من در عطر یاس ها پخش می شوم

    باتو،  من درشیره ی هر نبات میجوشم

    باتو،  من در هر شکوفه می شکفم

    باتو،  من درمن طلوع لبخند میزنم،  درهر تندر فریاد شوق میکشم،  درحلقوم مرغان عاشق  می خوانم درغلغل چشمه ها می خندم،  درنای جویباران زمزمه می کنم
    باتو،  من در روح طبیعت پنهانم

    باتو،  من بودن را،  زندگی را،  شوق را،  عشق را،  زیبایی را،  مهربانی پاک خداوندی را می نوشم
    باتو،  من در خلوت این صحرا، درغربت این سرزمین، درسکوت این آسمان، درتنهایی این بی کسی، غرقه ی فریاد و خروش و جمعیتم، درختان برادران من اند و پرندگان خواهران من اند وگلها کودکان من اند و اندام هر صخره مردی از خویشان من است و نسیم قاصدان بشارت گوی من اند وبوی باران، بوی پونه، بوی خاک، شاخه ها ی شسته،  باران خورده، پاک، همه خوش ترین یادهای من، شیرین ترین یادگارهای من اند.

    ****************************

    بی تو، من رنگهای این سرزمین را بیگانه میبینم

    بی تو ، رنگهای این سرزمین مرا می آزارند

    بی تو ، آهوان این صحرا گرگان هار من اند

    بی تو ، کوه ها دیوان سیاه و زشت خفته اند

    بی تو، زمین قبرستان پلید و غبار آلودی است که مرا در خو به کینه می فشرد

    ابر، کفن سپیدی است که بر گور خاکی من گسترده اند

    و طناب گهواره ام را از دست مادرم ربوده اند و بر گردنم افکنده اند

    بی تو ، دریا گرگی است که آهوی معصوم مرا می بلعد

    بی تو، پرندگان این سرزمین، سایه های وحشت اند و ابابیل بلایند

    بی تو ، سپیده ی هر صبح لبخند نفرت بار دهان جنازه ای است

    بی تو ، نسیم هر لحظه رنج های خفته را در سرم بیدار میکند

    بی تو، من با بهار می میرم

    بی تو، من در عطر یاس ها می گریم

    بی تو ، من در شیره ی هر نبات رنج هنوز بودن را و جراحت روزهایی را که همچنان زنده خواهم ماند لمس می کنم.

    بی تو، من با هر برگ پائیزی می افتم.

    بی تو، من در چنگ طبیعت تنها می خشکم.

    بی تو ، من زندگی را، شوق را، بودن را، عشق را، زیبایی را، مهربانی پاک خداوندی را از یاد می برم
    بی تو، من در خلوت این صحرا، درغربت این سرزمین، درسکوت این آسمان، درتنهایی این  بی کسی، نگهبان سکوتم، حاجب درگه نومیدی، راهب معبد خاموشی، سالک راه فراموشی ها، باغ پژمرده ی پامال زمستانم.

    درختان هر کدام خاطره ی رنجی، شبح هر صخره، ابلیسی، دیوی، غولی، گنگ وپرکینه فروخفته، کمین کرده مرا بر سر راه، باران زمزمه ی گریه در دل من، بوی پونه، پیک و پیغامی نه برای دل من، بوی خاک، تکرار دعوتی برای خفتن من، شاخه های غبار گرفته، باد خزانی خورده، پوک، همه تلخ ترین یادهای من، تلخ ترین یادگارهای من اند.

     

    « دکتر علی شریعتی »

     

     

     




    کلمات کلیدی :سخنان بزرگان




    نویسنده : سارا ; ساعت ٢:۱۸ ‎ق.ظ روز ۳٠ اردیبهشت ۱۳۸۸

     

    قهرمان افسانه ای تنیس ویمبلدون  (Arthur Ashe) آرتور اشی به خاطر خون

     آلوده ای که درجریان یک عمل جراحی در سال۱۹۸۳دریافت کرد به بیماری ایدز

    مبتلا شد و  دربستر مرگ افتاد او از سراسردنیا نامه هایی ازطرفدارانش دریافت

     کرد.

     

     

     

    یکی از طرفدارانش نوشته بود : 

     

    چراخدا تورا برای چنین بیماری دردناکی انتخاب کرد؟

     

    آرتور در پاسخش نوشت : 

     

    دردنیا ۵۰ میلیون کودک بازی تنیس را آغاز می کنند

     

     ۵ میلیون یاد می گیرند که چگونه تنیس بازی کنند

     

    ۵۰۰ هزارنفر تنیس را در سطح حرفه ای یاد می گیرند

     

    ۵۰ هزارنفر پا به مسابقات ‏می گذارند ۵ هزارنفر سرشناس می شوند

     

    ۵۰ نفر به مسابقات ویمبلدون راه پیدا می کنند

     

    ۴ نفر به نیمه نهائی می رسند و دو نفر به فینال

     

    و آن هنگام که جام قهرمانی را روی دستانم گرفته بودم

     

    هرگز نگفتم خدایا چرا من؟

    و امروز  هم که از این بیماری رنج می کشم هرگز نمی توانم بگویم خدایا چرا من؟

     

     

    mojtaba

     

     




    کلمات کلیدی :داستان کوتاه




    نویسنده : سارا ; ساعت ٢:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱۳ اردیبهشت ۱۳۸۸

     

    روزی دانشمندى آزمایش جالبى انجام داداو یک آکواریوم ساخت و با قرار دادن یک دیوار شیشه‌اى در وسط آکواریوم آن ‌را به دو بخش تقسیم ‌کرد.
    در یک بخش، ماهى بزرگى قرار داد و در بخش دیگر ماهى کوچکى که غذاى مورد علاقه ماهى بزرگتر بود
    .
    ماهى کوچک، تنها غذاى ماهى بزرگ بود و دانشمند به او غذاى دیگرى نمى‌داد
    .
    او براى شکار ماهى کوچک، بارها و بارها به سویش حمله برد ولى هر بار با دیوار نامرئی که وجود داشت برخورد مى‌کرد، همان دیوار شیشه‌اى که او را از غذاى مورد علاقه‌اش جدا مى‌کرد
    … 
    پس از مدتى، ماهى بزرگ ازحمله و یورش به ماهى کوچک دست برداشت. او باور کرده بود که رفتن به آن سوى آکواریوم و شکار ماهى کوچک، امرى محال و غیر ممکن است
    !
    در پایان، دانشمند شیشه ی وسط آکواریوم را برداشت و راه ماهی بزرگ را باز گذاشت. ولى دیگر هیچگاه ماهى بزرگ به ماهى کوچک حمله نکرد و به آن‌سوى آکواریوم نیز نرفت !!!


    میدانید چـــــرا ؟


    دیوار شیشه‌اى دیگر وجود نداشت، اما ماهى بزرگ در ذهنش دیوارى ساخته بود که از دیوار واقعى سخت‌تر و بلند‌تر مى‌نمود و آن دیوار، دیوار بلند باور خود بود ! باوری از جنس محدودیت ! باوری به وجود دیواری بلند و غیر قابل عبور ! باوری از ناتوانی خویش

     


     

     

    اگر ما در میان اعتقادات و باورهاى خویش جستجو کنیم، بى‌تردید دیوارهاى شیشه‌اى بلند و سختى را پیدا خواهیم کرد که نتیجه مشاهدات وتجربیات ماست و خیلى از آن‌ها وجود خارجى نداشته بلکه زائیده باور ما بوده و فقط در ذهن ما جاى دارند

     

     

    mojtaba

     

     


     
    comment نظرات ()

     
    خدایا چرا من؟
    نویسنده : محمدرضا - ساعت ٥:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٥/۱٧
     

    خدایا چرا من؟

     

    قهرمان افسانه ای تنیس ویمبلدون  (Arthur Ashe) آرتور اشی به خاطر خون

     آلوده ای که درجریان یک عمل جراحی در سال۱۹۸۳دریافت کرد به بیماری ایدز

    مبتلا شد و  دربستر مرگ افتاد او از سراسردنیا نامه هایی ازطرفدارانش دریافت

     کرد.

     

     

     

    یکی از طرفدارانش نوشته بود : 

     

    چراخدا تورا برای چنین بیماری دردناکی انتخاب کرد؟

     

    آرتور در پاسخش نوشت : 

     

    دردنیا ۵۰ میلیون کودک بازی تنیس را آغاز می کنند

     

     ۵ میلیون یاد می گیرند که چگونه تنیس بازی کنند

     

    ۵۰۰ هزارنفر تنیس را در سطح حرفه ای یاد می گیرند

     

    ۵۰ هزارنفر پا به مسابقات ‏می گذارند ۵ هزارنفر سرشناس می شوند

     

    ۵۰ نفر به مسابقات ویمبلدون راه پیدا می کنند

     

    ۴ نفر به نیمه نهائی می رسند و دو نفر به فینال

     

    و آن هنگام که جام قهرمانی را روی دستانم گرفته بودم

     

    هرگز نگفتم خدایا چرا من؟

    و امروز  هم که از این بیماری رنج می کشم هرگز نمی توانم بگویم خدایا چرا من؟

     

     


     
    comment نظرات ()

     
    خداوندا بی تو هیچم!!
    نویسنده : محمدرضا - ساعت ٥:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٥/۱٧
     

    خداوندا بی تو هیچم!!

     

    با تو

     

    باتو،  همه ی رنگهای این سرزمین مرا نوازش می کند

    باتو، آهوان این صحرا دوستان همبازی من اند

    باتو، کوه ها حامیان وفادارخاندان من اند

    باتو،  زمین گاهواره ای است که مرا در آغوش خود می خواباند

    ابر، حریری است که برگاهواره ی من کشیده اند

    وطناب گاهواره ام را مادرم، که در پس این کوه ها همسایه ی ماست در دست خویش دارد

    باتو،  دریا با من مهربا نی می کند

    باتو،  سپیده ی هرصبح بر گونه ام بوسه می زند

    باتو، نسیم هر لحظه گیسوانم را شانه می زند

    باتو،  من با بهار می رویم

    باتو،  من در عطر یاس ها پخش می شوم

    باتو،  من درشیره ی هر نبات میجوشم

    باتو،  من در هر شکوفه می شکفم

    باتو،  من درمن طلوع لبخند میزنم،  درهر تندر فریاد شوق میکشم،  درحلقوم مرغان عاشق  می خوانم درغلغل چشمه ها می خندم،  درنای جویباران زمزمه می کنم
    باتو،  من در روح طبیعت پنهانم

    باتو،  من بودن را،  زندگی را،  شوق را،  عشق را،  زیبایی را،  مهربانی پاک خداوندی را می نوشم
    باتو،  من در خلوت این صحرا، درغربت این سرزمین، درسکوت این آسمان، درتنهایی این بی کسی، غرقه ی فریاد و خروش و جمعیتم، درختان برادران من اند و پرندگان خواهران من اند وگلها کودکان من اند و اندام هر صخره مردی از خویشان من است و نسیم قاصدان بشارت گوی من اند وبوی باران، بوی پونه، بوی خاک، شاخه ها ی شسته،  باران خورده، پاک، همه خوش ترین یادهای من، شیرین ترین یادگارهای من اند.

    ****************************

    بی تو، من رنگهای این سرزمین را بیگانه میبینم

    بی تو ، رنگهای این سرزمین مرا می آزارند

    بی تو ، آهوان این صحرا گرگان هار من اند

    بی تو ، کوه ها دیوان سیاه و زشت خفته اند

    بی تو، زمین قبرستان پلید و غبار آلودی است که مرا در خو به کینه می فشرد

    ابر، کفن سپیدی است که بر گور خاکی من گسترده اند

    و طناب گهواره ام را از دست مادرم ربوده اند و بر گردنم افکنده اند

    بی تو ، دریا گرگی است که آهوی معصوم مرا می بلعد

    بی تو، پرندگان این سرزمین، سایه های وحشت اند و ابابیل بلایند

    بی تو ، سپیده ی هر صبح لبخند نفرت بار دهان جنازه ای است

    بی تو ، نسیم هر لحظه رنج های خفته را در سرم بیدار میکند

    بی تو، من با بهار می میرم

    بی تو، من در عطر یاس ها می گریم

    بی تو ، من در شیره ی هر نبات رنج هنوز بودن را و جراحت روزهایی را که همچنان زنده خواهم ماند لمس می کنم.

    بی تو، من با هر برگ پائیزی می افتم.

    بی تو، من در چنگ طبیعت تنها می خشکم.

    بی تو ، من زندگی را، شوق را، بودن را، عشق را، زیبایی را، مهربانی پاک خداوندی را از یاد می برم
    بی تو، من در خلوت این صحرا، درغربت این سرزمین، درسکوت این آسمان، درتنهایی این  بی کسی، نگهبان سکوتم، حاجب درگه نومیدی، راهب معبد خاموشی، سالک راه فراموشی ها، باغ پژمرده ی پامال زمستانم.

    درختان هر کدام خاطره ی رنجی، شبح هر صخره، ابلیسی، دیوی، غولی، گنگ وپرکینه فروخفته، کمین کرده مرا بر سر راه، باران زمزمه ی گریه در دل من، بوی پونه، پیک و پیغامی نه برای دل من، بوی خاک، تکرار دعوتی برای خفتن من، شاخه های غبار گرفته، باد خزانی خورده، پوک، همه تلخ ترین یادهای من، تلخ ترین یادگارهای من اند.

     

    « دکتر علی شریعتی »

     

     

     




    کلمات کلیدی :سخنان بزرگان


     
    comment نظرات ()

     
    چشمان پدر
    نویسنده : محمدرضا - ساعت ٥:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٥/۱٧
     

    چشمان پدر



    این داستان درباره پسر بچه لاغر اندمی ‌است که عاشق فوتبال بود. در تمام تمرین‌ها سنگ تمام می‌گذاشت اما چون جثه اش نصف سایر بچه‌های تیم بود تلاش‌هایش به جایی نمی‌رسید. 
    در تمام بازی‌ها ورزشکار امیدوار ما روی نیمکت کنار زمین می‌نشست اما اصلا پیش نمی‌آمد که در مسابقه ای بازی کند. این پسر بچه با پدرش تنها زندگی می‌کرد و رابطه ویژه ای بین آن دو وجود داشت. گر چه پسر بچه همیشه هنگام بازی روی نیمکت کنار زمین می‌نشست اما پدرش همیشه در بین تماشاچیان بود و به تشویق او می‌پرداخت. این پسر در هنگام ورود به دبیرستان هم لاغر ترین دانش آموز کلاس بود. اما پدرش باز هم او را تشویق می‌کرد که به تمرین‌هایش ادامه دهد. گر چه به او می‌گفت که اگر دوست ندارد مجبور نیست این کار را انجام دهد.
     اما پسر که عاشق فوتبال بود تصمیم داشت آن را ادامه بدهد. او در تمام تمرین‌ها تلاشش را تا حداکثر می‌کرد به امید اینکه وقتی بزرگتر شد بتواند در مسابقات شرکت کند. در مدت چهار سال دبیرستان او در تمام تمرین‌ها شرکت می‌کرد اما همچنان یک نیمکت نشین باقی ماند. پدر وفا دارش همیشه در بین تماشاچیان بود و همواره او را تشویق می‌کرد. پس از ورود به دانشگاه پسر جوان تصمیم داشت باز هم فوتبال را ادامه دهد و مربی هم با تصمیم او موافقت کرد زیرا او همیشه با تمام وجوددر تمرین‌ها شرکت می‌کرد و علاوه بر آن به سایر بازیکنان روحیه می‌داد. این پسر در مدت چهار سال دانشگاه هم در تممی‌تمرین‌ها شرکت کرد اما هرگز در هیچ مسابقه ای بازی نکرد.
     در یکی از روزهای آخر مسابقه‌های فصلی فوتبال زمانی که پسر برای آخرین مسابقه به محل تمرین می‌رفت مربی با یک تلگرام پیش او آمد. پسر جوان آرام تلگرام را خواند و سکوت کرد. او در حالی که سعی می‌کرد آرام باشد زیر لب گفت: پدرم امروز صبح فوت کرده است. اشکالی ندارد امروز در تمرین شرکت نکنم؟ مربی دستش را با مهربانی اوی شانه‌های پسر گذاشت و گفت: پسرم این هفته استراحت کن. حتی برای آخرین بازی در روز شنبه هم لازم نیست بیایی. 
    روز شنبه فرا رسید. پسر جوان به آرمی‌وارد رختکن شد و وسایلش را کناری گذاشت. مربی و بازیکنان از دیدن دوست وفادارشان حیرت زده شدند. پسر جوان به مربی گفت: لطفا اجازه بدهید من امروز بازی کنم. فقط همین یک روز را. مربی وانمود کرد که حرف‌های او را نشنیده است. امکان نداشت او بگذارد ضعیف ترین بازیکن تیمش در مهم ترین مسابقه بازی کند. اما پسر جوان شدیدا اصرار می‌کرد. مربی در نهایت دلش به حال او سوخت و گفت: باشد می‌توانی بازی کنی. مربی و بازیکنان و تماشاچیان نمی‌توانستند آنچه را که می‌دیدند باور کنند. این پسر که هرگز پیش از آن در مسابقه ای بازی نکرده بود تمام حرکاتش به جا و مناسب بود. 
    تیم مقابل به هیچ ترتیبی نمی‌توانست او را متوقف سازد. او می‌دوید پاس می‌داد و به خوبی دفاع می‌کرد. در دقایق پایانی بازی او پاسی داد که منجر به برد تیم شد. بازیکنان او را روی دستهایشان بالا بردند و تماشاچیان به تشویق او پرداختند. آخر کار وقتی تماشاچیان ورزشگاه را ترک کردند مربی دید که  پسر جوان تنها در گوشه ای نشسته است. مربی گفت: پسرم من نمی‌توانم باور کنم. تو فوق العاده بودی. بگو ببینم چه طور توتنستی به این خوبی بازی کنی؟ پسر در حالی که اشک چشمانش را پر کرده بود پاسخ داد: می‌دانید که پدرم فوت کرده است. آیا می‌دانستید او نابینا بود؟ سپس لبخند کم رنگی برلبانش نشست و گفت: پدرم به عنوان تماشاچی در تمام مسابقه‌ها شرکت می‌کرد. اما امروز اولین روزی بود که او می‌توانست به راستی مسابقه را ببیند و من می‌خواستم به او نشان دهم که می‌توانم خوب بازی کنم

     


     
    comment نظرات ()

     
    بخشش
    نویسنده : محمدرضا - ساعت ٥:۳٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٥/۱٧
     

    بخشش


    حکایتی از زبان مسیح نقل می کنند که بسیار شنیدنی است . می گویند او این حکایت را بسیار دوست داشت و در موقعیت های مختلف آن را بیان می کرد .

    حکایت این است :

    مردی بود بسیار متمکن و پولدار روزی به کارگرانی برای کار در باغش نیاز داشت.

      بنابراین ، پیشکارش را به میدان شهر فرستاد تا کارگرانی را برای کار اجیر کند . پیشکار

     رفت و همه ی کارگران موجود در میدان شهر را اجیر کرد و آورد و آن ها در باغ به کار

    مشغول شدند . کارگرانی که آن روز در میدان نبودند، این موضوع را شنیدند و آنها نیز

     آمدند . روز بعد و روزهای بعد نیز تعدادی دیگر به جمع کارگران اضافه شدند . گرچه این

     کارگران تازه ، غروب بود که رسیدند ، اما مرد ثروتمند آنها را نیز استخدام کرد .


     شبانگاه ، هنگامی که خورشید فرو نشسته بود، او همه ی کارگران را گرد آورد و به همه

     ی آنها دستمزدی یکسان داد. بدیهی ست آنانی که از صبح به کار مشغول بودند ، آزرده

     شدند و گفتنـد :  این بی انصافی است . چه می کنید ، آقا ؟ ما از صبح کار کرده ایم و

     اینان غروب رسیدند و بیش از دو ساعت نیست که کار کرده اند . بعضی ها هم که چند

     دقیقه پیش به ما ملحق شدند . آن ها که اصلاً کاری نکرده اند 

    مرد ثروتمند خندید و گفت : به دیگران کاری نداشته باشید . آیا آنچه که به خود شما داده

     ام کم بوده است ؟  کارگران یکصدا گفتند :  نه ، آنچه که شما به ما پرداخته اید ، بیش

     تر از دستمزد معمولی ما نیز بوده است . با وجود این ، انصاف نیست که اینانی که دیر

     رسیدند و کاری نکردند ، همان دستمزدی را بگیرند که ما گرفته ایم.  مرد دارا گفت :  من

     به آنها داده ام زیرا بسیار دارم . من اگر چند برابر این نیز بپردازم ، چیزی از دارائی من

     کم نمی شود . من از استغنای خویش می بخشم . شما نگران این موضوع نباشید .

     شما بیش از توقع تان مزد گرفته اید پس مقایسه نکنید . من در ازای کارشان نیست که

     به آنها دستمزد می دهم ، بلکه می دهم چون برای دادن و بخشیدن ، بسیار دارم . من

     از سر بی نیازی ست که می بخشم .

    مسیح گفت :  بعضی ها برای رسیدن به خدا سخت می کوشند . بعضی ها درست دم

     غروب از راه می رسند . بعضی ها هم وقتی کار تمام شده است ، پیدایشـان می

    شـود . امـا همه به یکسان زیر چتر لطف و مرحمت الهی قرار می گیرند .  شما نمی

     دانید که خدا استحقاق بنده را نمی نگرد ، بلکه دارائی خویش را می نگرد . او به غنای

     خود نگاه می کند ، نه به کار ما . از غنای ذات الهی ، جز بهشت نمی شکفد . باید هم

     اینگونه باشد . بهشت ، ظهور بی نیازی و غنای خداوند است . دوزخ را همین خشکه

     مقدس ها و تنگ نظـرها برپـا داشتـه اند . زیرا اینان آنقدر بخیل و حسودند که

    نمی توانند جز خود را مشمول لطف الهی ببینند .

     


     
    comment نظرات ()

     
    هیچوقت به یک زن دروغ نگوئید!!!!!!!
    نویسنده : محمدرضا - ساعت ٥:۳۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٥/۱٧
     

    هیچوقت به یک زن دروغ نگوئید!!!!!!!

    مردی باهمسرش در خانه تماس گرفت و گفت:"عزیزم ازمن خواسته شده که با رئیس و چند تا از دوستانش برای ماهیگیری به کانادا برویم"

    ما به مدت یک هفته آنجا خواهیم بود.این فرصت خوبی است تا ارتقای شغلی که منتظرش بودم بگیرم بنابراین لطفا لباس های کافی برای یک هفته برایم بردار و وسایل ماهیگیری مرا هم آماده کن

    ما از اداره حرکت خواهیم کرد و من سر راه وسایلم را از خانه برخواهم داشت ، راستی اون لباس های راحتی ابریشمی آبی رنگم را هم بردار !

    زن با خودش فکر کرد که این مساله یک کمی غیرطبیعی است اما بخاطر این که نشان دهد همسر خوبی است دقیقا کارهایی را که همسرش خواسته بود انجام داد.

    هفته بعد مرد به خانه آمد ، یک کمی خسته به نظر می رسید اما ظاهرش خوب ومرتب بود.

    همسرش به او خوش آمد گفت و از او پرسید که آیا او ماهی گرفته است یا نه ؟

    مرد گفت :"بله تعداد زیادی ماهی قزل آلا،چند تایی ماهی فلس آبی و چند تا هم اره ماهی گرفتیم . اما چرا اون لباس راحتی هایی که گفته بودم برایم نگذاشتی ؟"

    جواب زن خیلی جالب بود.

    زن جواب داد : لباس های راحتی رو توی جعبه وسایل ماهیگیریت گذاشته بودم ؟!؟!؟!؟!


     
    comment نظرات ()

     
    چه کسی کر است؟
    نویسنده : محمدرضا - ساعت ٥:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٥/۱٧
     

    چه کسی کر است؟



    مردى متوجه شد که گوش همسرش سنگین شده و شنوائیش

     کم شده است. به نظرش رسید که همسرش باید سمعک 

      بگذارد ولى نمیدانست این موضوع را چگونه با او در میان

     بگذارد. بدین خاطر، نزد دکتر خانوادگىشان رفت و مشکل را با

     او در میان گذاشت. دکتر گفت براى این که بتوانى دقیقتر به

     من بگویى که میزان ناشنوایى همسرت چقدر است آزمایش

     ساده اى وجود دارد. این کار را انجام بده و جوابش را به من

     بگو: «ابتدا در فاصله 4 مترى او بایست و با صداى معمولى

     مطلبى را به او بگو. اگر نشنید همین کار را در فاصله 3 متری

    تکرار کن. بعد در 2 مترى و به همین ترتیب تا بالاخره جواب

     دهد.» آن شب، همسر آن مرد در آشپزخانه سرگرم تهیه شام

     بود و خود او در اتاق تلویزیون نشسته بود. مرد به خودش گفت

     الان فاصله ما حدود 4 متر است. بگذار امتحان کنم. سپس با

     صداى معمولى از همسرش پرسید: عزیزم شام چى داریم؟

     جوابى نشنید. بعد بلند شد و یک متر جلوتر به سمت

     آشپزخانه رفت و دوباره پرسید: عزیزم شام چى داریم؟ باز هم

     پاسخى نیامد. باز هم جلوتر رفت و از وسط هال که تقریباً 2

     متر با آشپزخانه و همسرش فاصله داشت گفت: عزیزم شام

     چى داریم؟ باز هم جوابى نشنید. باز هم جلوتر رفت و به در

     آشپزخانه رسید. سوالش راتکرار کرد و باز هم جوابى نیامد. این

     بار جلوتر رفت و درست از پشت سر همسرش گفت: عزیزم

     شام چى داریم؟ زنش گفت: مگه کرى؟ براى پنجمین بار

     میگم : خوراک مرغ!


    نتیجه اخلاقى: مشکل ممکن است آنطور که ما

     همیشه فکر میکنیم در دیگران نباشد و شاید

     در خود ما باشد!


     
    comment نظرات ()

     
    عاقبت نداشتن ایمیل
    نویسنده : محمدرضا - ساعت ٥:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٥/۱٧
     




    بیکاری برای سمت آبدارچی در مایکروسافت تقاضا داد. رئیس هیئت مدیره با اون مصاحبه کرد و تمیز کردن زمینش رو به عنوان نمونه کار دید و گفت: «شما استخدام شدین،آدرس ایمیلتون رو بدین تا فرمهای مربوطه رو واسه تون بفرستم تا پر کنین و همینطورتاریخی که باید کار رو شروع کنین..
    مرد جواب داد: «اما من کامپیوتر ندارم، ایمیل هم ندارم!» 
    رئیس هیئت مدیره گفت : (( متأسفم. اگه ایمیل ندارین، یعنی شما وجودخارجی ندارین. و کسی که وجود خارجی نداره، شغل هم نمیتونه داشته باشه.))

    مرد در کمال نامیدی اونجارو ترک کرد. نمیدونست با تنها 10 دلاری که در جیبش داشت چه کار کنه. تصمیم گرفت به سوپرمارکتی بره و یک صندوق 10 کیلویی گوجه فرنگی بخره و به خونه برگرده ..در راه برگشت فکری به سرش زد و با کمی سود گوجه فرنگیها رو فروخت. در کمتر از دو ساعت، تونست سرمایه اش رو دو برابر کنه. این عمل رو سه بار تکرار کرد و با 60 دلار به خونه برگشت. مرد فهمید میتونه به این طریق زندگیش رو بگذرونه، و شروع کرد به این که هر روز زودتر بره ودیرتر برگرده خونه. در نتیجه پولش هر روز دو یا سه برابر میشد. به زودی یه گاری خرید، بعد یه کامیون، و به زودی ناوگان خودش رو در خط ترانزیت (پخش محصولات) داشت ...

    پنج سال بعد، مرد دیگه یکی از بزرگترین خرده فروشان امریکا بود. شروع کرد تا برای آینده ی خانواده اش برنامه ربزی کنه، و تصمیم گرفت بیمه ی عمر بگیره. به یه نمایندگی بیمه زنگ زد و سرویسی رو انتخاب کرد. وقتی صحبت شون به نتیجه رسید،نماینده بیمه از آدرس ایمیل مرد پرسید. مرد جواب داد: «من ایمیل ندارم.»

    نماینده بیمه با کنجکاوی پرسید: «شما ایمیل ندارین، ولی با این حال تونستین یک امپراتوری در شغل خودتون به وجود بیارین. میتونین فکر کنین به کجاها میرسیدین اگه یه ایمیل هم داشتین؟» مرد برای مدتی فکر کرد و گفت:

    آره! احتمالاً میشدم یه آبدارچی در شرکت مایکروسافت.

     

     

     


     
    comment نظرات ()

     
    7عادت مردمان موثر
    نویسنده : محمدرضا - ساعت ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٥/۱٤
     

     

     


    7عادت مردمان موثر
    محمود کریمی karimi@iiits.org 
    سیده نونا میرخانیmirkhani@iiits.org

    چکیده 
    TRIZ به معنای تئوری حل مسئله به روش ابداعی است. گنریش آلتشولر برای اولین بار در سال 1946 این تئوری را با طرح این نظریه که قوانین عمومی برای نوآوری وجود دارند که پایه و اساس نوآوریهای خلاقانه هستند و به پیشرفت فناوری منجر می شوند. مورد بررسی قرار داد. با مجهزشدن به قوانین و الگو توسعه سیستم های این تکنیک، مردم می آموزند که چگونه می توان دست به خلاقیت و نوآوری زد، فرایند نوآوری را پیش بینی کرد و در مسیر آن گام برداشت.

    کتاب هفت عادت مردمان موثر، نوشته استفان کاوی، یکی از مطرح ترین کتابهای منتشرشده در زمینه مدیریت و روان شناسی انسانهاست که نویسنده در آن به هفت عادت مردمان موثر اشاره کرده است که دارای یک سیر تحولی از رشد شخصی (سه عادت اول) تا کار گروهی، همکاری و ارتباطات (سه عادت دوم) و در نهایت دوباره سازی و یکپارچه کردن همه عادتها (عادت هفتم) هستند.

    در این نوشته، سعی شده است برخی اصول و مفاهیم تئوری حل مسئله به روش ابداعی با هفت عادت ذکر شده در کتاب هفت عادت مردمان موثر مورد مقایسه تطبیقی قرار گیرد.

    مقدمه
    تئوری حل مسئله به روش ابداعی (THEORY OF INVENTIVE PROBLEM SOLVING = TIPS) و TRIZ سر واژه عبارتی به همین معنا در زبان روسی است. توسعه TRIZ از سال 1946 توسط گنریش آلتشولر (GENRISH ALTSHULLER) و همکارانش در شوروی سابق آغاز شد و در حال حاضر نیز در بسیاری از نقاط دنیا در حال فراگیری، به کارگیری و توسعه است.

    پژوهش در مورد TRIZ، ابتدا با این نظریه شروع شد: قوانین عمومی برای نوآوری وجود دارند که پایه و اساس نوآوریهای خلاقانه هستند و به پیشرفت فناوری منجر می شوند. اگر این قوانین به درستی شناسایی، دسته بندی و کدگذاری شوند، می توانند به مردم بیاموزند که چگونه می توان فرایند نوآوری را پیش بینی کرد و هرچه بیشتر در مسیر آن گام برداشت. این تحقیقات در مقاطع و سطوح مختلفی طی 50 سال صورت پذیرفت. بیش از دو میلیون سند اختراع(PATENT) بررسی و طبقه بندی شد و سپس به منظور تحلیل آنها و شناسایی قوانین نوآوری و سطح بندی مسایل و اختراعات، مورد مطالعه قرار گرفت. سه نتیجه اصلی این پژوهشها، به قرار زیراست:

    1 - مسایل و راه حلهای آنها، در صنایع و علوم مختلف تکرار می شوند؛
    2 - الگوهای تکامل فنی، در صنایع و علوم گوناگون تکرارپذیرند؛
    3 - نوآوریها و اختراعات انجام شده در یک حوزه علمی، بر دیگر عرصه ها و زمینه های دانش تاثیر می گذارند.
    در به کارگیری این تئوری، هرسه یافته برای ایجاد و توسعه یک محصول، خدمت یا سیستم به کار گرفته می شوند.
    شرکتهای بزرگ و کوچک بسیاری از TRIZ استفاده می کنند. این شرکتها، این تئوری را در سطوح مختلفی مانند حل مسایل واقعی، مشکلات روزمره و عملیاتی و پیش بینی و تصمیم گیری درباره جهت گیریهای آینده فناوری به کار می گیرند. این تئوری در شرکتهایی چون فورد، زیراکس، هوندا، موتورولا، زیمنس، فیلیپس، ال جی، سامسونگ، میتسوبیشی، کداک، فوجی فیلم، سونی و صدها کمپانی دیگر، در حال اجراست.
    باتوجه به نوپابودن این تئوری در ایران، مقاله زیر به منظور آشنایی با گستره آن از طریق موضوعی آشناتر انتخاب شده است. در این نوشته، برخی از اصول و مفاهیم TRIZ با کتاب مدیریتی هفت عادت مردمان موثر مورد مقایسه تطبیقی قرار گرفته است.

    .39*موسوم به ماتریس تضادها است. TRIZ برای مسایل مدیریتی نیز 31 پارامتر و 40 استراتژی خلاق را معرفی می کند و برای حل مسایل مدیریتی از ماتریس 31F،31موسوم به ماتریس(WIN-WIN) برنده - برنده بهره می گیرد. 

    سیر تحول 7 عادت 
    کتاب هفت عادت مردمان موثر، نوشته استفان کاوی یکی از کتابهای بدون تاریخ مصرف و همیشه قــــابل استفاده در زمینه روان شناسی انسانها است. در فاصله کوتاهی پس از انتشار اولین چاپ این کتاب در سال 1989، میلونها نسخه از آن در سراسر جهان به فروش رفته است. به منظور مطابقت دادن مفاهیمTRIZ با آنچه در این کتاب ارزشمند آمده است، آن را مــورد مطالعه و بازخوانی قرار داده ایم.

    اغلب TRIZیک رویکرد بسیار فنی برای حل مسایل به نظر می آید و به همین دلیل نیز در قیاس با روابط ملموس انسانی، موثر تصور می شود. 
    اگرچه حقیقت این است که مطابقت ها و مشترکات بسیاری بین رویکردهای تشریح شده هفت عادت وTRIZ وجود دارد. در زیر، برخی از اشتراکات این دو را مورد بررسی قرار می دهد.

    هفت عادت مردمان موثر، برگرفته از کتاب استفان کاوی، به قرار زیرند:
    عامل بودن؛
    شروع از پایان درذهن؛
    نخست به اولین ها پرداختن؛
    برنده - برنده اندیشیدن؛
    اول فهمیدن و سپس فهماندن؛
    هم افزایی (سینرژی)؛
    اره تیزکردن (پیشرفت مستمر و فرایندهای پیشرفت).
    در این کتاب، هفت عادت یک سیر تحولی را از رشد شخصی (سه عادت اول) تا کار گروهی/ همکاری / ارتباطات (سه عادت بعد) به دوباره سازی همه عادات (عادت هفت) طی می کنند.
    در زیر، هریک از این عادتها را مبتنی بر ارتباطشان با این تئوری بررسی می کنیم.
    1 - عامل بودن: نخستین عادت، توجه به حق انتخاب است. مهمترین ایده پنهان پشت این عادت این است که در یک شرایط مشخص، چه آن را خوشایند فرض کنیم چه ناخوشایند و طردشده در نظرش بگیریم، ما اجازه انتخاب داریم که چطور با موضوع برخورد کرده و به آن بپردازیم. اگر کسی در خیابان یک بزرگراه به یکباره جلو ما بپیچد، احساس عصبانیت نسبت به شخص خاطی در ما برانگیخته می شود. اما توجه داشته باشیم که این واکنش، خود یک انتخاب است. به استناد کتاب، واکنش بسیار موثرتر، گزینش واکنــش مخالف و بروز عکس العملی برخلاف عادت یا احساس طبیعی است. بااین رویکرد ما می توانیم نسبت به هرچیز منفی، محرکی مثبت نشان دهیم و زندگی شادتر و پرثمرتری داشته باشیم.

    صرف کردن انرژی برای عصبانیت، اگر توان غلبه برشرایط و نفوذ بر جایگاه غالب را نداشته باشیم، حرکتی پوچ و بیهـوده است. حلقه های نگرانی و حلقه های نفوذ یکی از تصویرهای مفید است (شکل 1). 



    درون حلقه نفوذ، چیزهایی است که ما توانایی تغییر آنها را داریم. درون حلقه نگرانی چیزهایی است که باید نگرانشان باشیم، اما قدرت نفوذ و غلبه بر آنها را نداریم، مثل آن راننده ای که راه ما را می بندد. عامل بـــودن، می گوید که وقتمان را در حلقه نگرانیها تلف نکنیم و به جای آن حلقه نفوذمان را بشناسیم و آن را توسعه بدهیم.

    اصل شماره 22 TRIZ، تبدیل ضرر به سود، در‌برگیرنده مفهوم عادت عامل بودن است. همچنین مفهوم توفیق اجباری و استفاده از منابع را نیز می توانیم برای این عادت عنوان کنیم.

    اصل 22. تبدیل ضرر به سود: 1 - احراز یک اثر مثبت با به کارگیری اثر زیان بار یا عامل زیان بار محیطی؛
    2 - از میان برداشتن یک عامل زیانبار توسط عامل زیان بار دیگر؛ 3 - خروج از حالت ضرر باافزایش درجه زیان باری.
    2 - شروع از پایان، در ذهن: عادت دوم ما را تمرین می دهد تا پیش بینی کنیم که آینده موضوع موردنظرمان چگونه خواهد بود و یادآور این ضرب المثل قدیمی است که اگر نمی دانید کجا می خواهید بروید، همه راهها شما را به مقصد می رساند«. شروع ذهنی از پایان می گوید که آنچه می خواهید بدان برسید را تجسم کنید. ایده ادوارد دوبونو و آنچه که درTRIZ آن را با عنوانIFR (نتیجه نهایی ایده ال) می شناسیم نیز از آنجا که با حرکت به سوی عقب از آینده تا به امروز ما را به مقصد راهنمایی می کند، بسیار به این عادت شباهت دارد. چیزی که با کمک نتیجه نهایی ایده ال به آن معنا می بخشیم با تمام مزایا و ویژگیها، مثبت و بدون هرگونه عیب یا ضرری همان چیزی است که استفان کاوی در تشریح عادت دوم در کتاب خود بیان داشته است.

    تعریف IFR (نتیجه نهایی ایده آل): برای انجام یک کارکرد خاص، سیستم های متفاوتی وجود دارد ولی از میان تمام سیستم هایی که کارکرد مورد نظر را انجام می دهند، سیستمی بهتر است که به کمترین منابع برای ساخت، عملیات و نگهداری نیاز داشته باشد.

    سیستم ایده آل سیستمی است که هیچ گونه وجود فیزیکی نداشته باشد اما کارکرد اصلی خود را انجام دهد.
    3 - نخست به اولین ها پرداختن: عادت سوم به طور مشخص به روشها و راههای رسیدن به تجسم تعریف شده در عادت دوم پرداخته است. به این ترتیب که به سمت عمل کردن گام بر می داریم. در نگاه اول، این عادت با تئوری حل مسئله به روش ابداعی ارتباط قوی ندارد اما ماتریس معروف اهمیت - اضطرار که در کتاب کاوی تشریح شده است، بسیار به TRIZ نزدیک است. ایده اصلی این عادت، پرداختن و تمرکز بر موارد مهم و خصوصاً موارد غیراضطراری است. 

    TRIZهنگامی که به حرکتها و جابه جائیهای غیرقابل شمارش در مسیر رسیدن به نتیجه نهایی ایده ال می پردازد، بسیار قوی می نماید. به عبارت دیگر این تئوری به ما در تشخیص و تمیز دادن بین نسبتاً خوبها و خوبها و تشخیص مهم اما غیراضطراری کمک می کند.

    برخی از روشهای رسیــــدن به بهترین راه حل در این تئوری، مانند افـزایش درجه ایده الی، رفع تضادها، استفاده از منابع موجود بدون افزودن منبع جدید، به ما کمک می کنند تا تشخیص دهیم کدام راه حل قوی تر و ثمربخش تر از بقیه است.

    4 - برنده - برنده اندیشیدن: از منظر یک عادت فردی مرتبط با دیگران، عادت برنده - برنده اندیشیدن بسیار بهTRIZ نزدیک است. 
    مردمان موثر، تفکر برنده - برنده دارند؛ همان طور که این تئوری به ما کمک می کند تا به وسیله روشهای نظام یافته به راه حل برنده - برنده دست یابیم. دو چیزی که بسیار به یکدیگر نزدیک و متصل هستند.
    به عنوان مثال، مذاکره بین دو نماینده از دو سازمان را تصور کنید. تصور مرسوم آن است که دو فرد مقابل هم و در دوســـــــوی میز می نشینند و به گفت وگو می پردازند. این در حالی است که در یک مذاکره با منطق بـــــرنده - برنده، هردو طرف به یک سمت میز می آیند و با نشستن در کنار هم، فارغ از دغدغه اینکه صرفاً هریک چه منافعی از دیگری عایدش خواهد شد، به افق گسترده دنیای امکان پذیرها و منــــافع ناشی از همراهی یکدیگر می اندیشند.

    5 - اول فهمیدن و سپس فهماندن : SCREEN) یا اپراتور سیستمی قابل ادراک است.

    عادت پنجم می گوید که پیش از توجه به دیدگاه خودمان، به موضوع از دید دیگران نیز بنگریم.

    اصل 13 . معکوس کردن : 1 - به جای اقدام مستقیمی که مسئله دیکته می کند، اقدام عکس آن را انجام دهید؛
    2 - قسمت مورد نظر شیء را متحرک سازید؛ محیط خارجی شیء متحرک را تغییر دهید و بخش متحرک را ثابت و بخش ثابت را متحرک کنید؛ 3 - شیء را وارونه کنید.
    6 - هم افزایی: عادت هم افزایی، علاقه مندی به مفهوم ارزشمندتر بودن جمع از مجموع ارزشهای هریک از اجزای تشکیل دهنده آن است. متاسفانه امروزه هم افزایی به یک واژه کلیشه ای تبدیل شده است.
    ایده دستیابی به منابعی که پیش از این به آن دست یافته نشده است، زمانی که ما دو گروه متفاوت را در کنار هم قرار می دهیم خوشبختانه هنوز یک روش موثر و کارآمد در دستیابی به راه حلهای قدرتمند است. ارتباط اصلی این عادت با TRIZ استفاده از اصول 5و6 آن است.
    TRIZ وقانون حرکت از یک سیستم تکی، به دوتایی و چندتایی به منظور دستیابی به راه حلهای موثر و مفیدتر است.
    اصل 5 . یکپارچه کردن: 1 - اجسام مشابه یا اجسامی راکه برای انجام عملکردهای پیاپی در نظر گرفته شده اند، به صورت مکانی با هم ترکیب کنید؛
    2 - عملکردهای مشابه یا پیاپی را به صورت زمانی با یکدیگر ترکیب سازید. اصل 6 . جامعیت یا عمومیت دادن: به منظور رفع نیاز به چند جسم، یک جسم می تواند عملکردهای چندگانه ای داشته باشد.
    قانون حرکت از یک سیستم تکی به دوتایی و چندتایی: یک سیستم فنی در طول عمر خود، برای کسب خواص مثبت بیشتر با یک سیستم فنی دیگر و یا چندسیستم فنی دیگر ترکیب شده و سیستم جدیدی ایجاد می گردد و سپس در مرحله مشخصی از رشد، سیستم فنی بزرگ شده به یک سیستم فنی فشرده با حفظ تمام خواص مثبت کسب شده قبلی، تبدیل می گردد

    7 - اره تیزکردن: عادت اره تیزکنی، به مـــــا می گوید که در مقایسه سفر با مقصد، اهمیت سفرکردن را بدانیم. مردمان موثر براساس این عادت، مردمانی هستند که به طور مداوم بازنگری و نوسازی آنچه را انجام می دهند و روش آن را مدنظر قرار می دهند. پیوند اصلی این عادت باTRIZ طبیعت چرخه ای فرایند حل مسئله است. به عنوان مثال، ایده زنجیره تضاد بیانگر ظهور مداوم تضادها و راه حلهای برطرف کردن آنها به عنوان ابزار اولیه پیشرفت سیستم است. عادت اره تیزکردن در مقایسه با TRIZ همانند استفاده از ایده زنجیره تضادها در فرایند حل مسئله است. 



    به کارگیری همه عادتها
    اگر تئوری روش ابداعی حل مسئله را عصاره بهترین روشها فرض کنیم، در این صورت تمام مزایای هفت عادت نیز باید در آن موجود باشد، یا آنکه باید در این فلسفه یا متد، یکجا جمع شده باشد. به عبارت دیگر، همه آنچه در هفت عادت مردمان موثر شرح داده شده است. ما به ازایی این تئوری دارد. برای جمع بندی بحث، در جدول شماره یک به مطابقت هفت عادت وTRIZ پرداخته شده است: 

    نتیجه گیری
    آن چنــــان که از مطالب بالا برمی آید، می توان هریک از هفت عادت ذکر شده را به طور معادل بااستفاده از یک و یا چنداصل و یا قانون مطرح شده توسطTRIZ تعریف کرده و آنها را در حل مسایل و پیش بینی آینده به کار گرفت. به عبارت دیگر، هرآنچه که از آن به عنوان عادات مردمان موثر یاد شده است، معادلی در ایــــــن تئوری دارد که این خود می تواند گواهی بر جامعیت این فلسفه و متدولوژی و توانائیهای گسترده آن در سطوح و زمینه های مختلف باشد. 

    منابع و ماخذ
    1 - خبرنامه شرکت CREAX ، اکتبر 2001؛
    2 - جزوه آموزشی کارگاه سطح یک TRIZ، موسسه مطالعات نوآوری و فناوری ایران، 1382؛
    3 - کتاب الگوریتم نوآوری، ترجمه و تالیف دکتر محمد حسین سلیمی، مهندس حسین ایران منش، مهندس حمیدرضا شهابی حقیقی، موسسه مطالعات نوآوری و فناوری ایران، 1381؛
    4 - WWW.TRIZ-JOURNAL.COM.
    5 - D.MANN, S.DEWOLF, TRIZ COMPANION, CREAX PUBLISHING, 2002.
    محمود کریمی : کارشناس ارشد مهندسی صنایع از دانشگاه علم و صنعت ایران سیده نونا میرخانی: کارشناس مهندسی صنایع از دانشگاه الزهرا

     

     


     
    comment نظرات ()

     
    7عادت مردمان موثر
    نویسنده : محمدرضا - ساعت ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٥/۱٤
     

     


    7عادت مردمان موثر
    محمود کریمی karimi@iiits.org 
    سیده نونا میرخانیmirkhani@iiits.org

    چکیده 
    TRIZ به معنای تئوری حل مسئله به روش ابداعی است. گنریش آلتشولر برای اولین بار در سال 1946 این تئوری را با طرح این نظریه که قوانین عمومی برای نوآوری وجود دارند که پایه و اساس نوآوریهای خلاقانه هستند و به پیشرفت فناوری منجر می شوند. مورد بررسی قرار داد. با مجهزشدن به قوانین و الگو توسعه سیستم های این تکنیک، مردم می آموزند که چگونه می توان دست به خلاقیت و نوآوری زد، فرایند نوآوری را پیش بینی کرد و در مسیر آن گام برداشت.

    کتاب هفت عادت مردمان موثر، نوشته استفان کاوی، یکی از مطرح ترین کتابهای منتشرشده در زمینه مدیریت و روان شناسی انسانهاست که نویسنده در آن به هفت عادت مردمان موثر اشاره کرده است که دارای یک سیر تحولی از رشد شخصی (سه عادت اول) تا کار گروهی، همکاری و ارتباطات (سه عادت دوم) و در نهایت دوباره سازی و یکپارچه کردن همه عادتها (عادت هفتم) هستند.

    در این نوشته، سعی شده است برخی اصول و مفاهیم تئوری حل مسئله به روش ابداعی با هفت عادت ذکر شده در کتاب هفت عادت مردمان موثر مورد مقایسه تطبیقی قرار گیرد.

    مقدمه
    تئوری حل مسئله به روش ابداعی (THEORY OF INVENTIVE PROBLEM SOLVING = TIPS) و TRIZ سر واژه عبارتی به همین معنا در زبان روسی است. توسعه TRIZ از سال 1946 توسط گنریش آلتشولر (GENRISH ALTSHULLER) و همکارانش در شوروی سابق آغاز شد و در حال حاضر نیز در بسیاری از نقاط دنیا در حال فراگیری، به کارگیری و توسعه است.

    پژوهش در مورد TRIZ، ابتدا با این نظریه شروع شد: قوانین عمومی برای نوآوری وجود دارند که پایه و اساس نوآوریهای خلاقانه هستند و به پیشرفت فناوری منجر می شوند. اگر این قوانین به درستی شناسایی، دسته بندی و کدگذاری شوند، می توانند به مردم بیاموزند که چگونه می توان فرایند نوآوری را پیش بینی کرد و هرچه بیشتر در مسیر آن گام برداشت. این تحقیقات در مقاطع و سطوح مختلفی طی 50 سال صورت پذیرفت. بیش از دو میلیون سند اختراع(PATENT) بررسی و طبقه بندی شد و سپس به منظور تحلیل آنها و شناسایی قوانین نوآوری و سطح بندی مسایل و اختراعات، مورد مطالعه قرار گرفت. سه نتیجه اصلی این پژوهشها، به قرار زیراست:

    1 - مسایل و راه حلهای آنها، در صنایع و علوم مختلف تکرار می شوند؛
    2 - الگوهای تکامل فنی، در صنایع و علوم گوناگون تکرارپذیرند؛
    3 - نوآوریها و اختراعات انجام شده در یک حوزه علمی، بر دیگر عرصه ها و زمینه های دانش تاثیر می گذارند.
    در به کارگیری این تئوری، هرسه یافته برای ایجاد و توسعه یک محصول، خدمت یا سیستم به کار گرفته می شوند.
    شرکتهای بزرگ و کوچک بسیاری از TRIZ استفاده می کنند. این شرکتها، این تئوری را در سطوح مختلفی مانند حل مسایل واقعی، مشکلات روزمره و عملیاتی و پیش بینی و تصمیم گیری درباره جهت گیریهای آینده فناوری به کار می گیرند. این تئوری در شرکتهایی چون فورد، زیراکس، هوندا، موتورولا، زیمنس، فیلیپس، ال جی، سامسونگ، میتسوبیشی، کداک، فوجی فیلم، سونی و صدها کمپانی دیگر، در حال اجراست.
    باتوجه به نوپابودن این تئوری در ایران، مقاله زیر به منظور آشنایی با گستره آن از طریق موضوعی آشناتر انتخاب شده است. در این نوشته، برخی از اصول و مفاهیم TRIZ با کتاب مدیریتی هفت عادت مردمان موثر مورد مقایسه تطبیقی قرار گرفته است.

    .39*موسوم به ماتریس تضادها است. TRIZ برای مسایل مدیریتی نیز 31 پارامتر و 40 استراتژی خلاق را معرفی می کند و برای حل مسایل مدیریتی از ماتریس 31F،31موسوم به ماتریس(WIN-WIN) برنده - برنده بهره می گیرد. 

    سیر تحول 7 عادت 
    کتاب هفت عادت مردمان موثر، نوشته استفان کاوی یکی از کتابهای بدون تاریخ مصرف و همیشه قــــابل استفاده در زمینه روان شناسی انسانها است. در فاصله کوتاهی پس از انتشار اولین چاپ این کتاب در سال 1989، میلونها نسخه از آن در سراسر جهان به فروش رفته است. به منظور مطابقت دادن مفاهیمTRIZ با آنچه در این کتاب ارزشمند آمده است، آن را مــورد مطالعه و بازخوانی قرار داده ایم.

    اغلب TRIZیک رویکرد بسیار فنی برای حل مسایل به نظر می آید و به همین دلیل نیز در قیاس با روابط ملموس انسانی، موثر تصور می شود. 
    اگرچه حقیقت این است که مطابقت ها و مشترکات بسیاری بین رویکردهای تشریح شده هفت عادت وTRIZ وجود دارد. در زیر، برخی از اشتراکات این دو را مورد بررسی قرار می دهد.

    هفت عادت مردمان موثر، برگرفته از کتاب استفان کاوی، به قرار زیرند:
    عامل بودن؛
    شروع از پایان درذهن؛
    نخست به اولین ها پرداختن؛
    برنده - برنده اندیشیدن؛
    اول فهمیدن و سپس فهماندن؛
    هم افزایی (سینرژی)؛
    اره تیزکردن (پیشرفت مستمر و فرایندهای پیشرفت).
    در این کتاب، هفت عادت یک سیر تحولی را از رشد شخصی (سه عادت اول) تا کار گروهی/ همکاری / ارتباطات (سه عادت بعد) به دوباره سازی همه عادات (عادت هفت) طی می کنند.
    در زیر، هریک از این عادتها را مبتنی بر ارتباطشان با این تئوری بررسی می کنیم.
    1 - عامل بودن: نخستین عادت، توجه به حق انتخاب است. مهمترین ایده پنهان پشت این عادت این است که در یک شرایط مشخص، چه آن را خوشایند فرض کنیم چه ناخوشایند و طردشده در نظرش بگیریم، ما اجازه انتخاب داریم که چطور با موضوع برخورد کرده و به آن بپردازیم. اگر کسی در خیابان یک بزرگراه به یکباره جلو ما بپیچد، احساس عصبانیت نسبت به شخص خاطی در ما برانگیخته می شود. اما توجه داشته باشیم که این واکنش، خود یک انتخاب است. به استناد کتاب، واکنش بسیار موثرتر، گزینش واکنــش مخالف و بروز عکس العملی برخلاف عادت یا احساس طبیعی است. بااین رویکرد ما می توانیم نسبت به هرچیز منفی، محرکی مثبت نشان دهیم و زندگی شادتر و پرثمرتری داشته باشیم.

    صرف کردن انرژی برای عصبانیت، اگر توان غلبه برشرایط و نفوذ بر جایگاه غالب را نداشته باشیم، حرکتی پوچ و بیهـوده است. حلقه های نگرانی و حلقه های نفوذ یکی از تصویرهای مفید است (شکل 1). 



    درون حلقه نفوذ، چیزهایی است که ما توانایی تغییر آنها را داریم. درون حلقه نگرانی چیزهایی است که باید نگرانشان باشیم، اما قدرت نفوذ و غلبه بر آنها را نداریم، مثل آن راننده ای که راه ما را می بندد. عامل بـــودن، می گوید که وقتمان را در حلقه نگرانیها تلف نکنیم و به جای آن حلقه نفوذمان را بشناسیم و آن را توسعه بدهیم.

    اصل شماره 22 TRIZ، تبدیل ضرر به سود، در‌برگیرنده مفهوم عادت عامل بودن است. همچنین مفهوم توفیق اجباری و استفاده از منابع را نیز می توانیم برای این عادت عنوان کنیم.

    اصل 22. تبدیل ضرر به سود: 1 - احراز یک اثر مثبت با به کارگیری اثر زیان بار یا عامل زیان بار محیطی؛
    2 - از میان برداشتن یک عامل زیانبار توسط عامل زیان بار دیگر؛ 3 - خروج از حالت ضرر باافزایش درجه زیان باری.
    2 - شروع از پایان، در ذهن: عادت دوم ما را تمرین می دهد تا پیش بینی کنیم که آینده موضوع موردنظرمان چگونه خواهد بود و یادآور این ضرب المثل قدیمی است که اگر نمی دانید کجا می خواهید بروید، همه راهها شما را به مقصد می رساند«. شروع ذهنی از پایان می گوید که آنچه می خواهید بدان برسید را تجسم کنید. ایده ادوارد دوبونو و آنچه که درTRIZ آن را با عنوانIFR (نتیجه نهایی ایده ال) می شناسیم نیز از آنجا که با حرکت به سوی عقب از آینده تا به امروز ما را به مقصد راهنمایی می کند، بسیار به این عادت شباهت دارد. چیزی که با کمک نتیجه نهایی ایده ال به آن معنا می بخشیم با تمام مزایا و ویژگیها، مثبت و بدون هرگونه عیب یا ضرری همان چیزی است که استفان کاوی در تشریح عادت دوم در کتاب خود بیان داشته است.

    تعریف IFR (نتیجه نهایی ایده آل): برای انجام یک کارکرد خاص، سیستم های متفاوتی وجود دارد ولی از میان تمام سیستم هایی که کارکرد مورد نظر را انجام می دهند، سیستمی بهتر است که به کمترین منابع برای ساخت، عملیات و نگهداری نیاز داشته باشد.

    سیستم ایده آل سیستمی است که هیچ گونه وجود فیزیکی نداشته باشد اما کارکرد اصلی خود را انجام دهد.
    3 - نخست به اولین ها پرداختن: عادت سوم به طور مشخص به روشها و راههای رسیدن به تجسم تعریف شده در عادت دوم پرداخته است. به این ترتیب که به سمت عمل کردن گام بر می داریم. در نگاه اول، این عادت با تئوری حل مسئله به روش ابداعی ارتباط قوی ندارد اما ماتریس معروف اهمیت - اضطرار که در کتاب کاوی تشریح شده است، بسیار به TRIZ نزدیک است. ایده اصلی این عادت، پرداختن و تمرکز بر موارد مهم و خصوصاً موارد غیراضطراری است. 

    TRIZهنگامی که به حرکتها و جابه جائیهای غیرقابل شمارش در مسیر رسیدن به نتیجه نهایی ایده ال می پردازد، بسیار قوی می نماید. به عبارت دیگر این تئوری به ما در تشخیص و تمیز دادن بین نسبتاً خوبها و خوبها و تشخیص مهم اما غیراضطراری کمک می کند.

    برخی از روشهای رسیــــدن به بهترین راه حل در این تئوری، مانند افـزایش درجه ایده الی، رفع تضادها، استفاده از منابع موجود بدون افزودن منبع جدید، به ما کمک می کنند تا تشخیص دهیم کدام راه حل قوی تر و ثمربخش تر از بقیه است.

    4 - برنده - برنده اندیشیدن: از منظر یک عادت فردی مرتبط با دیگران، عادت برنده - برنده اندیشیدن بسیار بهTRIZ نزدیک است. 
    مردمان موثر، تفکر برنده - برنده دارند؛ همان طور که این تئوری به ما کمک می کند تا به وسیله روشهای نظام یافته به راه حل برنده - برنده دست یابیم. دو چیزی که بسیار به یکدیگر نزدیک و متصل هستند.
    به عنوان مثال، مذاکره بین دو نماینده از دو سازمان را تصور کنید. تصور مرسوم آن است که دو فرد مقابل هم و در دوســـــــوی میز می نشینند و به گفت وگو می پردازند. این در حالی است که در یک مذاکره با منطق بـــــرنده - برنده، هردو طرف به یک سمت میز می آیند و با نشستن در کنار هم، فارغ از دغدغه اینکه صرفاً هریک چه منافعی از دیگری عایدش خواهد شد، به افق گسترده دنیای امکان پذیرها و منــــافع ناشی از همراهی یکدیگر می اندیشند.

    5 - اول فهمیدن و سپس فهماندن : SCREEN) یا اپراتور سیستمی قابل ادراک است.

    عادت پنجم می گوید که پیش از توجه به دیدگاه خودمان، به موضوع از دید دیگران نیز بنگریم.

    اصل 13 . معکوس کردن : 1 - به جای اقدام مستقیمی که مسئله دیکته می کند، اقدام عکس آن را انجام دهید؛
    2 - قسمت مورد نظر شیء را متحرک سازید؛ محیط خارجی شیء متحرک را تغییر دهید و بخش متحرک را ثابت و بخش ثابت را متحرک کنید؛ 3 - شیء را وارونه کنید.
    6 - هم افزایی: عادت هم افزایی، علاقه مندی به مفهوم ارزشمندتر بودن جمع از مجموع ارزشهای هریک از اجزای تشکیل دهنده آن است. متاسفانه امروزه هم افزایی به یک واژه کلیشه ای تبدیل شده است.
    ایده دستیابی به منابعی که پیش از این به آن دست یافته نشده است، زمانی که ما دو گروه متفاوت را در کنار هم قرار می دهیم خوشبختانه هنوز یک روش موثر و کارآمد در دستیابی به راه حلهای قدرتمند است. ارتباط اصلی این عادت با TRIZ استفاده از اصول 5و6 آن است.
    TRIZ وقانون حرکت از یک سیستم تکی، به دوتایی و چندتایی به منظور دستیابی به راه حلهای موثر و مفیدتر است.
    اصل 5 . یکپارچه کردن: 1 - اجسام مشابه یا اجسامی راکه برای انجام عملکردهای پیاپی در نظر گرفته شده اند، به صورت مکانی با هم ترکیب کنید؛
    2 - عملکردهای مشابه یا پیاپی را به صورت زمانی با یکدیگر ترکیب سازید. اصل 6 . جامعیت یا عمومیت دادن: به منظور رفع نیاز به چند جسم، یک جسم می تواند عملکردهای چندگانه ای داشته باشد.
    قانون حرکت از یک سیستم تکی به دوتایی و چندتایی: یک سیستم فنی در طول عمر خود، برای کسب خواص مثبت بیشتر با یک سیستم فنی دیگر و یا چندسیستم فنی دیگر ترکیب شده و سیستم جدیدی ایجاد می گردد و سپس در مرحله مشخصی از رشد، سیستم فنی بزرگ شده به یک سیستم فنی فشرده با حفظ تمام خواص مثبت کسب شده قبلی، تبدیل می گردد

    7 - اره تیزکردن: عادت اره تیزکنی، به مـــــا می گوید که در مقایسه سفر با مقصد، اهمیت سفرکردن را بدانیم. مردمان موثر براساس این عادت، مردمانی هستند که به طور مداوم بازنگری و نوسازی آنچه را انجام می دهند و روش آن را مدنظر قرار می دهند. پیوند اصلی این عادت باTRIZ طبیعت چرخه ای فرایند حل مسئله است. به عنوان مثال، ایده زنجیره تضاد بیانگر ظهور مداوم تضادها و راه حلهای برطرف کردن آنها به عنوان ابزار اولیه پیشرفت سیستم است. عادت اره تیزکردن در مقایسه با TRIZ همانند استفاده از ایده زنجیره تضادها در فرایند حل مسئله است. 



    به کارگیری همه عادتها
    اگر تئوری روش ابداعی حل مسئله را عصاره بهترین روشها فرض کنیم، در این صورت تمام مزایای هفت عادت نیز باید در آن موجود باشد، یا آنکه باید در این فلسفه یا متد، یکجا جمع شده باشد. به عبارت دیگر، همه آنچه در هفت عادت مردمان موثر شرح داده شده است. ما به ازایی این تئوری دارد. برای جمع بندی بحث، در جدول شماره یک به مطابقت هفت عادت وTRIZ پرداخته شده است: 

    نتیجه گیری
    آن چنــــان که از مطالب بالا برمی آید، می توان هریک از هفت عادت ذکر شده را به طور معادل بااستفاده از یک و یا چنداصل و یا قانون مطرح شده توسطTRIZ تعریف کرده و آنها را در حل مسایل و پیش بینی آینده به کار گرفت. به عبارت دیگر، هرآنچه که از آن به عنوان عادات مردمان موثر یاد شده است، معادلی در ایــــــن تئوری دارد که این خود می تواند گواهی بر جامعیت این فلسفه و متدولوژی و توانائیهای گسترده آن در سطوح و زمینه های مختلف باشد. 

    منابع و ماخذ
    1 - خبرنامه شرکت CREAX ، اکتبر 2001؛
    2 - جزوه آموزشی کارگاه سطح یک TRIZ، موسسه مطالعات نوآوری و فناوری ایران، 1382؛
    3 - کتاب الگوریتم نوآوری، ترجمه و تالیف دکتر محمد حسین سلیمی، مهندس حسین ایران منش، مهندس حمیدرضا شهابی حقیقی، موسسه مطالعات نوآوری و فناوری ایران، 1381؛
    4 - WWW.TRIZ-JOURNAL.COM.
    5 - D.MANN, S.DEWOLF, TRIZ COMPANION, CREAX PUBLISHING, 2002.
    محمود کریمی : کارشناس ارشد مهندسی صنایع از دانشگاه علم و صنعت ایران سیده نونا میرخانی: کارشناس مهندسی صنایع از دانشگاه الزهرا

     


     
    comment نظرات ()

     
    محمدرضا رفیعی پور
    ما همیشه خوشبختی را در دوردست‌ها می جوییم غافل از آن که خوشبختی همان لحظات زندگی‌مان هستند و می‌گذرند. خوشبختی از آن کسانی است که خواهان خوشبختی دیگران باشند.
    نویسندگان وبلاگ:
    مطالب اخیر:
    کدهای اضافی کاربر :