بانک جامع داستان های کوتاه و آموزنده
داستان های کوتاه جذاب و خواندنی عاشقانه ، زیبا ، آموزنده ، کودکانه و خنده دار
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
"روز سیاه" تهران ؛ چه مردمانی شده ایم ما؟!
نویسنده : محمدرضا - ساعت ٧:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/۱۳
 
نامگذاری "پنج شنبه سیاه" برای تهران ، نه از بابت مرگ یک شهروند ، که به این دلیل است که رویداد هفته گذتشه نشان داد که ما ، تا چه اندازه از عواطف و مسوولیت های انسانی دور شده ایم و چه سیاهی و نکبتی بالاتر از این که جامعه انسانی و فرهنگی ما به جایی برسد که در برابر قتل یک همنوع ، هیچ واکنشی جز تماشا از خود نشان ندهد. واقعاً چگونه می شود این واقعیت را هضم کرد که دهها و صدها انسان ، در حالی که می توانستند به کمک همدیگر ، یک انسان را از خطر مرگ نجات دهند ، دست روی دست گذاشتند و "نچ نچ" کنان ، شاهد خونریزی تدریجی یک جوان و نهایتاً مرگ او شدند؟!
عصرایران - پنجشنبه گذشته ، برای تهران یک روز سیاه بود و  میدان کاج سعادت آباد هم مرکز این سیاهی؛ جایی که یک جوان چاقو خورده ، 45 دقیقه نقش بر زمین بود و از مردمی که اطرافش جمع شده بودند ، التماس می کرد که به دادش برسند اما "مردم فهیم و با فرهنگ" ما ، تنها تماشاچی مرگ یک همنوع خود بودند تا شعر "بنی آدم اعضای یکدیگرند" در میان وارثان سعدی ، عینیت یابد!

ماجرا از این قرار بوده که دو نفر در این میدان درگیر می شوند و یکی به ضرب چاقو ، دیگری را نقش بر زمین می کند و مانع آن می شود که دیگران به داد قربانی برسند.
فیلمی که از این حادثه خونبار در اینترنت منتشر شده ، نشان می دهد که افراد پرشماری پیرامون قاتل و مقتول گرد آمده و با خونسردی مشغول تماشای ماجرا و گوش دادن به سخنان قاتل بودند که در مذمت قربانی سخن می گفت و هر از گاهی نیز لگدی بر پیکر خونین و نیمه جان او می زد!

انبوده جمعیت نیز به جای آن که به کمک یکدیگر ، جوان قربانی را از مهلکه دور کنند و به آمبولانس اورژانس برسانند ، ترجیح می دادند با موبایل های خود از صحنه فیلمبرداری کنند ، با یکدیگر حرف بزنند و حتی بخندند و البته گاهی نیز از سر دلسوزی به جوان غرقه در خون بگویند: اصلاً تکان نخور ، برایت خوب نیست!

نامگذاری" پنجشنبه سیاه" برای تهران ، نه از بابت مرگ یک شهروند ، که به این دلیل است که رویداد روز پنجشنبه نشان داد که ما ، تا چه اندازه از عواطف و مسوولیت های انسانی دور شده ایم و چه سیاهی و نکبتی بالاتر از این که جامعه انسانی و فرهنگی ما به جایی برسد که در برابر قتل یک همنوع ، هیچ واکنشی جز تماشا از خود نشان ندهد.
واقعاً چگونه می شود این واقعیت را هضم کرد که دهها و صدها انسان ، در حالی که می توانستند به کمک همدیگر ، یک انسان را از خطر مرگ نجات دهند ، دست روی دست گذاشتند و "نچ نچ" کنان ، شاهد خونریزی تدریجی یک جوان و نهایتاً مرگ او شدند؟!

اگر مرگ آن جوان ، مصیبتی برای بازماندگانش هست - که قاعدتاً هست - رفتار شرم آور هموطنان ما که فقط تماشا کردند و هیچ نکردند ، مصیبتی برای همه ماست و هشداری است تا بلکه به خود آییم و از خود بپرسیم که واقعاً داریم به کدام سمت و سو می رویم؟

نکته قابل توجه اینجاست که به دلیل آن که این اتفاق در منظر عمومی رخ داده بود ، کمک کنندگان اساساً به دردسر متهم شدن دچار نمی شدند ولی افسوس که غیرت و انسان دوستی ، کمتر از آنی شده که تا قبل از این حادثه تصورش را می کردیم و چه جای ترسناکی شده است شهر برای زیستن!
اگر این اتفاق در یک کشور غربی رخ می داد ، همین صدا و سیمای ما ، بارها فیلم آن را پخش می کرد که ایها الناس ببینید که  غرب ، چقدر از اساسات و عواطف انسانی خالی شده است ، اما اینجا ، جز سکوت و لاپوشانی ، کار دیگری نباید!

اما سیاهی روز پنجشنبه ، ابعاد دیگری هم دارد ؛ دقت کنید که قتل در شهر تهران و نه در بیابان های اطراف ، آن هم در بالای شهر رخ داده ؛ جایی که لابد پلیس باید حضور می داشت یا دستکم بلافاصله بعد از حادثه باید خود را بدانجا می رساند ، با این حال آن طور که روایت شده ، حضور دیرهنگام پلیس و بعد از حضور نیز عدم اقدام جدی  برای دستگیری قاتل  و نجات فرد قربانی  ، از عوامل مرگ این جوان بوده است.

این سهل انگاری ، آنقدر آشکار و خجالت بار بوده که حتی فرمانده پلیس تهران بزرگ را نیز به سخن آورده و خبر از برخورد پلیس با دو مأموری داده که با بی کفایتی تمام ، نتوانسته اند از عهده یک نفر برآیند و اجازه داده اند جوان نیمه جان ، آنقدر بر آسفالت خیابان باقی بماند تا جان دهد.

واقعاً آیا مردم حق ندارند بپرسند حضور یا عدم حضور پلیس چه توفیری در این مواقع دارد؟ آیا مأموران پلیس این قدر آموزش ندیده اند که بدانند در این قبیل موارد ، می توانند غیر از تماشا کردن و منفعل بودن ، کاری هم کرد؟!
راستی ، رئیس پلیس منطقه ، بعد از این افتضاح ، چه می کند ؟ آیا استعفا خواهد کرد و از مردم عذر خواهد خواست یا آن که انگار نه انگار؟!

اورژانس نیز باید توضیح دهد که چه زمانی به صحنه رسید ؟ آیا همانگونه که پیشتر گفته اند زمان رسیدن اورژانس در تهران ، 15 دقیقه است ، در این صحنه نیز 15 دقیقه ای خود را به صحنه رسانده اند یا این 15 دقیقه ها شعارهایی بیش نیستند؟ و این پرسش وقتی دردناک تر می شود که بدانیم پزشکان بیمارستانی که سرانجام قربانی را بدان رسانده اند ، گفته اند که اگر حتی 10 دقیقه زودتر می رساندند ، قطعاً زنده می ماند.

پنج شنبه ای که گذشت را چرا نباید " پنج شنبه سیاه" بنامیم، وقتی ثابت شد عاطفه ها و مسوولیت های انسانی و نوع دوستی ها در جامعه ما ، بسیار پیشتر از آن جوان ، کشته شده اند و ماموران پلیس هم(نه همه شان) ، آن گونه که باید و شاید حافظ جان شهروندان نیستند که اگر بودند ، از عهده یک مجرم آماتور بر می آمدند و نمی گذاشتند جوان مردم در روز روشن در وسط شهر ، آن قدر بر روی زمین بماند و خونریزی کند که بمیرد و راهی گورستان شود.

ای کاش بتوانیم ، بار دیگر همان ایرانیانی باشیم که حتی رفتن خار بر پای دیگری را برنمی تابند چه رسد به آن که یک نفر در مقابل چشمانشان بمیرد و آنها فقط تماشاگر باشند.
به اصالت مان برگردیم!
 
***
بخشی از فیلم مربوط به حادثه


 


 
comment نظرات ()

 
داستان کوتاه
نویسنده : محمدرضا - ساعت ٤:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٢٦
 

در جستجوی خدا

کوله ‌پشتی‌اش‌ را برداشت‌ و راه‌ افتاد.

رفت‌ که‌ دنبال‌ خدا بگردد و گفت: تا کوله‌ام‌ از خدا پر نشود برنخواهم‌ گشت.

نهالی‌ رنجور و کوچک‌ کنار راه‌ایستاده‌ بود، مسافر با خنده‌ای‌ رو به‌ درخت‌ گفت: چه‌ تلخ‌ است‌ کنار جاده‌بودن‌ و نرفتن؛

 درخت‌ زیرلب‌ گفت: ولی‌ تلخ‌ تر آن‌ است‌ که‌ بروی‌ وبی‌رهاورد برگردی. کاش‌ می‌دانستی‌ آنچه‌ در جست‌وجوی‌ آنی، همین‌جاست...

 

مسافر رفت‌ و گفت: یک‌ درخت‌ از راه‌ چه‌ می‌داند، پاهایش‌ در گِل‌ است، او هیچ‌گاه‌ لذت‌ جست‌وجو را نخواهد یافت.

و نشنید که‌ درخت‌ گفت: اما من‌ جست‌وجو را از خود آغاز کرده‌ام‌ و سفرم‌ را کسی‌ نخواهددید؛ جز آن‌ که‌ باید.

 

مسافر رفت‌ و کوله‌اش‌ سنگین‌ بود. هزار سال‌ گذشت، هزار سالِ‌ پر خم‌ و پیچ، هزار سالِ‌ بالا و پست. مسافر بازگشت رنجور و ناامید. خدا را نیافته‌ بود، اما غرورش‌ را گم‌ کرده‌ بود...

 

به‌ ابتدای‌ جاده‌ رسید. جاده‌ای‌ که‌ روزی‌ از آن‌ آغاز کرده‌ بود. درختی‌ هزار ساله، بالا بلند و سبز کنار جاده‌ بود.

زیر سایه‌اش‌ نشست‌ تا لختی‌ بیاساید.

 

مسافر درخت‌ را به‌ یاد نیاورد. اما درخت‌ او را می‌شناخت.

 

درخت‌ گفت: سلام‌ مسافر، در کوله‌ات‌ چه‌ داری، مرا هم‌ میهمان‌ کن.

مسافر گفت: بالا بلند تنومندم، شرمنده‌ام، کوله‌ام‌ خالی‌ است‌ و هیچ‌ چیز ندارم.

 

درخت‌ گفت: چه‌ خوب، وقتی‌ هیچ‌ چیز نداری، همه‌ چیز داری.اما آن‌ روز که‌ می‌رفتی، در کوله‌ات‌ همه‌ چیز داشتی، غرور کمترینش‌ بود، جاده‌ آن‌ را از تو گرفت.

حالا در کوله‌ات‌ جا برای‌ خدا هست و قدری‌ از حقیقت‌ را در کوله‌ مسافر ریخت...

 

دست‌های‌ مسافر از اشراق‌ پر شد و چشم‌هایش‌ از حیرت‌ درخشید و گفت: هزار سال‌ رفتم‌ وپیدا نکردم‌ و  تو نرفته‌ای، این‌ همه‌ یافتی!

 

درخت‌ گفت: زیرا تو در جاده‌ رفتی‌ و من‌ در خودم ، و پیمودن‌ خود، دشوارتر از پیمودن‌ جاده‌هاست ...

 


 
comment نظرات ()

 
داستان کوتاه
نویسنده : محمدرضا - ساعت ٩:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٩
 

روش برای ایجاد خلاقیت و ایده های بزرگ در ذهن

 

خلاقیت باعث بروز افکار بزرگ در انسان میشود. اما معمولا

سـخت ترین مرحله نــقطه شروع است. افکار بزرگ ما را به سمت پیشرفت راهنمایی کرده و فردایی روشن را برایمــان به ارمغان می آورند. با به کارگیری اصولی که دراین قسمت برای شما شرح می دهیم می تـوانـیـد یـک تـجارت بزرگ و

بی نقص راه اندازید. ما متاسفانه ذهن خود را به انجام این امور عادت نداده ایم. این امر سبب میشود تـا توانایی خـود را بـرای دامـن دادن بـه تـصورات و تخیلات از دست داده و در نـتـیـجه قـدرت تـخـیـل خـود را به کار نگیریم. به همین دلیل

فرصتهای بی شماری را به آسانی از دست می دهیم. ایـده های بـزرگ از مـحـلی فـــرای باورهای شخصی نشات می گـیـرند. بـاید بـه دوردسـت هــا بنگرید و افکار متفاوت را آزمایش کنید تا به نتیجه مطلوب دست پیدا کنید. عده ای بـــا به کار نگرفتن ذهن خود آنرا به طرز وحشتناکی بی حس و کرخت می کنند، چنین رفتاری باعث می شود درخت افکار شما هیچ گاه به بار ننشیند.

1- زیاد مطالعه کنید

ذهن شما همانند بدنتان برای اینکه رشد پیدا کرده و پرورش یابد نیازمند تمرین و تحرک است، و چه تمرینی بهتر از کتاب خواندن. سعی کنید با افکار و عقاید انسان های موفق در طول تاریخ آشنا شوید. شرح حال و تاریخچه زندگی هر یک از آنها را مرور کنید و از آن درس بگیرید. با مطالعه این کتب می توان حدس زد که چگونه این افراد بزرگ ذهن خود را برای رسیدن به بهترین ها پرورش داده بودند. همچنین می توانید مجلاتی نظیر تجارت و یا اقتصاد روز را نیز مطالعه کنید. با آگاهی از نظرات دیگران پیرامون مسایل مختلف شما سطحی نگری را کنار می گذارید و با یک دید عمقی به موضوعات مختلف می نگرید.

2- فرصت هایی را که در آن ذهن شما خلاق است از دست ندهید

شاید بروز بسیاری از مسائل را به شانس واگذار می کنید. تصور شما نادرست است. شاید بعضی مواقع حس می کنید که مغزتان اصلا کار نمی کند و هیچ عکس العملی از خود نشان نمی دهد. اما مواقعی هم وجود دارد که ذهنتان به قدری فعال است که می خواهید انیشتن را به رقابت دعوت کنید. تنها مشکل موجود این است که این زمان طلایی مواقعی که شما به آن نیاز دارید، ظاهر نمیشود. زمانی که ذهن در حال فوران است تا آنجا که می توانید به افکار خود پر و بال دهید. اجازه دهید افکارتان مثل آب آتش نشانی به بالاترین نقطه صعود کنند. هنگامی که برای پرواز کردن به ذهن خود فضا می دهید، او شما را به دوردست ها خواهد برد و نتایج شگفت انگیزی را بدست خواهد داد.

3- یک دفترچه یادداشت به همراه داشته باشید

هنگامیکه افکار بی نظیر به ذهن شما خطور می کنند از ذخیره کردن آنها اطمینان خاطر حاصل کنید. در این امر به یادداشت های ذهنی اکتفا نکنید زیرا ممکن است به دست فراموشی سپرده شوند. سعی کنید همیشه یک دفترچه یادداشت و یا یک ضبط صوت به همراه داشته باشید به ویژه در کنار تخت خواب خود برای مواقعی که افکار طلایی در حدود ساعت 2 نیمه شب به ذهن شما خطور می کنند. هنگامیکه افکارتان در جایی ثبت شوند، شما به راحتی می توانید به آنها دسترسی پیدا کنید و آنها را به سرعت به کار ببندید. افکار بزرگ نیز مانند میوه ها فقط تا زمانی که تازه و شاداب باشند قابل استفاده هستند.

4- از افکار دیگران بهره بجویید

بهره جستن از افکار و عقاید دیگران نیز به نوبه خود روش مناسبی برای گسترش ایده های شخصی شماست. افراد مختلف دارای نقطه نظرات و چشم اندازهای متفاوتی هستند. توانایی های آنها مختلف است و سوابق و پیشینه های متفاوتی دارند. کارکرد ذهن افراد منحصر به فرد است. با مطرح شدن یک بحث در میان جمع ، آنقدر پیشنهادهای مختلف شنیده می شود که نیمی از آنها هرگز به ذهن شما نمی رسیدند. به این طریق شما میتوانید با کوله باری سرشار از افکار متفاوت در جاده تصمیم گیری گام بردارید.

نسبت به نظر هیچ کس بی توجهی نکنید . شاید در نگاه اول احمقانه به نظر برسند اما شاید مانند صدف هایی باشند که در خود گوهرهای گرانقیمتی را جای داده اند. درست نیست که در مورد نظر دیگران به قضاوت بنشینیم سعی کنید به جای قضاوتهای بیهوده آن ها را سبک سنگین کرده و در امور روزمره خود به کار بندید.

5- تغییراتی در محیط اطراف خود ایجاد کنید

گاهی اوقات تنها چیزی که باعث می شود ذهن خسته شما را دوباره به کار اندازد تغییر وضع ظاهری محیط اطرافتان است. اگر چشم انداز پیرامون شما تغییر کند، ذهن شما نیز به صورت ناخود آگاه به سمت یک دیدگاه جدید تغییر جهت می دهد. اگر تمام مدت در پشت میز خود بنشینید ذهن خود را در آن شرایط محدود می کنید و هیچ فضایی برای برانگیختگی او باقی نمی گذارید.

بنابر این میتوانید پیاده روی کنید، به باشگاه ورزشی بروید، کنار آب رود بنشینید و در کل به یک مکان جدید قدم بگذارید تا ذهن شما نیز بتواند آزادانه به تمرین و تقلا بپردازد.

6- بر روی شکاف میان دو نسل خط بطلان بکشید

ذهن کودکان تروتازه و شاداب است. آنها جسور هستند و احساساتشان از طریق فشار های اجتماعی سرکوب نشده است. به جهان با شگفتی می نگرند و مانند بزرگترها پاکی و معصومیت خود را از دست نداده اند. با کودکان پیرامون مسائل مختلف صحبت کنید تا با نقطه نظر ساده و بی آلایش آنها آشنا شوید. اگر می خواهید مشکلی را حل کنید نظر آنها را نیز جویا شوید. عقاید آنها شما را به تعجب وا می دارند. آنها قصد تاثیرگذاری در دیگران را ندارند و همه چیز را تنها با اتکا بر پاکی و صداقت بیان می کنند.

از سوی دیگر با افراد سالخورده و مسن نیز مشورت کنید. آنها مدت ها پیش با تمام این مشکلات مواجه شده اند و با آن دست و پنجه نرم کرده اند. تجربیاتشان آنقدر سودمند و با ارزش است که هیچ قیمتی را نمی توان بر روی آن گذاشت. پس آنها را دست کم نگیرید، با دیدگاههایشان نسبت به زندگی آشنا شوید و از آنها درس بگیرید. قطعا شما را به سوی جهت مناسب هدایت می کنند و از مشکلات در امان خواهید بود.

7- به رفیق شفیق خود مراجعه کنید

همه ما دوستی داریم که به نظر میرسد توانایی پاسخ به تمام مسائل و مشکلات ما را دارد. چرا تنها در مورد مشکلات شخصی از او کمک می خواهید؟ بد نیست گاهی در مورد مسائل مهمتر نیز از او یاری بجویید.

8- به توانایی های خود اتکا کنید

قواعد و اصول کلی را برای یک لحظه هم که شده فراموش کنید. این رهنمون ها در جای خود مفید هستند اما ممکن است مانند یک چشمبند عمل کرده و قدرت داشتن دید وسیع را از شما بگیرند و اجازه دیدن چشم اندازهای متفاوت را به شما ندهند. هرزگاهی خود را از قید و بند قوانین آزاد کنید. شما می توانید بدون توجه به کارآیی روش های گذشته به آسانی و بدون بروز هیچ شک و تردیدی در راه مورد نظر خود گام بردارید. کمی جسارت به خرج دهید و سیستمهای فعلی را زیر سوال برید.

9- در حیطه کاری خود به فعالیت بپردازید

خیلی خوب است که به ذهن خود اجازه دهید آزادانه به گردش بپردازد. اما این گردش باید در حیطه دانش شما انجام پذیرد. اگر یک طراح هستید لازم نیست راه حلی برای مشکلات اقتصادی پیدا کنید. افکار شما تنها در رشته ای که مهارت دارید خوب کار می کنند و در سایر رشته ها نتیجه ای مصیبت بار را به دنبال خواهند داشت. اگر نیاز به ورود به قلمرو دیگری را دارید بهتر است قبل از هر کار با یک متخصص مشورت کنید و اجازه انجام کلیه امور را به دست او بسپارید تا با استفاده از دانش و تخصص خود عمل کند.

10- به ذهن خود آزادی عمل دهید

آیا با تمرین های رایج نویسندگان آشنایی دارید؟ آنها برای مبارزه با محدودیت ها یک روش بسیار جالب را برگزیده اند. فقط کافی است قلم را بر روی کاغذ گذاشته و هر آنچه که در ذهنتان است را بر روی کاغذ بیاورید. میتوانید از مشکلات شروع کنید و به دنبال هیچ گونه ارتباطی در دست نوشته های خود نباشید. مهم نیست که تا چه حد عبث و نا معقول به نظر می رسند. بعدا می توانید مثل یک جدول تناوبی آنها را سازماندهی کنید، در آخر نیز امکان دارد به چیزی دست پیدا کنید که بیهوده و بی ربط باشد اما چیزی که در این مبحث حائز اهمیت است این است که شما به ذهن خود اجازه غرق شدن در مسائل مختلف را داده اید و این خود یک امتیاز محسوب می شود. هیچ کس نمی داند شاید به نتیجه ای برسید که سال ها منتظر آن بوده اید.

11- ایده های گذشته را از نو بسازید

افکار شما مثل کامپیوتر هستند. هر چند وقت یک بار نیاز است که سخت افزار آن را ارتقا دهید. ایده های بزرگ گذشته را پیش روی خود بگذارید و بر روی آن ها عملیات نوسازی انجام دهید. آن ها را اصلاح کنید و برای بهبودی آن ها تلاش کنید. ضمائم لازم را نیز برای تقویت هر چه بیشتر به آنها بیفزایید. این کارها را می توان با نوشتن عقاید اولیه خود بر روی کاغذ و نظم دادن به آشفتگی ذهنتان انجام دهید. عالی به نظر میرسد پس منتظر چه هستید؟ بهتر است در انجام آن تعجیل کنید.

12- از الهه وجودتان یاری بخواهید

آیا یک شی، آهنگ، مکان و یا یک شخص خاص وجود دارد که حضور و یا تجسم او برای شما خوشایند بوده و به ذهنتان نیرویی همچون قدرت موتور جت می دهد. از هیچ تلاشی برای رسیدن به آن مضایقه نکنید. تنها یک چنین چیزهایی هستند که شما را به سمت ابتکارات بدیع رهنمون می سازند. از وجود آن بهره بجویید و اجازه دهید تا انوار طلایی آن به درونتان نفوذ کند و ذهن شما را در بر گیرد.

یک ایده بزرگ از چه ویژگی هایی برخوردار است

شرکت ها و کمپانی های بزرگ به ویژه آن دسته که بر روی مسائلی نظیر طراحی و تبلیغات کار می کنند، سرمایه گذاری های عظیمی صرف می کنند تا به کارکنان خود آموزش دهند که چگونه میتوانند ذهن خود را آزاد کنند تا سرچشمه ایده های بزرگ باشند. خیلی از آنها از کارمندان درخواست ارائه لیست هفتگی ایده ها را میکنند. در چنین محیطی چیزی به عنوان فکر بد وجود ندارد فقط بعضی ایده ها خام هستند.

بنابراین خیال بافی و رویا پردازی کنید تا ذهـن شما به نظریه پردازی عادت کند و از قلمرو سادگی بیرون آید. قدری افسار گسـیـخـــته باشید تا پندار شما به بلندی ها پرواز کرده و اوج گیرد.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

داستان (خارپشت و مار)

 

گویند:خارپشتی از یک مار تقاضا کرد:بگذار من نیز در لانه تو،مأوا گزینم و همخانه تو باشم،مار اندیشه نانموده و بدون تحقیق و شناخت خواهش خارپشت را

 

پذیرفت! و او را به لانه تنگ و کوچک خویش راه داد!چون لانه مار تنگ بود خارهای تیز خارپشت هر دم به بدن نرم مار فرو می رفت و وی را مجروح می ساخت

 

اما،مار از سر نجابت و مهمان دوستی دم بر نمی آورد،سرانجام مار گفت:بنگر که چگونه مجروح و خونین شده ام،آیا می توانی لانه مرا ترک گویی،خارپشت گفت:من

 

نگرانی ندارم،اگر تو نگرانی می توانی لانه دیگری برای خود بیابی.

 

غذای روح

یک دانشمند آزمایش جالبی انجام داد؛

اون یک اکواریوم شیشه ای ساخت و اونو با یک دیوار شیشه ای دو قسمت کرد .تو یه قسمت یه ماهی بزرگتر انداخت و در قسمت دیگه یه ماهی کوچیکتر

ماهی کوچیکه تنها غذای ماهی بزرگه بود و دانشمند به اون غذای دیگه ای نمی داد…او برای خوردن ماهی کوچیکه بارها و بارها به طرفش حمله می کرد، اما هر بار به یه دیوار نامرئی می خورد. همون دیوار شیشه ای که اونو از غذای مورد علاقش جدا می کرد .بالا خره بعد از مدتی ازحمله به ماهی کوچیک منصرف شد.او باور کرده بود که رفتن به اون طرف اکواریوم و خوردن ماهی کوچیکه کار غیر ممکنیه .دانشمند شیشه ی وسط رو برداشت و راه ماهی بزرگه رو باز کرد

…اما ماهی بزرگه هرگز به سمت ماهی کوچیکه حمله نکرد

میدانید چرا؟

اون دیوار شیشه ای دیگه وجود نداشت، اما ماهی بزرگه تو ذهنش یه دیوار شیشه ای ساخته بود.یه دیوار که شکستنش از شکستن هر دیوار واقعی سخت تر بود اون دیوار باور خودش بود. باورش به محدودیت. باورش به وجود دیوار. باورش به ناتوانی…

 

داستان (پسر عاشق)

دختر با نا امیدی و عصبانیت به پسر که روبرویش ایستاده بود نگاه می کرد کاملا از او نا امید شده بود از کسی که انقدر دوستش داشت و فکر می کرد که او هم دوستش دارد ولی دقیقا موقعی که دختر به او نیاز داشت دختر را تنها گذاشت از بعد از پیوند کلیه در تمام مدتی که در بیمارستان بستری بود همه به عیادتش امده بودن غیر از پسر چشمهایش همیشه به دری بود که همه از ان وارد می شدند غیر از کسی که او منتظرش بود حتی بعد از مرخص شدن از بیمارستان به خودش گفته بود که شاید پسر دلیل قانع کننده ای داشته باشد ولی در برابر تمام پرسشهایش یا سکوت بود یا جوابهای بی سر و ته که خود پسر هم به احمقانه بودنش انها اعتراف داشت تحمل دختر تمام شده بود به پسر گفت که دیگر نمی خواهد او را ببیند به او گفت که از زندگی اش خارج شود به نظر دختر پسر خاله اش که هر روز به عیادتش امده بود با دسته گلهای زیبا بیشتر از پسر لایق دوست داشتن بود دختر در حالت عصبی به پهلوی پسر ضربه ای زد زانوهای پسر لحظه ای سست شد و رنگش پرید چشمهایش مثل یخ بود ولی دختر متوجه نشد چون دیگر رفته بود و پسر را برای همیشه ترک کرده بود .

دختر با خود فکر می کرد که چه دنیای عجیبی است در این دنیا که ادمهایی مثل ان غریبه پیدا می شوند که کلیه اش را مجانی اهدا می کند بدون اینکه حتی یک تومان پول بگیرد و حتی قبول نکرده بود که دختر برای تشکر به پیشش در همین حال پسر از شدت ضعف روی زمین نشسته بود و خونهایی را که از پهلویش می امد پاک می کرد و پسر همچنان سر قولی که به خودش داده بود پا بر جا بود او نمی خواست دختر تمام عمر خود را مدیون او بماند ولی ای کاش دختر از نگاه پسر می فهمید که او عاشق واقعی است.

+ نوشته شده توسط در و ساعت | ستاره بدهید

داستان (تفاوت عشق و ازدواج)

 

دانش آموز از آموزگارش سوال کرد: عشق چیست؟

 

معلم: برای اینکه به این سوال پاسخ دهم باید به مزرعه گندم بروی و بزرگترین خوشه گندمی را که می بینی بچینی و برایم بیاوری ولی یک قانون را باید رعایت کنی تو فقط می توانی یک بار از مزرعه عبور کنی و اجازه برگشتن هم نداری.

 

دانش آموز به مزرعه رفت، خوشه های بزرگی دید ولی پیش خودش گفت ممکن است جلوتر خوشه های بزرگ تری هم باشد و به همین ترتیب تا نیمه های مزرعه جلو رفت و با خود فکر کرد مثل اینکه بزرگترین خوشه ها همانهایی بودند که در ابتدا دیده بود ولی طبق قراری که داشت نمی توانست برگردد. باز هم جلوتر رفت تا به انتهای مزرعه رسید ولی از خوشه های بزرگ خبری نبود و ناچار دست خالی نزد معلمش برگشت.

 

معلم به او گفت:این یعنی عشق، تو منتظریک نفر بهتر هســـــتی و زمانی متوجـه می شوی که شخص مورد نظر را از دست داده ای. دانش آموز پرسید: پس ازدواج چیست؟

 

معلم: برای اینکه به این سوال پاسخ بدهم باید به مزرعه ذرت بروی و بزرگترین ذرت را برایم بیاوری. فراموش نکن که قانون قبلی را رعایت کنی. یک بار عبور می کنی و حق برگشت نداری. پسر به مزرعه ذرت رفت و مراقب بود که اشتباه قبلی را تکرار نکند.درهمان ابتدای را ه یک ذرت متوسط را که به نظر مناسب آمد چید و نزد معلمش بازگشت.

 

معلم به او گفت: ازدواج مثل انتخاب ذرت است تو یکی را که به نظرت مناسب بوده انتخاب کردی و معتقدی که بهترین و بزرگترین را انتخاب کرده ای و به این انتخاب اطمینان داری ، این یعنی ازدواج…!عشق یک جوشش کور است و پیوندی از سر نابینایی

 

داستان پیرمرد

یک پیرمرد بازنشسته، خانه جدیدی در نزدیکی یک دبیرستان خرید. یکی دو هفته اول همه چیز به خوبی و در آرامش پیش می رفت تا این که مدرسه ها باز شد. در اولین روز مدرسه، پس از تعطیلی کلاسها سه تا پسربچه در خیابان راه افتادند و در حالی که بلند بلند با هم حرف می زدند، هر چیزی که در خیابان افتاده بود را شوت می کردند و سروصداى عجیبی راه انداختند. این کار هر روز تکرار می شد و آسایش پیرمرد کاملاً مختل شده بود. این بود که تصمیم گرفت کاری بکند.

روز بعد که مدرسه تعطیل شد، دنبال بچه ها رفت و آنها را صدا کرد و به آنها گفت: «بچه ها شما خیلی بامزه هستید و من از این که می بینم شما اینقدر نشاط جوانی دارید خیلی خوشحالم. من هم که به سن شما بودم همین کار را می کردم. حالا می خواهم لطفی در حق من بکنید. من روزی 1000 تومن به هر کدام از شما می دهم که بیائید اینجا و همین کارها را بکنید.»

 

بچه ها خوشحال شدند و به کارشان ادامه دادند. تا آن که چند روز بعد، پیرمرد دوباره به سراغشان آمد و گفت: ببینید بچه ها متأسفانه در محاسبه حقوق بازنشستگی من اشتباه شده و من نمی تونم روزی  ۱۰۰تومن بیشتر بهتون بدم. از نظر شما اشکالی نداره؟

 

بچه ها گفتند: «100 تومن؟ اگه فکر می کنی ما به خاطر روزی فقط 100 تومن حاضریم این همه بطری نوشابه و چیزهای دیگه رو شوت کنیم، کورخوندی. ما نیستیم.» و از آن پس پیرمرد با آرامش در خانه جدیدش به زندگی ادامه داد

 

داستان بیسکوییت

یک زن جوان در سالن فرودگاه منتظر پروازش بود

 

چون هنوز چند ساعت به پروازش باقی مانده بود ، تصمیم گرفت برای گذراندن وقت کتابی خریداری کند. او یک بسته بیسکویت نیز خرید

 

او بر روی یک صندلی دسته دار نشست و در آرامش شروع به خواندن کتاب کرد

 

در کنار او یک بسته بیسکویت بود و در کنارش مردی نشسته بود و داشت روزنامه می خواند

 

وقتی که او نخستین بیسکویت را به دهان گذاشت ، متوجه شد که مرد هم یک بیسکویت برداشت و خورد. او خیلی عصبانی شد ولی چیزی نگفت

 

پیش خود فکر کرد: «بهتر است ناراحت نشوم ، شاید اشتباه کرده باشد.»

 

ولی این ماجرا تکرار شد. هر بار که او یک بیسکویت برمی داشت ، آن مرد هم همین کار را می کرد. این کار او را حسابی عصبانی کرده بود ولی نمی خواست واکنش نشان دهد

 

وقتی که تنها یک بیسکویت باقی مانده بود ، پیش خود فکر کرد

 

«حالا ببینم این مرد بی ادب چه کار خواهد کرد؟»

 

مرد آخرین بیسکویت را نصف کرد و نصفش را خورد.

این دیگه خیلی پررویی می خواست

 

او حسابی عصبانی شده بود

 

در این هنگام بلندگوی فرودگاه اعلام کرد که زمان سوار شدن به هواپیماست. آن زن کتابش را بست ، چیزهایش را جمع و جور کرد و با نگاه تندی که به مرد انداخت از آنجا دور شد و به سمت دروازه اعلام شده رفت

 

وقتی داخل هواپیما روی صندلی اش نشست ، دستش را داخل ساکش کرد تا عینکش را داخل ساکش قرار دهد و ناگهان با کمال تعجب دید که جعبه بیسکویتش آنجاست ، باز نشده و دست نخورده

 

خیلی شرمنده شد

 

از خودش

 

بدش آمد

 

یادش رفته بود که

 

بیسکویتی که خریده بود را داخل ساکش گذاشته بود

 

آن مرد بیسکویتهایش را با او تقسیم کرده بود ، بدون آنکه عصبانی و برآشفته شده باشد

 

حکمت

تنها نجات یافته کشتی، اکنون به ساحل این جزیره دور افتاده، افتاده بود.

او هر روز را به امید کشتی نجات، ساحل را و افق را به تماشا می نشست.

سرانجام خسته و نا امید، از تخته پاره ها کلبه ای ساخت تا خود را از خطرات مصون بدارد و در آن  بیاساید.

اما هنگامی که در اولین شب آرامش در جستجوی غذا بود، از دور دید که کلبه اش در حال سوختن است و دودی از آن به آسمان می رود.

بدترین اتفاق ممکن افتاده و همه چیز از دست رفته بود.

از شدت خشم و اندوه در جا خشک اش زد. فریاد زد:

« خدایــــا! چطور راضی شدی با من چنین کاری بکنی؟ »

صبح روز بعد با صدای بوق کشتی ای که به ساحل نزدیک می شد از خواب پرید.

کشتی ای آمده بود تا نجاتش دهد. مرد خسته، و حیران بود.

نجات دهندگان می گفتند:

“خدا خواست که ما دیشب آن آتشی را که روشن کرده بودی ببینیم

 

داستان انگلیسی با ترجمه فارسی

A man called home to his wife and said, “Honey I have been asked to go fishing up in Canada with my boss & several of his Friends.

 

مردی باهمسرش در خانه تماس گرفت و گفت:”عزیزم ازمن خواسته شده که با رئیس و چند تا از دوستانش برای ماهیگیری به کانادابرویم”

 

We’ll be gone for a week. This is a good opportunity for me to get that Promotion I’v been wanting, so could you please pack enough Clothes for a week and set out

 

ما به مدت یک هفته آنجا خواهیم بود.این فرصت خوبی است تا ارتقائ شغلی که منتظرش بودم بگیرم بنابراین لطفا لباس های کافی برای یک هفته برایم بردار و وسایل ماهیگیری مرا هم آماده کن

 

my rod and fishing box, we’re Leaving From the office & I will swing by the house to pick my things up” “Oh! Please pack my new blue silk pajamas.”

 

ما از اداره حرکت خواهیم کرد و من سر راه وسایلم را از خانه برخواهم داشت ، راستی اون لباس های راحتی ابریشمی آبی رنگم را هم بردار

 

The wife thinks this sounds a bit fishy but being the good wife she is, did exactly what her husband asked.

 

زن با خودش فکر کرد که این مساله یک کمی غیرطبیعی است اما بخاطر این که نشان دهد همسر خوبی است دقیقا کارهایی را که همسرش خواسته بود انجام داد..

 

The following Weekend he came home a little tired but otherwise looking good.

 

هفته بعد مرد به خانه آمد ، یک کمی خسته به نظر می رسید اما ظاهرش خوب ومرتب بود

 

The wife welcomed him home and asked if he caught many fish?

 

همسرش به او خوش آمد گفت و از او پرسید که آیا او ماهی گرفته است یا نه؟

 

He said, “Yes! Lots of Salmon, some Bluegill, and a few Swordfish. But why didn’t you pack my new blue silk pajamas like I asked you to Do?”

 

مرد گفت :”بله تعداد زیادی ماهی قزل آلا،چند تایی ماهی فلس آبی و چند تا هم اره ماهی گرفتیم . اما چرا اون لباس راحتی هایی که گفته بودم برایم نگذاشتی؟”

 

You’ll love the answer

 

جواب زن خیلی جالب بود…

 

The wife replied, “I did. They’re in your fishing box…..”

 

 

زن جواب داد: لباس های راحتی رو توی جعبه وسایل ماهیگیریت گذاشته بودم

 

 

معمای مرگ

اولش فقط دردناک بود، یک خانواده مسموم شدند و پسر ۱۷ ساله شان رفت توی کما. چند روز بعد جوانی که دکترها جوابش کرده بودند، صبح زود در حالت افسردگی از خانه خارج شد و بعد از ظهر جنازه اش را از رودخانه جاجرود گرفتند. بعدتر، یک پسر زیر بیست سال، رفت بار یک کامیون آهن را خالی کند. باران می آمد. قسمت بار کامیون که بالا رفت با سیم برق برخورد و اتصالی کرد. پسر دستگیره در را گرفت تا پیاده شود و...

تنها چند روز بعد تازه دامادی سکته کرد و از دنیا رفت. خبر رسید که آن جوان ۱۷ ساله که در کما بود هم تمام کرده.

 

حالا فقط دردناک نبود، شبیه یک شوخی ترسناک شده بود که فقط گریبان جوان ها را می گرفت، آن هم به بدترین شکل ها. مردم جمع شدند و "شیلان کشیدند"، یک جور آش نذری برای این جور وقت ها. گفتند یک گاو هم قربانی می کنیم تا فرشته مرگ دست از سر جوان ها بردارد.

 

فقط چند روز بعد جسد به دار آویخته جوانی را از بالای درختی پایین کشیدند. به قتل رسیده بود.

یک هفته نگذشته جوان هجده ساله ای با ماشینش رفت زیر کامیون. دیروز بود.

امروز صبح با خبر مرگ جوان دیگری بیدار شدیم. یک هفته پیش سم خورده، اما پشیمان شده بود. می گفت:" تو را به خدا نجاتم بدهید، دیگر غلط می کنم از این کارها بکنم." می دانستیم همیشه زندگی رقت باری داشته و این اواخر معتاد هم شده بود. دیگر طاقت نداشت. دوام نیاورد.

 

در دوماه گذشته به طور متوسط هر هفته یک جوان از دست رفته. همه خانواده ها عزادارند، ما هم. محله ما این روزها با معمای عجیبی روبه روست.

 

فرشته

در مطب دکتر به شدت به صدا درآمد

دکتر گفت کیه در را شکستی! بیا تو..

در باز شد و دختر کوچولوی نه ساله ای که خیلی پریشان بود به طرف دکتر دوید: آقای دکتر! مادرم ! و در حالی که نفس نفس می زد ادامه داد: التماس می کنم با من بیایید! مادرم خیلی مریض است!

دکتر گفت : باید مادرت را اینجا بیاوری ٬ من برای ویزیت به خانه کسی نمی روم.

دختر گفت : ولی دکتر من نمی توانم . اگر شما نیایید او می میرد.

و اشک از چشمانش سرازیر شد.

دل دکتر به رحم آمد و تصمیم گرفت همراه او برود. دختر دکتر را به طرف خانه راهنمایی کرد٬ جایی که مادر بیمارش در رختخواب افتاده بود.

دکتر شروع کرد به معاینه و توانست با آمپول و قرص تب او را پایین بیاورد و نجاتش بدهد. او تمام طول شب را بر بالین زن ماند تا صبح که علایم بهبود در او دیده شد.

زن به سختی چشمانش را باز کرد و از دکتر به خاطرکاری که کرده بود تشکر کرد.

دکتر به او گفت : باید از دخترت تشکر کنی. اگر او نبود حتما می مردی؟

مادر با تعجب گفت: ولی دکتر دختر من سه سال است که از دنیا رفته و به عکس بالای تختش اشاره کرد.

پاهای دکتر از دیدن عکس روی دیوار سست شد.

این همان دختر بود!!!

فرشته ای کوچک و زیبا!!


 
comment نظرات ()

 
داستان کوتاه
نویسنده : محمدرضا - ساعت ٥:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/۸
 

داستان کوتاه مدیریتی
تی قورباغه
اگر قورباغه‌ای را به همراه مقداری از آبی که در آن زندگی می‌کند در ظرفی بریزید و آب را به آرامی گرم کنید خواهید دید که قورباغه به گرم شدن آب عکس‌العملی نشان نمی‌دهد تا آن که آب جوش می‌آید و قورباغه می‌میرد.

دلیل این رفتار این است که قورباغه یک حیوان خونسرد است و دمای بدن خود را با تغییرات تدریجی دمای محیط تطبیق می‌دهد.

اگر قورباغه دیگری را بگیرید و در ظرف آبی که اختلاف دمای قابل ملاحظه‌ای با دمای بدن قورباغه دارد اما برای آن قابل تحمل است، بیاندازید خواهید دید که به سرعت به بیرون می‌جهد چرا که نمی‌تواند این تغییر دما را تحمل کند.
*********************** 
مدیرانی که به محیط و تغییرات آن توجه ندارند مانند قورباغه عمل خواهند کرد. این مدیران روند و تغییرات تدریجی را شناسایی نمی‌کنند و بنابراین در زمان لازم استراتژی مناسب را اتخاذ نمی‌کنند زیرا خود را برای آن شرایط تغییر کرده آماده نکرده‌اند.

از طرف دیگر این مدیران ظرفیت تحمل خیلی از تغییرات محیطی ناگهانی را ندارند و بنابراین به آن تغییرات به درستی عکس‌العمل نشان نمی‌دهند.

به بیان دیگر این مدیران استراتژیک عمل نمی‌کنند و از فرصت‌ها و تهدیدها به درستی بهره نمی‌برند. 


 
comment نظرات ()

 
داستان کوتاه
نویسنده : محمدرضا - ساعت ٥:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/۸
 

داستان شیر و غزال

هر روز صبح در گوشه‌ای از صحرای آفریقا غزالی از خواب بیدار می‌شود. غزال می‌داند که در آن روز باید چالاکتر از همه درندگان تیزرو باشد و گرنه مرگ، او را خواهد بلعید.

در گوشه‌ای دیگر از این صحرا هر روز شیری از خواب بیدار می‌شود که می‌داند باید یکی از آهوان تیزپا را به چنگ آورد وگرنه باید منتظر مرگ باشد!


مهم نیست ما شیر هستیم یا غزال. مهم این است که بدانیم باید هر روز چابکتر از روز قبل باشیم.


 
comment نظرات ()

 
داستان کوتاه
نویسنده : محمدرضا - ساعت ٥:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/۸
 

 
داستان کوتاه و زیبای شیر همه فن حریف
یک روز آفتابی شیری در بیرون لانه اش نشسته بود و داشت آفتاب میگرفت؛ در همین حال روباهی سر رسید
روباه: می دونی ساعت چنده آخه ساعت من خراب شده.
شیر : اوه. من می تونم به راحتی برات درستش کنم.
روباه : اوه. ولی پنجه های بزرگ تو فقط اونو خرابتر می کنه.
شیر : اوه. نه. بده برات تعمیرش می کنم.
روباه : مسخره است. هر احمقی میدونه که یک شیر تنیل با چنگالهای بزرگ نمی تونه یه ساعت مچی پیچیده رو تعمیر کنه.
شیر : البته که می تونه. اونو بده تا برات تعمیرش کنم.
شیر داخل لانه اش شد و بعد از مدتی با ساعتی که به خوبی کار می کرد بازگشت. روباه شگفت زده شد و شیر دوباره زیر آفتاب دراز کشید و رضایتمندانه به خود می بالید.
بعد از مدت کمی گرگی رسید و به شیر لمیده در زیر آفتاب نگاهی کرد.
گرگ : می تونم امشب بیام و با تو تلویزیون نگاه کنم؟ چون تلویزیونم خرابه.
شیر : اوه. من می تونم به راحتی برات درستش کنم.
گرگ : از من توقع نداری که این چرند رو باور کنم. امکان نداره که یک شیر تنبل با چنگال های بزرگ بتونه یک تلویزیون پیچیده رو درست کنه.
شیر : مهم نیست. می خواهی امتحان کنی؟
شیر داخل لانه اش شد و بعد از مدتی با تلویزیون تعمیر شده برگشت. گرگ شگفت زده و با خوشحالی دور شد.

حال ببینیم در لانه شیر چه خبره؟
در یک طرف شش خرگوش باهوش و کوچک مشغول کارهای بسیار پیچیده بوسیله ابزارهای مخصوص هستند
و در طرف دیگر شیر بزرگ مفتخرانه لمیده است.

نتیجه :
اگر می خواهید بدانید چرا یک مدیر مشهور است به کار زیردستانش توجه کنید.

نکته مدیریتی در دنیای کاری
اگر می خواهید بدانید چرا یک شخص نالایق ارتقا پیدا می کند ؛ به کار زیردستانش نگاه کنید
__________________
رمز پیروزی اراده است. "روبرتسون"


ما اراده کردیم و پا در جاده ی مه آلود و زیبای جوانی نهادیم. ما رفتن را زندگی کردیم، اندیشه هایمان را به زلف باد و باران سپردیم و وسعت بی پایان سکوت را فریاد زدیم.
ما مسافر جاده های فردا شدیم
.
قاصدک را به مهمانی خدا فرستادیم تا التماس ها را به او برساند و همچنان به پیش خواهیم رفت ما زندگی را هرگز نمیبازیم.


 
comment نظرات ()

 
داستان کوتاه
نویسنده : محمدرضا - ساعت ٥:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/۸
 

نویسنده : به نور نگاه کن - ساعت ۱٠:٢۶ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۵ شهریور ۱۳۸۸
 

یک روز آفتابی، خرگوشی خارج از لانه خود به جدیت هرچه تمام در حال تایپ بود. در همین حین، یک روباه او را دید.
روباه: خرگوش داری چیکار می کنی؟
خرگوش: دارم پایان نامه می نویسم.
روباه: جالبه، حالا موضوع پایان نامت چی هست؟
خرگوش:من در مورد اینکه یک خرگوش چطور می تونه یک روباه رو بخوره، دارم مطلب می نویسم.
روباه:احمقانه است، هر کسی می دونه که خرگوش ها، روباه نمی خورند.
خرگوش:مطمئن باش که می تونند، من می تونم این رو بهت ثابت کنم، دنبال من بیا
خرگوش و روباه با هم داخل لانه خرگوش شدند و بعد از مدتی خرگوش به تنهایی از لانه خارج شد و بشدت به نوشتن خود ادامه داد
در همین حال، گرگی از آنجا رد می شد.
گرگ: خرگوش این چیه داری می نویسی؟
خرگوش: من دارم روی پایان نامم که یک خرگوش چطور می تونه یک گرگ رو بخوره، کار می کنم.
گرگ: تو که تصمیم نداری این مزخرفات رو چاپ کنی؟
خرگوش:مساله ای نیست، می خواهی بهت ثابت کنم؟
بعد گرگ و خرگوش وارد لانه خرگوش شدند. خرگوش پس از مدتی به تنهایی برگشت و به کار خود ادامه داد.

حال ببینیم در لانه خرگوش چه خبره
در لانه خرگوش، در یک گوشه موها و استخوان های روباه و در گوشه ای دیگر موها و استخوان های گرگ ریخته بود.
در گوشه دیگر لانه، شیر قوی هیکلی در حال تمیز کردن دهان خود بود.

نتیجه :
هیچ مهم نیست که موضوع پایان نامه شما چه باشد

نکته مدیریتی در دنیای کاری
هیچ مهم نیست که عملکرد شما چطور باشد ؛ چیزی که مهم است این است که رئیس شما از شما خوشش بیاید 


 
comment نظرات ()

 
مطالب جالب و طنز
نویسنده : محمدرضا - ساعت ۱٠:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٤
 

 

ماهواره امید

 

 

طنزسروده‌ای از محمد جاوید، یکی از طنزسرایان جوان کشورمان

 به نقل از وبلاگش

 

به پشتم گوییا تیزاب کردند... ز وحشت زَهره ام را آب کردند 
به امید خداوند تبارک... من ِ بیچاره را پرتاب کردند 

پروبالم سریعاً باز کردم... به سوی کهکشان پرواز کردم 
رصد کردم یکایک اختران را... برای بعضی هاشان ناز کردم 

وچون بنده کمی خوش تیب بودم... به قدر و قیمت خود می فزودم 
در آن جا گرچه خارج بودم از جو ...شدم جو گیر وهی دل می ربودم 

(
ثریا)گرچه خوب ودیدنی بود ... گل باغ وجودش چیدنی بود 
ولی ( ناهید) با آن قد و قامت ... برایم جالب و بوسیدنی بود 

از او البته اول شرم کردم ... ولی کم کم سرش را گرم کردم 
وبا ارسال موج عشقولانه... به هرجوری دلش را نرم کردم 

ازاو هر لحظه رنگ و بو گرفتم... به عشق او شدیداً خو گرفتم 
سپس در محضرعقد (عطارد)... بله را عاقبت از او گرفتم 

ودر سرمای یک روز زمستان ... که می غرید هر سو رعد و طوفان 
زنم شد عاقبت سیاره( ناهید )*... شهود عقدمان( بهرام) و( کیوان ) 

اگرچه کار من کاوشگری بود... راپورت از( ماه) و( مارس) و (مشتری) بود 
ولیکن عاشقی کار مرا ساخت... «‌آخه » ناهید چیز دیگری بود 

بگو از قول من ای مشتی « جاوید » ... شده( امید) خاطر خواه( ناهید
بگردد دور او هرروز و هر شب ...گواه عشقشان هم ماه و خورشید 

کسی که در خط ِ «عشقه » همیشه ... « شده نازک دلش مانند شیشه » 
فراموشش کنید و بی خیالش ... « برای فاطی این تنبون نمیشه»»

 

ناهید=سیاره زهره یا ونوس-رب النوع عشق بین یونانیان

 

 

 

  •  
  •  

     

    دستورالعمل حل مشکلات در سازمان در ایران

     

     

     

  •  
  •  

     

    ریاضیدان ها
    ریاضیدانها به آفریقا می روند ، هر موجودی که فیل نیست کنار می گذارند و سپس یکی از آنها را که باقی مانده است می گیرند .
    البته ریاضیدانهای با تجربه ، ابتدا سعی می کنند تا ثابت کنند حداقل یک فیل در آفریقا وجود دارد . آنگاه به آنجا می روند . 
    استادان ریاضی ، با تجربه ، ابتدا ثابت می کنند حداقل یک فیل در آفریقا وجود دارد و سپس پیدا کردن و شکار آن را به عنوان تمرین برای دانشجو باقی می گذارند

    مهندسان نرم افزار کامپیوتر
    این دسته شکار فیل را بر
    اساس اجرای الگوریتم زیر انجام می دهند : 
    گام 1) برو به آفریقا
    گام 2) از دماغه رود نیل ( جنوبی ترین نقطه آفریقا ) شروع کن
    گام 3) به سمت شمال حرکت کن و هر منطقه را از غرب به شرق بپیما .
    گام 4) در هر گذر ،
    الف – هر حیوانی را که می بینی شکار کن .
    ب – آن را با فیل مقایسه کن .
    ج – اگر با هم برابر بودند کار تمام است و گرنه برو به گام 3 
    برنامه نویسان با تجربه ، ابتدا یک فیل را در قاهره (شمال آفریقا) قرار می دهند تا مطمئن شوند که الگوریتم فوق خاتمه می یابد .

    اقتصاددان ها
    اقتصاددان ها فیلی را شکار نمی کنند ، زیرا اعتقاد دارند که با ایجاد بازار آزاد و دادن پول به اندازه کافی به فیلها ، خودشان ، خودشان را شکار می کنند .

    سیاستمداران لیبرال
    از آنجا که این دسته معتقدند که همه موجودات راست می گویند لذا اولین حیوانی را که می بینند شکار کرده و می گویند که این فیل است ! و نظر هر کسی قابل احترام است لذا اینها درست می گویند . 

    سیاستمداران دموکرات
    ابتدا شکار کردن فیل را به رای گذاشته اگر حائز اکثریت آرا بشود آنگاه به نیرو های مردمی دستور شکار آن را می دهند ! 

    سیاستمداران دیکتاتور
    هر چه دیکتاتور بگوید همان است ! پس اولین موجودی که به شما بدهند فیل است ! 

    سیاستمداران آمریکایی
    ابتدا با استفاده از رسانه های گروهی نشان می دهند که فیل ها یا تروریست هستند یا در حال تهیه بمب هسته ایی ! سپس با متحدانشان به آفریقا لشکر کشی می کنند . پس از اشغال کامل قاره سیاه ، اعلام می کنند که هیچ فیلی اینجا نبوده است ! و اینها اشتباهات اطلاعاتی سازمانها سیا و همکارانش بوده است . 

    برخی دیگر از سیاستمداران
    به هیچ وجه فیل را شکار نمی کنند . اما آنها فیل هایی را که شما گرفته اید بین مردمی که به آنها رای داده اند تقسیم می کنند .

    روانشناسان
    اینها ابتدا شما را هیپنوتیزم کرده و به شما می قبولانند که آنها فیل شکار کرده اند . پس از بیداری نیز به شما می گویند که اگر الان فیل نمی بینید یا شیزوفرنی شده اید یا دچار توهم در ضمیر ناخود آگاه خود ! 

    وکلای حقوق
    وکلا فیل شکار نمی کنند . ولی دور گله فیلها می گردند و در مورد اینکه هر کدام از فضولاتی که بر روی زمین ریخته متعلق به کدام فیل است ، بحث می کنند .
    البته اگر کسی آنها را استخدام نماید می توانند بر اساس شکل و رنگ یکی از همان فضولات ثابت کنند که کل گله به موکلشان تعلق دارد . 

    معاونین بخش مهندسی ، تحقیق و توسعه
    اینان خیلی سعی می کنند که فیلی را شکار کنند ، اما کارمندانشان به آنها اطمینان می دهند که تمام فیلهای موجود قبلا شکار شده اند .

    مامورین کنترل کیفیت
    اینها به فیلها کاری ندارند ، بلکه دنبال اشتباهات سایر شکارچیان می گردند

     

     

     

     

  •  
  • چیستان!

    • طبقه بندی:طنز، 
     

     

    اینو چطوری حلش می کنی؟ فقط یک سؤاله، پس وقت بذار و درباره اش فکر کن.

     

    از بچه های پیش دبستانی این سؤال پرسیده شد :

    «اتوبوس توی این شکل به کدوم طرف میره؟»

      

      

     

    .

     

    با دقت به شکل نگاه کن.

    می تونی جواب بدی

      

      

     

      

      

      

    .

      

    (جواب های ممکن چپ یا راست هست)

    درباره اش فکر کن

    .

      

      

    هنوز نمی دونی؟

    باشه، من بهت میگم.

    بچه های پیش دبستانی همگی جواب دادند : «چپ»

      

    وقتی ازشون پرسیدن : «چرا فکر می کنید اتوبوس داره به طرف چپ میره؟»

    اونا جواب دادن :

    «چون تو نمی تونی در اتوبوس رو ببینی.»

    .

    .

    الآن چه احساسی داری؟؟؟

     

       

        

    می دونم، منم همینطور!.

     

     

     

     

  •  
  • کاریکلماتور

    • طبقه بندی:طنز، 
     

     

    درخت تا زنده است دسته تبر نمی شود.

     

    معلمی را دیدم که در به در دنبال شغل با کلاس تری می گشت. 

     

    وقتی که آدم پر چانه رفت، سکوت به هوش آمد.

     

    آدم حق به جانب، روی صندلی متهم یا شاکی هم که نشسته باشد، زحمت قضاوت را خود به عهده می گیرد. 

     

    بعضی ها خود را مهندس ناظر ساختمان ایمان و اندیشه دیگران می دانند.

     

    تمام مغرورانی که به زمین سم می کوبیدند، نمی دانستند که روی سقف نازک گور خود ایستاده اند. 

     

    آنچه مسلم است، جمجمه، اتاق بایگانی مغز نیست. 


     
    comment نظرات ()

     
    داستان های پندآموز
    نویسنده : محمدرضا - ساعت ۱٠:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٤
     

    استاد دانشگاه با این سوال شاگردانش را به چالش ذهنی کشاند
    آیا خدا هر چیزی که وجود دارد را خلق کرد؟

     

    شاگردی با قاطعیت پاسخ داد : بله او خلق کرد
    استاد گفتاگر خدا همه چیز را خلق کرد, پس او شیطان را نیز خلق کرد. چون شیطان نیز وجود دارد و مطابق قانون که کردار ما   نمایانگر ماست , خدا نیز شیطان است
    شاگرد آرام نشست و پاسخی نداداستاد با رضایت از خودش خیال کرد بار دیگر توانست ثابت کند که عقیده به مذهب افسانه و خرافه ای بیش نیست
    شاگرد دیگری دستش را بلند کرد و گفتاستاد میتوانم از شما سوالی بپرسم؟
    استاد پاسخ دادالبته
    شاگرد ایستاد و پرسیداستاد, سرما وجود دارد؟؟
    استاد پاسخ داداین چه سوالی است البته که وجود دارد. آیا تا کنون حسش نکرده ای؟ 
    مرد جوان گفتدر واقع آقا, سرما وجود ندارد. مطابق قانون فیزیک چیزی که ما از آن به سرما یاد می کنیم در حقیقت نبودن گرماست،در واقع سرما وجود ندارد. این کلمه را بشر برای اینکه از نبودن گرما توصیفی داشته باشد خلق کرد
    شاگرد ادامه داد استاد تاریکی وجود دارد؟
    استاد پاسخ دادالبته که وجود دارد
    شاگرد گفتدوباره اشتباه کردید آقا! تاریک هم وجود ندارد. تاریکی در حقیقت نبودن نور است. نور چیزی است که میتوان آنرا مطالعه و آزمایش کرد. اما تاریکی را نمیتوان ، تاریکی واژه ای است که بشر برای توصیف زمانی که نور وجود ندارد بکار ببرد
    در آخر مرد جوان از استاد پرسیدآقا, شیطان وجود دارد؟؟
    استاد که زیاد مطمئن نبود پاسخ دادالبته همانطور که قبلا هم گفتم. ما او را هر روز می بینیم. او هر روز در مثال هایی از رفتارهای غیر انسانی بشر به همنوع خود دیده میشود. او در جنایتها و خشونت های بی شماری که در سراسر دنیا اتفاق می افتد وجود دارد. اینها نمایانگر هیچ چیزی به جز شیطان نیست
    و آن شاگرد پاسخ دادشیطان وجود ندارد آقا. یا حداقل در نوع خود وجود ندارد.شیطان را به سادگی میتوان نبود خدا دانستدرست مثل تاریکی و سرما.کلمه ای که بشر خلق کرد تا توصیفی از نبود خدا داشته باشدخدا شیطان را خلق نکرد. شیطان نتیجه آن چیزی است که وقتی بشر عشق به خدا را در قلب خودش حاضر نبیندمثل سرما که وقتی اثری از گرما نیست خود به خود می آید و تاریک که در نبود نور می آید 

     

    ....آن مرد جوان همان آلبرت انیشتین بود

     

     

     

  •  
  •  

     

    روزی یکی از شاگردان شیوانا در حضور جمع از او خواست تا روش شناختن پلیدی از پاکی را به او بیاموزد . شیوانا پاسخ داد : " هر گاه دیدی رفتار یا گفتار یا نظریه یا عملی قصد نابود کردن کوچکترین واحد اجتماع یعنی خانواده را دارد بدان که پشت آن دید گاه و گفتار یا نظریه پلیدی پنهان شده است !؟ "

    شاگرد پرسید : " مگر کوچکترین واحد اجتماع چه ویژگی شاخصی دارد که همه پلیدان تاریخ در تلاش اند که آن را از هم بپاشند ؟ " شیمانا پاسخ داد : " از به هم پیوستن و کنار هم چیده شدن این واحد های کوچک است که جامعه بزرگ آرام آرام شکل می گیرد وپلیدی برای منهدم ساختن جامعه انسانی به اصلی ترین واحد تشکیل دهنده جامعه یعنی خانواده و یا پیوند متعهدانه یک زوج حمله می کند.

     

     

     

  •  
  •  

     

    تنها بازمانده یک کشتی شکسته به جزیره کوچک خالی از سکنه افتاد . 
    او با دلی لرزان دعا کرد که خدا نجاتش دهد و اگر چه روزها افق را به دنبال یاری رسانی از نظر می گذارند، اما کسی نمی آمد . 
    سرانجام خسته و از پا افتاده موفق شد از تخته پاره ها کلبه ای بسازد تا خود را از عوامل زیان بار محافظت کند و داراییهای اندکش را در آن نگه دارد . 
    اما روزی که برای جستجوی غذا بیرون رفته بود، به هنگام برگشتن دید که کلبه اش در حال سوختن است و دودی از آن به آسمان می رود. متاسفانه بدترین اتفاق ممکن افتاده و همه جیز از دست رفته بود . 
    از شدت خشم و اندوه درجا خشک اش زد............ فریاد زد: " خدایا چطور راضی شدی با من چنین کاری کنی؟ "
    صبح روز بعد با صدای بوق کشتی ای که به ساحل نزدیک می شد از خواب پرید. کشتی ای آمده بود تا نجاتش دهد . 
    مرد خسته، از نجات دهندگانش پرسید : شما از کجا فهمیدید که من اینجا هستم؟ 
    آنها جواب دادند: ما متوجه علائمی که با دود می دادی شدیم .
    وقتی که اوضاع خراب می شود، ناامید شدن آسان است. ولی ما نباید دلمان را ببازیم .......... 
    چون حتی در میان درد و رنج دست خدا در کار زندگی مان است .
    پس به یاد داشته باش ، در زندگی اگر کلبه ات سوخت و خاکستر شد، ممکن است دودهای برخاسته از آن علائمی باشد که عظمت و بزرگی خداوند را به کمک می خواند .

     

     

     

  •  
  •  

     

     

    روزی مردی خواب عجیبی دید . دید که رفته پیش فرشته ها و به کارهای آنها نگاه می کند . هنگام ورود دسته بزرگی از فرشتگان را دید که سخت مشغول کارند و تند تند نامه هایی را که توسط پیکها از زمین می رسند ، باز می کنند و آنها را داخل جعبه هایی می گذارند . مرد از فزشته ای پرسید : شما دارید چه کار می کنید ؟ فرشته در حالی که داشت نامه ای را باز می کرد ، گفت : اینجا بخش دریافت است و ما دعا ها و تقاضاهای مردم از خداوند را تحویل می گیریم .مرد کمی جلوتر رفت ، باز دسته بزرگی از فرشتگان را دید که کاغذ هایی را داخل پاکت می کنند و آنها را توسط پیکهایی به زمین می فرستند . مرد پرسید : شما چه کار می کنید ؟ یکی از فرشتگان با عجله گفت اینجا بخش ارسال است ، ما الطاف و رحمت های خداوند را برای بندگان به زمین می فرستیم . مرد کمی جلوتر رفت و یک فرشته را دید که بیکار نشسته . مرد با تعجب از فرشته پرسید : شما اینجا چه می کنید و چرا بیکارید ؟ فرشته جواب داد : اینجا بخش تصدیق جواب است . مردمی که دعا هایشان مستجاب شده ، باید جواب بفرستند ولی فقط عده بسیار کمی جواب می دهند . مرد از فرشته پرسید : مردم چگونه می توانند جواب بفرستند ؟ فرشته پاسخ داد : بسیار ساده ، فقط کافیست بگویند:

    خدایا شکر... 

     

     

     

  •  
  •  

     

    یه سخنران معروف سمینار خود را با بالا گرفتن یک 20 دلاری آغاز نمود. او از 200 نفر شرکت کننده در سمینار پرسید : " کی این اسکناس 20 دلاری رو دوست داره ؟"
    دست ها شروع به بالا رفتن کرد .

     

    او گفت : " من می خوام این 20 دلاری رو به یکی از شما بدم. اما اول بذارین یه کاری بکنم. " سپس شروع به مچاله نمودن اسکناس کرد.

     

    پس دوباره پرسید : " کسی هست که هنوز این اسکناس رو بخواد ؟ "

     

    باز دست ها بالا رفت .

     

    او اینگونه ادامه داد :" خب ، اگر من اینکار رو با اسکناس بکنم چی ؟ "
    و بعد اسکناس رو به زمین انداخت و با کفش خود شروع به مالیدن آن به کف اتاق کرد.

     

    سپس آنرا که کثیف و مچاله شده بود برداشت و باز گفت :" هنوز کسی هست که این 20 دلاری رو بخواد ؟ "

     

    اما هنوز دست ها در هوا بود.

     

    سخنران گفت :" دوستان من ، همگی شما یک درس با ارزش فرا گرفتید. شما بی توجه به اینکه من چه بلایی سر این اسکناس آوردم، باز هم خواستار آن بودید زیرا هیچ چیز از ارزش آن کم نشده بود و هنوز 20 دلار می ارزید . "

     

     

    خیلی از اوقات در زندگیمون، ما بوسیله تصمیم هایی که می گیریم و وقایعی که واسه مون پیش میاد، پرتاب، مچاله و به زمین مالیده می شیم . در این جور مواقع احساس می کنیم که ارزش خود را از دست داده ایم. اما مهم نیست که چه اتفاقی افتاده یا خواهد افتاد ، به هر حال شما هرگز ارزش خود را از دست نمی دهید :

    تمیز یا کثیف ، مچاله یا صاف ، باز هم شما از نظر اونایی که دوستتون دارن ارزش فوق العاده زیادی دارین .
    " ارزش زندگی ما بر اساس اون چیزی که هستیم تعیین می شه ."


     
    comment نظرات ()

     
    داستان های پندآموز
    نویسنده : محمدرضا - ساعت ۱٠:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٤
     

     

  •  
  •   
     

     

    17 دی‌ماه چهل ‌و یکمین سالگرد مرگ غلا‌مرضا تختی است. از چند روز پیش تلویزیون مدام برگزاری مراسم یادبودش را به همت! اداره کل تربیت‌بدنی شهرری زیرنویس می‌کند. 
    هر سال در همین روز در «ابن‌بابویه» مردم به یاد پهلوان اخلا‌ق و جوانمردی ورزش ایران جمع می‌شوند. مراسم هر سال تقریبا مثل سال گذشته است. فقط نام مدیرانی که قرار است قول بازسازی آرامگاه را بدهند و چند ماه بعد یادشان می‌رود، تغییر می‌کند. مدیرانی که همه هنرشان سردادن شعارهای اخلا‌قی در چنین روزهایی است.
    امسال سومین سالی است که ابن‌بابویه بدون خانواده تختی (پسرش بابک و نوه‌اش غلا‌مرضا) میزبان میهمانان جهان پهلوان است. سه سال پیش بابک - که هیچ‌گاه دل خوشی از این مراسم و از بالا‌ و پایین پریدن‌های تبلیغاتی مدیران ورزش ایران در مراسم سالگرد نداشت- برای ادامه زندگی به آمریکا رفت. ‌

    طنز تلخی است. فرزند جهان‌پهلوان تختی و نوه‌اش ـ که اتفاقا همنام پدربزرگ است ـ در کشوری زندگی می‌کنند که ما هر روز آرزوی <مرگ> حکومتش را فریاد می‌زنیم. غلا‌مرضا تختی حالا‌ در آمریکا زندگی می‌کند. در سایت اینترنتی‌اش کریسمس و سال نو میلا‌دی را با عکس‌هایی از کاج‌های تزئین‌شده جشن می‌گیرد. از «هالوین» می‌نویسد و عکس کدو تنبل به ما نشان می‌دهد.
    غلا‌مرضا تختی در آمریکا آرام‌آرام بزرگ می‌شود و به فرهنگ آمریکا آرام‌آرام خو می‌کند. او که باید بیش از هرکسی شبیه پدربزرگش باشد و احتمالا‌ هم هست، هزاران کیلومتر از ایران دور شده. حقیقت تلخی است برادر!

    او که حالا‌ 14 ساله است و به سختی تلا‌ش می‌کند در غربت همچنان غلا‌مرضا تختی بماند، سال پیش در چنین روزهایی از یاد پدربزگ نوشته بود. این یادداشت کوتاه، سرشار از غم و شوق و لبخند و اشک است:

    "دیروز سالگرد پدربزرگم بود و ما نبودیم. آن سال‌هایی که بودیم مامانم و بابام شیر و موز می‌آوردن مدرسه. بعد از مدرسه هم، من و مامانم می‌رفتیم خانه مادربزرگم و صبر می‌کردیم تا شب که بابام بیاد از ابن‌بابویه و حسینیه ارشاد... تلویزیون روشن بود اما پدرم را نشان نمی‌دادند. این بود که همه خیال می‌کردند بابام نرفته. 
    ما مجبور بودیم به تلفن‌ها جواب بدهیم و بگوییم که بابام آنجا بود. بعد همه فهمیدند که چرا بابام را نشان نمی‌دهند، با اینکه او از همه بلندتر و پرزورتر و قشنگ‌تر است و تازه فرزند جهان‌پهلوان هم هست...
    من اینجا که آمدم به مادرم گفتم هیچ‌کس مرا نمی‌شناسد و من چطور بروم مدرسه؟ تو ایران همه می‌دانستند من کی هستم اما اینجا چه کسی می‌فهمد؟ مادرم گفت چه بهتر، خودت باید کاری کنی که همه تو را بشناسند. 

    این بود که درس خواندم خیلی. تو زبان انگلیسی اول شدم، بین دانش‌آموزان آمریکایی توی سه کلا‌س ریاضی اول شدم و توی چهار کلا‌س علوم اول شدم و خیلی جایزه گرفتم؛ تازه به‌خاطر اینکه به یک بچه چینی کمک کردم کارت مخصوص به من دادند و تازه آن‌وقت بود که فهمیدم من هم کمی خوب هستم. 
    بعد یکی از معلم‌ها به من گفت درباره شب یلدا کار کنم، تحقیق کنم. کردم. دیدم چقدر قشنگ است شب یلدا. همان‌وقت دلم می‌خواست بیایم ایران اما مادرم همین‌جا شب یلدا گرفت و خلا‌صه بعد از این تحقیق معلمم جلوی همه به من گفت تو با آن قهرمان ایرانی که توی اینترنت اسمش پر است چه نسبتی داری...؟ 
    گفتم نوه او هستم. همه برگشتن به من نگاه کردند و از آن روز کارم سه برابر شده. یکی برای خودم درس می‌خوانم یکی هم برای اینکه نگویند نوه جهان‌پهلوان چیزی سرش نمی‌شود."

     

     

     

  •  
  •  

     

    شبی پسرک یک برگ کاغذ به مادرش داد . مادر آن را گرفت و با صدای بلند خواند:
    او با خط بچگانه نوشته بود:
    کوتاه کردن چمن باغچه : ۵ دلار
    مرتب کردن اتاق خوابم : ۱ دلار
    بیرون بردن زباله ها : ۲دلار
    نمره ی ریاضی خوبی که گرفتم : ۶ دلار
    جمع بدهی شما به من : ۱۴دلار
    مادر به چشمان منتظر پسر نگاهی کرد.لحظه ای خاطراتش را مرور کرد.سپس قلم را برداشت و پشت برگه ی صورتحساب نوشت:
    بابت سختی ۹ ماه بارداری که در وجودم رشد کردی : هیچ
    بابت تمام شب هایی که بر بالینت نشستم و برایت دعا کردم : هیچ
    بابت تمام زحماتی که در این چند سال کشیدم تا تو بزرگ شوی : هیچ
    بابت غذا نظاقت تو و اسباب بازی هایت : هیچ
    و اگر تمام اینها را جمع بزنی خواهی دید که هزینه ی عشق واقعی من به تو هیچ است.وقتی پسرک آنچه را که مادرش نوشته بود خواند با چشمان پر از اشک به چشمان مادر نگاه کرد و گفت:
    مامان دوستت دارم
    آنگاه قلم را برداشت و زیر صورتحساب نوشت : قبلآ به طور کامل پرداخت شده...!

     

     

     

  •  
  •  

     

    پروفسور حسابی چند نظریه مهم در علم فیزیک داشتند که مهم ترین و آخرین آن ها نظریه بی نهایت بودن ذرات بود , در این ارتباط با چندین دانشمند اروپایی مکاتبه و ملاقات می کنند و همه آنها توصیه می کنند که بهتر است که بطور مستقیم با دفتر پروفسوراینشتن تماس بگیرد بنابراین ایشان نامه ای همراه با محاسبات مربوطه را برای دفتر ایشان در دانشگاه پرینستون می فرستند بعد از مدتی ایشان به این دانشگاه دعوت میشوند و وقت ملاقاتی با دستیار اینشتن برایشان مشخص میشود پس از ملاقات با پروفسور شتراووس به ایشان گفته می شود که برای شما وقت ملاقاتی با پروفسور اینشتن تعیین می شود که نظریه خود را بصورت حضوری با ایشان مطرح کنید. پروفسور حسابی این ملاقات را چنین توصیف می کنند:

    وقتی برای اولین باربا بزرگترین دانشمند فیزیک جهان آلبرت اینشتن روبه رو شدم ایشان را بی اندازه ساده , آرام و متواضع یافتم و البته فوق العاده مودب و صمیمی! زودتر از من در اتاق انتظار دفتر خودش , به انتظار من نشسته بود و وقتی من وارد شدم با استقبالی گرم مرا به دفتر کارش برد و بدون اینکه پشت میزش بنشیند کنار من روی مبل نشست , نظریه خود را در ارتباط با بی نهایت بودن ذرات برای ایشان توضیح دادم ، بعد از اینکه نگاهی به برگه های محاسباتی من انداختند ، گفتند که ما یکماه دیگر با هم ملاقات خواهیم کرد

    یکماه بعد وقتی دوباره به ملاقات اینشتن رفتم به من گفت : من به عنوان کسی که در فیزیک تجربه ای دارم می توانم به جرات بگویم نظریه شما در آینده ای نه چندان دور علم فیزیک را متحول خواهد کرد باورم نمی شد که چه شنیده ام , دیگر از خوشحالی نمی توانستم نفس بکشم , در ادامه اما توضیح دادند که البته نظریه شما هنوز متقارن نیست باید بیشتر روی آن کار کنید برای همین بهتر است به تحقیقات خود ادامه دهید من به دستیارم خواهم گفت همه امکانات لازم را در اختیار شما بگذارند, به این ترتیب با پی گیری دستیار و ارسال نامه ای با امضا اینشتن، بهترین آزمایشگاه نور آمریکا در دانشگاه شیکاگو، باامکانات لازم در اختیار من قرار دادند و در خوابگاه دانشگاه نیز یک اتاق بسیار مجهز مانند اتاق یک هتل در اختیار من گذاشتند , اولین روزی که کارم را در آزمایشگاه شروع کردم و مشغول جابجایی وسایل شخصی بر روی میزم و کشوهای آن بودم , متوجه شدم یک دسته چک سفید که تمام برگه های آن امضا شده بود در داخل یکی از کشوها جا مانده است , بسرعت آن را نزد رئیس آزمایشگاه بردم و مسئله را توضیح دادم , رئیس آزمایشگاه گفت این دسته چک جا نمانده متعلق به شما است که تمام نیازمندیهای تحقیقاتی خود را بدون تشریفات اداری تهیه کنید این امکان برای تمام پژوهشگران این آزمایشگاه فراهم شده است , گفتم اما با این روش امکان سواستفاده هم وجود دارد؟ او در پاسخ گفت درصد پیشرفت ما از این اعتماد در مقابل خطا های احتمالی همکاران خیلی ناچیز است 

    بعد از مدتها تحقیق بالاخره نظریه ام آماده شد و درخواست جلسه دفاعیه را به دانشگاه پرینستون فرستادم و بالاخره روز دفاع مشخص شد , با تشویق حاضرین در جلسه , وارد سالن شدم و با کمال شگفتی دیدم اینشتن در مقابل من ایستاد و ابراز احترام کرد و به دنبال او سایر اساتید و دانشمندان هم برخواستند , من که کاملا مضطرب شده و دست وپای خود را گم کرده بودم با اشاره اینشتن و نشتستن در کنار ایشان کمی آرام تر شده، سپس به پای تخته رفتم شروع کردم به توضیح معادلات و محاسباتم و سعی کردم که با عجله نظراتم را بگویم که پروفسور اینشتن من را صدا کرده و گفتند که چرا اینهمه با عجله ؟ گفتم نمی خواهم وقت شما و اساتید را بگیرم ولی ایشان با محبت گفتند خیرالان شما پروفسور حسابی هستید و من و دیگران الان دانشجویان شما هستیم و وقت ما کاملا در اختیار شماست

    آن جلسه دفاعیه برای من یکی از شیرین ترین و آموزنده ترین لحظات زندگیم بود من در نزد بزرگترین دانشمند فیزیک جهان یعنی آلبرت اینشتن از نظریه خودم دفاع می کردم و و مردی با این برجستگی من را استاد خود خطاب کرد و من بزرگترین درس زندگیم را نیز آنجا آموختم که هر چه انسانی وجود ارزشمندتری دارد همان اندازه متواضع، مودب و فروتن نیز هست . بعد از کسب درجه دکترا اینشتن به من اجازه داد که در کنار او در دانشگاه پرینستون به تدریس و تحقیقاتم ادامه دهم.

     

    کرگدن و پرنده

     

     

    یک کرگدن جوان، تنهایی توی جنگل می رفت. دم جنبانکی که همان اطراف پرواز می
    کرد، او را دید و از او پرسید که چرا تنهاست.

    کرگدن گفت: همة کرگدن ها تنها هستند.

    دم جنبانک گفت: یعنی تو یک دوست هم نداری؟ 

    کرگدن پرسید: دوست یعنی چی؟ 

    دم جنبانک گفت: دوست، یعنی کسی که با تو بیاید، دوستت داشته باشد و به تو کمک
    بکند

    کرگدن گفت: ولی من که کمک نمی خواهم

    دم جنبانک گفت: اما باید یک چیزی باشد، مثلاً لابد پشت تو می خارد، لای چینهای
    پوستت پر از حشره های ریز است. یکی باید پشت تو را بخاراند، یکی باید حشرههای
    پوستت را بردارد

    کرگدن گفت: اما من نمی توانم با کسی دوست بشومپوست من خیلی کلفت و صورتم زشت
    است. همه به من می گویند پوست کلفت

    دم جنبانک گفت: اما دوست عزیز، دوست داشتن به قلب مربوط می شود نه به پوست

    کرگدن گفت: قلب؟ قلب دیگر چیست؟ من فقط پوست دارم و شاخ

    دم جنبانک گفت: این که امکان ندارد، همه قلب دارند

    کرگدن گفت: کو؟ کجاست؟ من که قلب خودم را نمی بینم

    دم جنبانک گفت: خب، چون از قلبت استفاده نمی کنی، آن را نمی بینی؛ ولی من
    مطمئنم که زیر این پوست کلفت یک قلب نازک داری

    کرگدن گفت: نه، من قلب نازک ندارم، من حتماً یک قلب کلفت دارم

    دم جنبانک گفتنه، تو یک قلب نازک داری. چون به جای این که دم جنبانک را
    بترسانی، به جای این که لگدش کنی، به جای این که دهن گنده ات را باز کنی و آن
    را بخوری، داری با او حرف می زنی

    کرگدن گفت: خب، این یعنی چی؟ 

    دم جنبانک جواب داد: وقتی که یک کرگدن پوست کلفت، یک قلب نازک دارد یعنی چی؟!
    یعنی این که می تواند دوست داشته باشد، می تواند عاشق بشود

    کرگدن گفت: اینها که می گویی یعنی چی؟ 

    دم جنبانک گفت: یعنی ... بگذار روی پوست کلفت قشنگت بنشینم، بگذار... 

    کرگدن چیزی نگفت. یعنی داشت دنبال یک جمله ی مناسب می گشت. فکر کرد بهتر است 
    همان اولین جمله اش را بگوید. اما دم جنبانک پشت کرگدن نشسته بود و داشتپشتش
    را می خاراند

    داشت حشره های ریز لای چین های پوستش را با نوک ظریفش برمی داشت. کرگدن احساس
    کرد چقدر خوشش می آید. اما نمی دانست دقیقاً از چی خوشش می آید

    کرگدن گفت: اسم این دوست داشتن است؟ اسم این که من دلم می خواهد تو روی پشت من
    بمانی و مزاحم های کوچولوی پشتم را بخوری؟ 

    دم جنبانک گفت: نه اسم این نیاز است، من دارم به تو کمک می کنم و تو از اینکه
    نیازت برطرف می شود احساس خوبی داری، یعنی احساس رضایت می کنی. اما دوست داشتن
    از این مهمتر است

    کرگدن نفهمید که دم جنبانک چه می گوید اما فکر کرد لابد درست می گوید. روزها
    گذشت، روزها، هفته ها و ماه ها، و دم جنبانک هر روز می آمد و پشت کرگدن می
    نشست، هر روز پشتش را می خاراند و هر روز حشره های کوچک را از لای پوستکلفتش
    بر می داشت و می خورد، و کرگدن هر روز احساس خوبی داشت

    یک روز کرگدن به دم جنبانک گفت: به نظر تو این موضوع که کرگدنی از این که دم
    جنبانکی پشتش را می خاراند و حشره های پوستش را می خورد احساس خوبی دارد، برای
    یک کرگدن کافی است؟ 

    دم جنبانک گفت: نه، کافی نیست

    کرگدن گفت: بله، کافی نیست. چون من حس می کنم چیزهای دیگری هم هست که من احساس
    خوبی نسبت به آنها داشته باشم. راستش من می خواهم تو را تماشا کنم

    دم جنبانک چرخی زد و پرواز کرد، چرخی زد و آواز خواند، جلوی چشم های کرگدن.
    کرگدن تماشا کرد و تماشا کرد و تماشا کرد. اما سیر نشد.کرگدن می خواست همین طور
    تماشا کند. کرگدن با خودش فکر کرد این صحنه قشنگ ترین صحنه ی دنیاست و این دم
    جنبانک قشنگ ترین دم جنبانک دنیا و او خوشبخت ترین کرگدن روی زمین. وقتی که
    کرگدن به اینجا رسید، احساس کرد که یک چیز نازک از چشمش افتاد

    کرگدن ترسید و گفت: دم جنبانک، دم جنبانک عزیزم، من قلبم را دیدم، همان قلب
    نازکم را که می گفتی. اما قلبم از چشمم افتاد، حالا چکار کنم؟ 

    دم جنبانک برگشت و اشک های کرگدن را دید. آمد و روی سر او نشست و گفت: غصه نخور
    دوست عزیز، تو یک عالم از این قلبهای نازک داری

    کرگدن گفت: اینکه کرگدنی دوست دارد دم جنبانکی را تماشا کند و وقتی تماشایش می
    کند، قلبش از چشمش می افتد یعنی چی؟ 

    دم جنبانک چرخی زد و گفت: یعنی این که کرگدن ها هم عاشق می شوند

    کرگدن گفت: عاشق یعنی چی؟ 

    دم جنبانک گفت: یعنی کسی که قلبش از چشمهایش می چکد

    کرگدن باز هم منظور دم جنبانک را نفهمید، اما دوست داشت دم جنبانک باز حرف
    بزند، باز پرواز کند و او باز هم تماشایش کند و باز قلبش از چشمهایش بیفتد.
    کرگدن فکر کرد اگر قلبش همین طور از چشم هایش بریزد، یک روز حتماً قلبش تمام می
    شود. آن وقت لبخندی زد و با خودش گفت: من که اصلاً قلب نداشتم! حالا که دم
    جنبانک به من قلب داد، چه عیبی دارد، بگذار تمام قلبم برای او
    بریزد!!!!!!!!!!!!!!!

     

     

    موش ازشکاف دیوار سرک کشید تا ببیند این همه سروصدا برای چیست ..

    مرد مزرعه دار تازه از شهر رسیده بود و بسته ای با خود آورده بود و زنش با خوشحالی مشغول باز کردن بسته بود.

    موش لب هایش را لیسید و با خود گفت : کاش یک غذای حسابی باشد  .... 

    اما همین که بسته را باز کردند ، از ترس تمام بدنش به لرزه افتاد ؛ چون صاحب مزرعه یک تله موش خریده بود.

    موش با سرعت به مزرعه برگشت تا این خبر جدید را به همه ی حیوانات بدهد . او به هرکسی که می رسید ، می گفت :« توی مزرعه یک تله موش آورده اند، صاحب مزرعه یک تله موش خریده است .. . . »!

    مرغ با شنیدن این خبر بال هایش را تکان داد و گفت : « آقای موش ، برایت متأسفم . از این به بعد خیلی باید مواظب خودت باشی ، به هر حال من کاری بهتله موش ندارم ، تله موش هم ربطی به من ندارد

    میش وقتی خبر تله موش را شنید ، صدای بلند سرداد و گفت : «آقای موش من فقط می توانم دعایت کنم که توی تله نیفتی ، چون خودت خوب می دانی که تله موش به من ربطی ندارد. مطمئن باش که دعای من پشت و پناه تو خواهد بود

    موش که از حیوانات مزرعه انتظار همدردی داشت ، به سراغ گاو رفتاما گاو هم با شنیدن خبر ، سری تکان داد و گفت : « من که تا حالا ندیده ام یک گاوی توی تله موش بیفتد.!» او این را گفت و زیر لب خنده ای کرد ودوباره مشغول چرید شد.

    سرانجام ، موش ناامید از همه جا به سوراخ خودش برگشت و در این فکر بود که اگر روزی در تله موش بیفتد ، چه می شود؟

    در نیمه های همان شب ، صدای شدید به هم خوردن چیزی در خانه پیچید.. زن مزرعه دار بلافاصله بلند شد و به سوی انباری رفت تا موش را که در تله افتاده بود ، ببیند.

    او در تاریکی متوجه نشد که آنچه در تله موش تقلا می کرده ، موش نبود ، بلکه یک مار خطرناکی بود که دمش در تله گیر کرده بود . همین که زن به تله موش نزدیک شد ، مار پایش را نیش زد و صدای جیغ و فریادش به هوا بلند شد. صاحب مزرعه با شنیدن صدای جیغ از خواب پرید و به طرف صدا رفت ، وقتی زنش را در این حال دید او را فوراً به بیمارستان رساند. بعد از چند روز ، حال وی بهتر شد. اما روزی که به خانه برگشت ، هنوز تب داشت . زن همسایه که به عیادت بیمار آمده بود ، گفت :« برای تقویت بیمار و قطع شدن تب او هیچ غذایی مثل سوپ مرغ نیست..»

    مرد مزرعه دار که زنش را خیلی دوست داشت فوراً به سراغ مرغ رفت و ساعتی بعد بوی خوش سوپ مرغ در خانه پیچید.

    اما هرچه صبر کردند ، تب بیمار قطع نشد. بستگان او شب و روز به خانه آن ها رفت و آمد می کردند تا جویای سلامتی او شوند. برای همین مرد مزرعه دار مجبور شد ، میش را هم قربانی کند تا باگوشت آن برای میهمانان عزیزش غذا بپزد.

    روزها می گذشت و حال زن مزرعه دار هر روز بدتر می شد . تا این که یک روز صبح ، در حالی که از درد به خود می پیچید ، از دنیا رفت و خبر مردن او خیلی زود در روستا پیچید. افراد زیادی در مراسم خاک سپاری او شرکت کردند. بنابراین ، مردمزرعه دار مجبور شد ، از گاوش هم بگذرد و غذای مفصلی برای میهمانان دور و نزدیک تدارک ببیند.

    حالا ، موش به تنهایی در مزرعه می گردید و به حیوانان زبان بسته ای فکر می کرد که کاری به کار تله موش نداشتند!

     

     

     

  •  
  •  

     

    یک روز سخت و پرکار،

    یک روز خسته کننده و غم انگیز،

    یک روز که از همه چیز و همه کس بیزار هستید،

    یک جفت چشم شاد،

    یک صورت گشاده،

    و یک لبخند دلنشین!

    « من شما را نمی شناسم، شما هم مرا نمی شناسی! ... اما این اصلاً اهمیتی ندارد. این برای شماست...!»

    با بهترین آرزوها

    مگر می شود؟! ...

    بدون هیچ دلیل؟

    بدون هیچ چشمداشت؟!

    یادمان باشد ...

    همیشه شیرین ترین و دلچسب ترین هدیه ها و ابراز محبت ها زمانی است که غافلگیرانه باشند، هیچ دلیل خاصی نداشته باشند، درپاسخ به هیچ کاری نباشند و مطمئن باشید که از فرد مقابل انتظار هیچ نوع جبرانی نمی رود!

    اگر با این حرف موافقید،
    شما هم بدون هیچ دلیل خاصی 
    شادی را به قلب هر کس که می خواهید هدیه کنید.

     

     

     

  •  
  •  

     

    پیرمردی تنها در مینه سوتا زندگی می کرد . او می خواست مزرعه سیب زمینی اش راشخم بزند اما این کار خیلی سختی بود.

     

    تنها پسرش که می توانست به او کمک کند در زندان بود .

     

    پیرمرد نامه ای برای پسرش نوشت و وضعیت را برای او توضیح داد : 

     

    پسرعزیزم من حال خوشی ندارم چون امسال نخواهم توانست سیب زمینی بکارم .

     

    من نمی خواهم این مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت همیشه زمان کاشت محصول را دوست داشت. من برای کار مزرعه خیلی پیر شده ام. اگر تو اینجا بودی تمام مشکلات من حل می شد.

     

    من می دانم که اگر تو اینجا بودی مزرعه را برای من شخم می زدی .

     

    دوستدار تو پدر

     

    پیرمرد این تلگراف را دریافت کرد :

     

    پدر, به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن , من آنجا اسلحه پنهان کرده ام .

     

    4 صبح فردا 12 نفر از مأموران FBI و افسران پلیس محلی دیده شدند , و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اینکه اسلحه ای پیدا کنند .

     

    پیرمرد بهت زده نامه دیگری به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقی افتاده و می خواهد چه کند ؟

     

    پسرش پاسخ داد : پدر برو و سیب زمینی هایت را بکار، این بهترین کاری بود که از اینجا می توانستم برایت انجام بدهم .

     

     

     

     

     

    تنها بازمانده یک کشتی شکسته به جزیره کوچک خالی از سکنه افتاد . 

    او با دلی لرزان دعا کرد که خدا نجاتش دهد و اگر چه روزها افق را به دنبال یاری رسانی از نظر می گذارند، اما کسی نمی آمد .
    سرانجام خسته و از پا افتاده موفق شد از تخته پاره ها کلبه ای بسازد تا خود را از عوامل زیان بار محافظت کند و داراییهای اندکش را در آن نگه دارد . 

    اما روزی که برای جستجوی غذا بیرون رفته بود، به هنگام برگشتن دید که کلبه اش در حال سوختن است و دودی از آن به آسمان می رود. متاسفانه بدترین اتفاق ممکن افتاده و همه جیز از دست رفته بود . 

    از شدت خشم و اندوه درجا خشک اش زد............ فریاد زد: " خدایا چطور راضی شدی با من چنین کاری کنی؟ "
    صبح روز بعد با صدای بوق کشتی ای که به ساحل نزدیک می شد از خواب پرید. کشتی ای آمده بود تا نجاتش دهد .
    مرد خسته، از نجات دهندگانش پرسید : شما از کجا فهمیدید که من اینجا هستم؟  

    آنها جواب دادند: ما متوجه علائمی که با دود می دادی شدیم .
    وقتی که اوضاع خراب می شود، ناامید شدن آسان است. ولی ما نباید دلمان را ببازیم .......... 

    چون حتی در میان درد و رنج دست خدا در کار زندگی مان است .
    پس به یاد داشته باش ، در زندگی اگر کلبه ات سوخت و خاکستر شد، ممکن است دودهای برخاسته از آن علائمی باشد که عظمت و بزرگی خداوند را به کمک می خواند . 

     

     

     

  •  
  •  

     

    روزی روزگاری پسرک فقیری زندگی می کرد که برای گذران زندگی و تامین مخارج تحصیلش دستفروشی می کرد.از این خانه به آن خانه می رفت تا شاید بتواند پولی بدست آورد. روزی متوجه شد که تنها یک سکه 10 سنتی برایش باقیمانده است و این در حالی بود که شدیداً احساس گرسنگی می کرد.تصمیم گرفت از خانه ای مقداری غذا تقاضا کند.  بطور اتفاقی درب خانه ای را زد.دختر جوان و زیبائی در را باز کرد .پسرک با دیدن چهره زیبای دختر دستپاچه شد و بجای غذا، فقط یک لیوان آب درخواست کرد. دختر که متوجه گرسنگی شدید پسرک شده بود بجای آب برایش یک لیوان بزرگ شیر آورد. پسر با طمانینه و آهستگی شیر را سر کشید و گفت: "چقدر باید به شما بپردازم؟" دختر پاسخ داد: "چیزی نباید بپردازی.مادر به ما آموخته که نیکی  ، ما به ازایی ندارد." پسرک گفت: "پس من از صمیم قلب از شما سپاسگذاری می کنم." 

     سالها بعد دختر جوان به شدت بیمار شد.پزشکان محلی از درمان بیماری او اظهار عجز نمودند و او را برای ادامه معالجات به شهر فرستادند تا در بیمارستانی مجهز، متخصصین نسبت به درمان او اقدام کننددکتر هوارد کلی ، جهت بررسی وضعیت بیمار و ارائه مشاوره فراخوانده شد.هنگامیکه متوجه شد بیمارش از چه شهری به آنجا آمده برق عجیبی در چشمانش درخشید. بلافاصله بلند شد و بسرعت بطرف اطاق بیمار حرکت کرد.لباس پزشکی اش را بر تن کرد و برای دیدن مریضش وارد اطاق شد.در اولین نگاه او را شناخت. سپس به اطاق مشاوره باز گشت تا هر چه زود تر برای نجات جان بیمارش اقدام کند.از آن روز به بعد زن را مورد توجهات خاص خود قرار داد و سر انجام پس از یک تلاش طولانی علیه بیماری ، پیروزی ازآن دکتر کلی گردید آخرین روز بستری شدن زن در بیمارستان بود.به درخواست دکتر هزینه درمان زن جهت تائید نزد او برده شد.گوشه صورتحساب چیزی نوشت.آنرا درون پاکتی گذاشت و برای زن ارسال نمود زن از باز کردن پاکت و دیدن مبلغ صورتحساب واهمه داشت.مطمئن بود که باید تمام عمر را بدهکار باشد.سرانجام تصمیم گرفت و پاکت را باز کرد.چیزی توجه اش را جلب کرد.چند کلمه ای روی قبض نوشته شده بود.آهسته آنرا خواند "بهای این صورتحساب قبلاً با یک لیوان شیر پرداخت شده است."

     

     

     

     


     
    comment نظرات ()

     
    داستان های پندآموز - حاتم اصم
    نویسنده : محمدرضا - ساعت ۱٠:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٤
     

     

     

    حاتم اصمّ  

    حاتم اصمّ  از زاهدان و عارفان وارسته عصر خود بود و با همه موقعیتى که در میان مردم داشت از نظر معیشت با عائله اش در کمال سختى و دشوارى به سر مى برد ، ولى اعتماد و توکّل فوق العاده اى به حضرت حق داشت . 
    شبى با دوستانش ، سخن از حج و زیارت کعبه به میان آوردند ، شوق زیارت و عشق به کعبه و رفتن به محلّى که پیامبران خدا در آنجا پیشانى عبادت به خاک ساییده بودند ، دلش را تسخیر و قلبش را دریایى از اشتیاق کرد . 
    چون به خانه برگشت ، زن و فرزندانش را مورد خطاب قرار داد که : اگر شما با من موافقت کنید من به زیارت خانه محبوب مشرف شوم و در آنجا شما را دعا کنم . همسرش گفت : تو با این فقر و پریشانى و تهى دستى و نابسامانى و عائلهسنگین و معیشت تنگ ، چگونه بر خود و ما روا مى دارى که به زیارت کعبه روى ؟ این زیارت بر کسى واجب است که ثروتمند و توانا باشد . فرزندانش گفتار مادرشان را تصدیق کردند ، مگر دختر کوچکش که با شیرین زبانى خاص خودش گفت : چه مانعى دارد اگر به پدرم اجازه دهید عازم این سفر شود ؟ بگذارید هرجا مى خواهد برود ، روزى بخش ما خداست و پدر وسیله و واسطه این روزى است ، خداى توانا مى تواند روزى ما را از راه دیگر و به وسیله اى غیر پدر به ما برساند . همه از گفته دختر هوشیار ، متوجه حقیقت شدند و اجازه دادند پدرشان به زیارت خانه حق رود و آنان را دعا کند . 
    حاتم ، بسیار خوشحال شد و اسباب سفر آماده کرد و با کاروان حاجیان عازم زیارت شد . همسایگان وقتى از رفتن حاتم و علّت رفتنش که گفتار دختر بود خبردار شدند به دیدن دختر آمدند و زبان به ملامتش گشودند که چرا با این فقر و تهى دستى اجازه دادى به سفر رود ، این سفر چند ماه به طول مى انجامد ، بگو در این مدت طولانى مخارج خود را چگونه تامین خواهید کرد ؟ 
    خانواده حاتم هم زبان به طعنه گشودند و دختر کوچک خانواده را در معرض تیر ملامت قرار دادند و گفتند : اگر تو لب از سخن بسته بودى و زبانت را حفظ مى کردى ما اجازه سفر به او نمى دادیم . 
    دختر ، بسیار محزون و غمگین شد و از شدّت غم و اندوه اشکهاى خالصش به صورت بى گناهش ریخت و در آن حال ملکوتى و عرشى دست به دعا برداشت و گفت : پروردگارا ! اینان به احسان و کرم تو عادت کرده اند و همیشه از خوان نعمت تو بهره مند بودند ، آنان را ضایع مگردان و مرا هم نزد آنان شرمسار مکن . 
    در حالى که جمع خانواده متحیّر و مبهوت بودند و فکر مى کردند که از کجا قوتى براى گذران امور زندگى بدست آورند ، ناگهان حاکم شهر که از شکار برمى گشت و تشنگى شدید او را در مضیقه و سختى انداخته بود، عده اى را به در خانه آن فقیران نیازمند و محتاجان تهى دست فرستاد تا براى او آب بیاورند . 
    آنان حلقه به در زدند ، همسر حاتم پشت در آمد و گفت : کیستید و چه کار دارید ؟ گفتند : حاکم اینجا ایستاده و از شما شربتى آب مى خواهد . زن با حالت بهت به آسمان نگریست و گفت : پروردگارا ! ما دیشب گرسنه به سر بردیم و امروز حاکم منطقه به ما محتاج شده و از ما آب مى خواهد !! 
    سپس ظرفى را پر از آب کرد و نزد امیر آورد و از این که ظرف ظرفى سفالین است عذرخواهى نمود . 
    امیر از همراهان پرسید : اینجا منزل کیست ؟ گفتند : حاتم اصم که یکى از زاهدان و عارفان وارسته است ، شنیده ایم او به سفر رفته و خانواده اش در کمال سختى به سر مى برند . حاکم گفت : ما به اینان زحمت دادیم و از آنان آب خواستیم ، از مروّت دور است که امثال ما به این مستمندان زحمت دهند و بارشان را بر دوش ایشان بگذارند . این بگفت و کمربند زرّین خود را باز کرد و به داخل منزل انداخت و به همراهانش گفت : هرکس مرا دوست دارد کمربندش را به این منزل اندازد . همه همراهان کمربندهاى زرین خود را باز کرده به درون منزل انداختند . هنگامى که مى خواستند برگردند حاکم گفت : درود خدا بر شما باد ، هم اکنون وزیر من قیمت کمربندها را مى آورد و آنها را مى برد . چیزى فاصله نشد که وزیر پول کمربندها را آورد و تحویل همسر حاتم داد و کمربندها را گرفت و برد !! 
    چون دخترک این جریان را دید ، اشک از دیدگان ریخت . به او گفتند : باید شادمان باشى نه گریان ، زیرا خداى مهربان پرتوى از لطفش را به ما نشان داد و چنین گشایشى در زندگى ما ایجاد کرد . دخترک گفت : گریه ام براى این است که ما دیشب گرسنه سر به بالین نهادیم و امروز مخلوقى به ما نظر انداخت و ما را بى نیاز ساخت ، پس هرگاه خداى مهربان به ما نظر اندازد آن نظر چه خواهد کرد ؟ سپس براى پدرش اینگونه دعا کرد : پروردگارا ! چنان که به ما مرحمت کردى و کارمان را به سامان رساندى ، به سوى پدرمان هم نظرى انداز و کارش را به سامان برسان . 
    اما حاتم در حالى با کاروان به سوى حج مى رفت که کسى در کاروان فقیرتر از او نبود ، نه مرکبى داشت که بر آن سوار شود ، نه توشه قابل توجهى که سفر را با آن به راحتى طى کند ، ولى کسانى که در کاروان او را مى شناختند کمک ناچیزى بدرقه راه او مى کردند . 
    شبى امیر الحاج به درد شدیدى گرفتار شد ; طبیب قافله از معالجه اش عاجز شد ، امیر گفت : آیا در میان قافله کسى هست که اهل حال باشد تا براى من دعا کند ، شاید به دعاى او از این بلا نجات یابم . گفتند : آرى ، حاتم اصم . امیر گفت : هرچه زودتر او را به بالین من حاضر کنید . غلامان دویدند و او را نزد امیر آوردند . حاتم سلام کرد و کنار بستر امیر براى شفاى امیر دست به دعا برداشت ; از برکت دعایش امیر بهبود یافت ، به این خاطر مورد توجه امیر قرار گرفت ، پس دستور داد مرکبى به او بدهند و مخارجش را تا برگشت از سفر حج به عهده وى گذارند . 
    حاتم از امیر سپاسگزارى کرد و آن شب با حالى خاص با خداى مهربان به راز و نیاز پرداخت ، چون به بستر خواب رفت و خوابش برد در عالم خواب شنید گوینده اى مى گوید : اى حاتم ! کسى که کارهایش را با ما اصلاح کند و بر ما اعتماد داشته باشد ، ما هم لطف خود را شامل حال او مى کنیم ، اینک نگران همسر و فرزندانتمباش ، ما وسیله معاش آنان را فراهم آوردیم . چون از خواب برخاست حمد و ثناى الهى را بجا آورد و از این همه عنایت حق شگفت زده شد . 
    هنگامى که از سفر برگشت ، فرزندانش به استقبالش آمدند و از دیدن او خوشحالى مى کردند ، ولى او از همه بیشتر به دختر خردسالش محبت ورزید و او را در آغوش گرفت و بوسید و گفت : چه بسا کوچک هاى ظاهرى که در باطن بزرگان اجتماع اند ، خدا به بزرگ تر شما از نظر سنّ توجه نمى کند ، بلکه به آن که معرفتش در حق او بیشتر است نظر دارد ، پس بر شما باد به معرفت خدا و اعتماد بر او ، زیرا کسى که بر او توکل کند وى را وا نمى گذارد.

     

     

     

     

     

     


     
    comment نظرات ()

     
    دهن بینی
    نویسنده : محمدرضا - ساعت ۱٢:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٥/٢٧
     

    داستان معروفی وجود دارد درباره پیرمدی که به اتفاق نوه خود برای فروختن الاغش راهی شهر می شود. پیرمرد افسار الاغ را بدست می گیرد و در حالی که قدم زنان با نوه اش گرم صحبت است به طرف شهر به راه می افتد. رهگذران با دیدن آنها می گویند: عجب احمقهایی چرا سوار الاغ نمی شوند؟ 

    بعد از شنیدن این حرف پیرمرد و نوه اش هر دو سوار الاغ می شوند. کمی جلوتر رهگذری می گذری می گوید: جداً بی رحمی نیست که دو تا آدم سوار یک الاغ مردنی شوند؟
    از آنجا به بعد نوه پیرمرد پیاده می شود. رهگذران بعدی می گویند: چقدر بی انصاف است که این پیرمرد سوار الاغ باشد و این بچه کوچولو پیاده راه برود؟
    پیرمرد با شنیدن این حرف جایش را به نوه اش می دهد. رهگذران بعدی می گویند: عجب زمانه ای شده! پیرمرد بیچاره باید پیاده برود و پیر بچه سواره.
    سرانجام آنها در حالی که به شهر رسیدند که الاغ را با زحمت بسیار بر کجاوه ای حمل می کنند.
    این هم از آخر عاقبت دهن بینی. گاهی اوقات ما فکر می کنیم که باید هر چیزی که دیگران می گن رو انجام بدیم و نباید حرف کسی رو رد کنیم. شاید فکر می کنیم که موفقیت یعنی اینکه من همه رو از خودم راضی نگه دارم. تمام تلاشم رو برای اینکار می کنم حتی اگر از هدف خودمون فرسنگها فاصله بگیریم. در صورتی که کاملاً برعکسه
    به قول هربرت بایاداسوپ: 
    نمی توانم فرمول موفقیت را به شما بدهم اما می توانم فرمول شکست را برایتان بنویسم، بکوشید تا همه را راضی کنید.
    با یکم اعتماد به نفس بر تمامی افکار خودمون باید غلبه کنیم و با سرعت هر چه بیشتر به سوی هدف عالی حرکت کنیم.
    اگر اعتماد به نفس داشته باشید برای آغاز هر کار و حرکتی شما باید خود را متقاعد کنید. اما اگر فاقد چنین موهبتی باشید برای ارزیابی هر تصمیم و هدفی باید دست نیاز به سوی دیگران دراز کنید و داوطلب قربانی شدن بشوید. وین دایر.
    اگر می ترسید که از شما انتقاد کنن به خاطر اینکه ممکنه اشتباه کنید بهتره به این حرف آلبرت هوبارد دقت کنید: برای اینکه از تو انتقاد نکنند نه کاری کن، نه حرفی بزن و نه کسی باش.


     
    comment نظرات ()

     
    قرتی خانم احمق..... !
    نویسنده : محمدرضا - ساعت ۱:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٥/٢٦
     

    پسر جوان آدامس بزرگی را می جوید و مرتب پشت فرمان سرش را به سمت آینه کج می کرد و موهای غرق در ژل و سیخ سیخی اش را وارسی می کرد!

    . صدای آهنگ تند و تیز سیستم با کلاس ماشینش تا یک کیلومتری قابل شنیدن بود

    . پشت سرش دختر جوانی پشت فرمان بود 
    . دختری زیبا با آرایشی جذاب .
    پسر برای مخ زدن دختر یک لحظه چراغ های پلیسی ماشین را روشن کرد .
    ولی فایده ای نداشت .

    دختر می خواست سبقت بگیرد ، 
    اما پسر اجازه ی این کار را به او نمی داد .
    او می خواست به هر صورت یا دختر را به دست آورد یا او را اذیت کند .
    ناگهان در یک لحظه بر اثر بی ملاحظه گی پسر ،
    دخترک نتوانست کنترل ماشینش را حفظ کند و از عقب محکم به ماشین پسر زد. 
    پسر دیوانه که موقعیت را مناسب می دید برای گرفتن ماهی از آب گل آلود با دادن فحش های رکیک از ماشین پیاده شد و به سمت دختر رفت .

    قرتی خانم احمق ، بی شعور عوضی تو که رانندگی بلد نیستی بهتره پشت همون میز توالت بشینی . 
    دختر بیچاره نگاهی به پسر و مردمی که دور و بر ماشینش جمع شده بودن انداخت و گفت:
    آقای محترم شما یک ساعته داری منو اذیت می کنی... شما داری بد رانندگی می کنی....

    - بی خود حرف نزن بیا پایین ببین چه بلایی سر ماشین من آوردی.... 
    - خوب خسارتشو می دم .... 
    - زحمت نکش ... گفتم بیا پایین ..... 
    دخترک دو عدد عصا از روی صندلی عقب برداشت و به زحمت پیاده شد. 
    دختری معلول با دو پای قطع شده از زانو و اتومبیلی مخصوص معلولین . 

    چشم های پسر نزدیک بود از حدقه بیرون بزند. نگاهی از روی شرمندگی به دختر انداخت. سرش را پایین گرفت و رفت.  

    دیگر نه صدای ضبط ماشینش به گوش می رسید و نه موهایش را مرتب می کرد.  

    دختر لبخند تلخی زد و به راهش ادامه داد


     
    comment نظرات ()

     
    دیوار شیشه ای ذهن
    نویسنده : محمدرضا - ساعت ۱:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٥/٢٢
     

    یه روز یک دانشمند یک آزمایش جالب انجام داد... اون یه اکواریم شیشه ای ساخت و اونو با یه دیوار شیشه ای دو قسمت کرد. 
    تو یه قسمت یه ماهی بزرگتر انداخت و در قسمت دیگه یه ماهی کوچیکتر که غذای مورد علاقه ی ماهی بزرگه بود . 
    ماهی کوچیکه تنها غذای ماهی بزرگه بود و دانشمند به اون غذای دیگه ای نمی داد... او برای خوردن ماهی کوچیکه بارها و بارها به طرفش حمله می کرد، اما هر بار به یه دیوار نامرئی می خورد. همون دیوار شیشه ای که اونو از غذای مورد علاقش جدا می کرد. 
    بالا خره بعد از مدتی از حمله به ماهی کوچیک منصرف شد. او باور کرده بود که رفتن به اون طرف اکواریوم و خوردن ماهی کوچیکه کار غیر ممکنیه. 
    دانشمند شیشه ی وسط رو برداشت و راه ماهی بزرگه رو باز کرد اما ماهی بزرگه هرگز به سمت ماهی کوچیکه حمله نکرد. اون هرگز قدم به سمت دیگر اکواریوم نگذاشت. 
    میدانید چرا؟ 
    اون دیوار شیشه ای دیگه وجود نداشت، اما ماهی بزرگه تو ذهنش یه دیوار شیشه ای ساخته بود. یه دیوار که شکستنش از شکستن هر دیوار واقعی سخت تر بود. 
    اون دیوار باور خودش بود. باورش به محدودیت. 
     
    ما هم اگه خوب تو اعتقادات خودمون جستجو کنیم، کلی دیوار شیشه ای پیدا می کنیم که نتیجه ی مشاهدات و تجربیاتمونه و خیلی هاشون هم اون بیرون نیستن و فقط تو ذهن خود ما وجود دارند.


     
    comment نظرات ()

     
    عاقبت نداشتن ایمیل
    نویسنده : محمدرضا - ساعت ٥:٤۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٥/۱٧
     

    عاقبت نداشتن ایمیل


    نویسنده : سارا ; ساعت ۳:۵۳ ‎ق.ظ روز ۱٧ امرداد ۱۳۸۸


    بیکاری برای سمت آبدارچی در مایکروسافت تقاضا داد. رئیس هیئت مدیره با اون مصاحبه کرد و تمیز کردن زمینش رو به عنوان نمونه کار دید و گفت: «شما استخدام شدین،آدرس ایمیلتون رو بدین تا فرمهای مربوطه رو واسه تون بفرستم تا پر کنین و همینطورتاریخی که باید کار رو شروع کنین..
    مرد جواب داد: «اما من کامپیوتر ندارم، ایمیل هم ندارم!» 
    رئیس هیئت مدیره گفت : (( متأسفم. اگه ایمیل ندارین، یعنی شما وجودخارجی ندارین. و کسی که وجود خارجی نداره، شغل هم نمیتونه داشته باشه.))

    مرد در کمال نامیدی اونجارو ترک کرد. نمیدونست با تنها 10 دلاری که در جیبش داشت چه کار کنه. تصمیم گرفت به سوپرمارکتی بره و یک صندوق 10 کیلویی گوجه فرنگی بخره و به خونه برگرده ..در راه برگشت فکری به سرش زد و با کمی سود گوجه فرنگیها رو فروخت. در کمتر از دو ساعت، تونست سرمایه اش رو دو برابر کنه. این عمل رو سه بار تکرار کرد و با 60 دلار به خونه برگشت. مرد فهمید میتونه به این طریق زندگیش رو بگذرونه، و شروع کرد به این که هر روز زودتر بره ودیرتر برگرده خونه. در نتیجه پولش هر روز دو یا سه برابر میشد. به زودی یه گاری خرید، بعد یه کامیون، و به زودی ناوگان خودش رو در خط ترانزیت (پخش محصولات) داشت ...

    پنج سال بعد، مرد دیگه یکی از بزرگترین خرده فروشان امریکا بود. شروع کرد تا برای آینده ی خانواده اش برنامه ربزی کنه، و تصمیم گرفت بیمه ی عمر بگیره. به یه نمایندگی بیمه زنگ زد و سرویسی رو انتخاب کرد. وقتی صحبت شون به نتیجه رسید،نماینده بیمه از آدرس ایمیل مرد پرسید. مرد جواب داد: «من ایمیل ندارم.»

    نماینده بیمه با کنجکاوی پرسید: «شما ایمیل ندارین، ولی با این حال تونستین یک امپراتوری در شغل خودتون به وجود بیارین. میتونین فکر کنین به کجاها میرسیدین اگه یه ایمیل هم داشتین؟» مرد برای مدتی فکر کرد و گفت:

    آره! احتمالاً میشدم یه آبدارچی در شرکت مایکروسافت.

     

     


     
        
          
     


      

     

     




    کلمات کلیدی :داستان کوتاه




    نویسنده : سارا ; ساعت ۱:۴٩ ‎ق.ظ روز ۱٢ امرداد ۱۳۸۸


    مردى متوجه شد که گوش همسرش سنگین شده و شنوائیش

     کم شده است. به نظرش رسید که همسرش باید سمعک 

      بگذارد ولى نمیدانست این موضوع را چگونه با او در میان

     بگذارد. بدین خاطر، نزد دکتر خانوادگىشان رفت و مشکل را با

     او در میان گذاشت. دکتر گفت براى این که بتوانى دقیقتر به

     من بگویى که میزان ناشنوایى همسرت چقدر است آزمایش

     ساده اى وجود دارد. این کار را انجام بده و جوابش را به من

     بگو: «ابتدا در فاصله 4 مترى او بایست و با صداى معمولى

     مطلبى را به او بگو. اگر نشنید همین کار را در فاصله 3 متری

    تکرار کن. بعد در 2 مترى و به همین ترتیب تا بالاخره جواب

     دهد.» آن شب، همسر آن مرد در آشپزخانه سرگرم تهیه شام

     بود و خود او در اتاق تلویزیون نشسته بود. مرد به خودش گفت

     الان فاصله ما حدود 4 متر است. بگذار امتحان کنم. سپس با

     صداى معمولى از همسرش پرسید: عزیزم شام چى داریم؟

     جوابى نشنید. بعد بلند شد و یک متر جلوتر به سمت

     آشپزخانه رفت و دوباره پرسید: عزیزم شام چى داریم؟ باز هم

     پاسخى نیامد. باز هم جلوتر رفت و از وسط هال که تقریباً 2

     متر با آشپزخانه و همسرش فاصله داشت گفت: عزیزم شام

     چى داریم؟ باز هم جوابى نشنید. باز هم جلوتر رفت و به در

     آشپزخانه رسید. سوالش راتکرار کرد و باز هم جوابى نیامد. این

     بار جلوتر رفت و درست از پشت سر همسرش گفت: عزیزم

     شام چى داریم؟ زنش گفت: مگه کرى؟ براى پنجمین بار

     میگم : خوراک مرغ!


    نتیجه اخلاقى: مشکل ممکن است آنطور که ما

     همیشه فکر میکنیم در دیگران نباشد و شاید

     در خود ما باشد!

     




    کلمات کلیدی :داستان کوتاه




    نویسنده : سارا ; ساعت ۳:۳۶ ‎ق.ظ روز ۳۱ تیر ۱۳۸۸

    مردی باهمسرش در خانه تماس گرفت و گفت:"عزیزم ازمن خواسته شده که با رئیس و چند تا از دوستانش برای ماهیگیری به کانادا برویم"

    ما به مدت یک هفته آنجا خواهیم بود.این فرصت خوبی است تا ارتقای شغلی که منتظرش بودم بگیرم بنابراین لطفا لباس های کافی برای یک هفته برایم بردار و وسایل ماهیگیری مرا هم آماده کن

    ما از اداره حرکت خواهیم کرد و من سر راه وسایلم را از خانه برخواهم داشت ، راستی اون لباس های راحتی ابریشمی آبی رنگم را هم بردار !

    زن با خودش فکر کرد که این مساله یک کمی غیرطبیعی است اما بخاطر این که نشان دهد همسر خوبی است دقیقا کارهایی را که همسرش خواسته بود انجام داد.

    هفته بعد مرد به خانه آمد ، یک کمی خسته به نظر می رسید اما ظاهرش خوب ومرتب بود.

    همسرش به او خوش آمد گفت و از او پرسید که آیا او ماهی گرفته است یا نه ؟

    مرد گفت :"بله تعداد زیادی ماهی قزل آلا،چند تایی ماهی فلس آبی و چند تا هم اره ماهی گرفتیم . اما چرا اون لباس راحتی هایی که گفته بودم برایم نگذاشتی ؟"

    جواب زن خیلی جالب بود.

    زن جواب داد : لباس های راحتی رو توی جعبه وسایل ماهیگیریت گذاشته بودم ؟!؟!؟!؟!

     

    دانلود کنیدthe woman

    ممنون ازمحبت آقا مجتبی (رنگین کمانه)به خاطر این هدیه ی زیبا به مناسبت روز تولدممژه

     

     




    کلمات کلیدی :داستان کوتاه




    نویسنده : سارا ; ساعت ٢:۴۶ ‎ب.ظ روز ٢٠ تیر ۱۳۸۸

    حکایتی از زبان مسیح نقل می کنند که بسیار شنیدنی است . می گویند او این حکایت را بسیار دوست داشت و در موقعیت های مختلف آن را بیان می کرد .

    حکایت این است :

    مردی بود بسیار متمکن و پولدار روزی به کارگرانی برای کار در باغش نیاز داشت.

      بنابراین ، پیشکارش را به میدان شهر فرستاد تا کارگرانی را برای کار اجیر کند . پیشکار

     رفت و همه ی کارگران موجود در میدان شهر را اجیر کرد و آورد و آن ها در باغ به کار

    مشغول شدند . کارگرانی که آن روز در میدان نبودند، این موضوع را شنیدند و آنها نیز

     آمدند . روز بعد و روزهای بعد نیز تعدادی دیگر به جمع کارگران اضافه شدند . گرچه این

     کارگران تازه ، غروب بود که رسیدند ، اما مرد ثروتمند آنها را نیز استخدام کرد .


     شبانگاه ، هنگامی که خورشید فرو نشسته بود، او همه ی کارگران را گرد آورد و به همه

     ی آنها دستمزدی یکسان داد. بدیهی ست آنانی که از صبح به کار مشغول بودند ، آزرده

     شدند و گفتنـد :  این بی انصافی است . چه می کنید ، آقا ؟ ما از صبح کار کرده ایم و

     اینان غروب رسیدند و بیش از دو ساعت نیست که کار کرده اند . بعضی ها هم که چند

     دقیقه پیش به ما ملحق شدند . آن ها که اصلاً کاری نکرده اند 

    مرد ثروتمند خندید و گفت : به دیگران کاری نداشته باشید . آیا آنچه که به خود شما داده

     ام کم بوده است ؟  کارگران یکصدا گفتند :  نه ، آنچه که شما به ما پرداخته اید ، بیش

     تر از دستمزد معمولی ما نیز بوده است . با وجود این ، انصاف نیست که اینانی که دیر

     رسیدند و کاری نکردند ، همان دستمزدی را بگیرند که ما گرفته ایم.  مرد دارا گفت :  من

     به آنها داده ام زیرا بسیار دارم . من اگر چند برابر این نیز بپردازم ، چیزی از دارائی من

     کم نمی شود . من از استغنای خویش می بخشم . شما نگران این موضوع نباشید .

     شما بیش از توقع تان مزد گرفته اید پس مقایسه نکنید . من در ازای کارشان نیست که

     به آنها دستمزد می دهم ، بلکه می دهم چون برای دادن و بخشیدن ، بسیار دارم . من

     از سر بی نیازی ست که می بخشم .

    مسیح گفت :  بعضی ها برای رسیدن به خدا سخت می کوشند . بعضی ها درست دم

     غروب از راه می رسند . بعضی ها هم وقتی کار تمام شده است ، پیدایشـان می

    شـود . امـا همه به یکسان زیر چتر لطف و مرحمت الهی قرار می گیرند .  شما نمی

     دانید که خدا استحقاق بنده را نمی نگرد ، بلکه دارائی خویش را می نگرد . او به غنای

     خود نگاه می کند ، نه به کار ما . از غنای ذات الهی ، جز بهشت نمی شکفد . باید هم

     اینگونه باشد . بهشت ، ظهور بی نیازی و غنای خداوند است . دوزخ را همین خشکه

     مقدس ها و تنگ نظـرها برپـا داشتـه اند . زیرا اینان آنقدر بخیل و حسودند که

    نمی توانند جز خود را مشمول لطف الهی ببینند .

     




    کلمات کلیدی :داستان کوتاه




    نویسنده : سارا ; ساعت ۳:۱٧ ‎ق.ظ روز ۱۵ تیر ۱۳۸۸

    این داستان درباره پسر بچه لاغر اندمی ‌است که عاشق فوتبال بود. در تمام تمرین‌ها سنگ تمام می‌گذاشت اما چون جثه اش نصف سایر بچه‌های تیم بود تلاش‌هایش به جایی نمی‌رسید. 
    در تمام بازی‌ها ورزشکار امیدوار ما روی نیمکت کنار زمین می‌نشست اما اصلا پیش نمی‌آمد که در مسابقه ای بازی کند. این پسر بچه با پدرش تنها زندگی می‌کرد و رابطه ویژه ای بین آن دو وجود داشت. گر چه پسر بچه همیشه هنگام بازی روی نیمکت کنار زمین می‌نشست اما پدرش همیشه در بین تماشاچیان بود و به تشویق او می‌پرداخت. این پسر در هنگام ورود به دبیرستان هم لاغر ترین دانش آموز کلاس بود. اما پدرش باز هم او را تشویق می‌کرد که به تمرین‌هایش ادامه دهد. گر چه به او می‌گفت که اگر دوست ندارد مجبور نیست این کار را انجام دهد.
     اما پسر که عاشق فوتبال بود تصمیم داشت آن را ادامه بدهد. او در تمام تمرین‌ها تلاشش را تا حداکثر می‌کرد به امید اینکه وقتی بزرگتر شد بتواند در مسابقات شرکت کند. در مدت چهار سال دبیرستان او در تمام تمرین‌ها شرکت می‌کرد اما همچنان یک نیمکت نشین باقی ماند. پدر وفا دارش همیشه در بین تماشاچیان بود و همواره او را تشویق می‌کرد. پس از ورود به دانشگاه پسر جوان تصمیم داشت باز هم فوتبال را ادامه دهد و مربی هم با تصمیم او موافقت کرد زیرا او همیشه با تمام وجوددر تمرین‌ها شرکت می‌کرد و علاوه بر آن به سایر بازیکنان روحیه می‌داد. این پسر در مدت چهار سال دانشگاه هم در تممی‌تمرین‌ها شرکت کرد اما هرگز در هیچ مسابقه ای بازی نکرد.
     در یکی از روزهای آخر مسابقه‌های فصلی فوتبال زمانی که پسر برای آخرین مسابقه به محل تمرین می‌رفت مربی با یک تلگرام پیش او آمد. پسر جوان آرام تلگرام را خواند و سکوت کرد. او در حالی که سعی می‌کرد آرام باشد زیر لب گفت: پدرم امروز صبح فوت کرده است. اشکالی ندارد امروز در تمرین شرکت نکنم؟ مربی دستش را با مهربانی اوی شانه‌های پسر گذاشت و گفت: پسرم این هفته استراحت کن. حتی برای آخرین بازی در روز شنبه هم لازم نیست بیایی. 
    روز شنبه فرا رسید. پسر جوان به آرمی‌وارد رختکن شد و وسایلش را کناری گذاشت. مربی و بازیکنان از دیدن دوست وفادارشان حیرت زده شدند. پسر جوان به مربی گفت: لطفا اجازه بدهید من امروز بازی کنم. فقط همین یک روز را. مربی وانمود کرد که حرف‌های او را نشنیده است. امکان نداشت او بگذارد ضعیف ترین بازیکن تیمش در مهم ترین مسابقه بازی کند. اما پسر جوان شدیدا اصرار می‌کرد. مربی در نهایت دلش به حال او سوخت و گفت: باشد می‌توانی بازی کنی. مربی و بازیکنان و تماشاچیان نمی‌توانستند آنچه را که می‌دیدند باور کنند. این پسر که هرگز پیش از آن در مسابقه ای بازی نکرده بود تمام حرکاتش به جا و مناسب بود. 
    تیم مقابل به هیچ ترتیبی نمی‌توانست او را متوقف سازد. او می‌دوید پاس می‌داد و به خوبی دفاع می‌کرد. در دقایق پایانی بازی او پاسی داد که منجر به برد تیم شد. بازیکنان او را روی دستهایشان بالا بردند و تماشاچیان به تشویق او پرداختند. آخر کار وقتی تماشاچیان ورزشگاه را ترک کردند مربی دید که  پسر جوان تنها در گوشه ای نشسته است. مربی گفت: پسرم من نمی‌توانم باور کنم. تو فوق العاده بودی. بگو ببینم چه طور توتنستی به این خوبی بازی کنی؟ پسر در حالی که اشک چشمانش را پر کرده بود پاسخ داد: می‌دانید که پدرم فوت کرده است. آیا می‌دانستید او نابینا بود؟ سپس لبخند کم رنگی برلبانش نشست و گفت: پدرم به عنوان تماشاچی در تمام مسابقه‌ها شرکت می‌کرد. اما امروز اولین روزی بود که او می‌توانست به راستی مسابقه را ببیند و من می‌خواستم به او نشان دهم که می‌توانم خوب بازی کنم

     

     




    کلمات کلیدی :داستان کوتاه




    نویسنده : سارا ; ساعت ۱:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱ تیر ۱۳۸۸

     

    با تو

     

    باتو،  همه ی رنگهای این سرزمین مرا نوازش می کند

    باتو، آهوان این صحرا دوستان همبازی من اند

    باتو، کوه ها حامیان وفادارخاندان من اند

    باتو،  زمین گاهواره ای است که مرا در آغوش خود می خواباند

    ابر، حریری است که برگاهواره ی من کشیده اند

    وطناب گاهواره ام را مادرم، که در پس این کوه ها همسایه ی ماست در دست خویش دارد

    باتو،  دریا با من مهربا نی می کند

    باتو،  سپیده ی هرصبح بر گونه ام بوسه می زند

    باتو، نسیم هر لحظه گیسوانم را شانه می زند

    باتو،  من با بهار می رویم

    باتو،  من در عطر یاس ها پخش می شوم

    باتو،  من درشیره ی هر نبات میجوشم

    باتو،  من در هر شکوفه می شکفم

    باتو،  من درمن طلوع لبخند میزنم،  درهر تندر فریاد شوق میکشم،  درحلقوم مرغان عاشق  می خوانم درغلغل چشمه ها می خندم،  درنای جویباران زمزمه می کنم
    باتو،  من در روح طبیعت پنهانم

    باتو،  من بودن را،  زندگی را،  شوق را،  عشق را،  زیبایی را،  مهربانی پاک خداوندی را می نوشم
    باتو،  من در خلوت این صحرا، درغربت این سرزمین، درسکوت این آسمان، درتنهایی این بی کسی، غرقه ی فریاد و خروش و جمعیتم، درختان برادران من اند و پرندگان خواهران من اند وگلها کودکان من اند و اندام هر صخره مردی از خویشان من است و نسیم قاصدان بشارت گوی من اند وبوی باران، بوی پونه، بوی خاک، شاخه ها ی شسته،  باران خورده، پاک، همه خوش ترین یادهای من، شیرین ترین یادگارهای من اند.

    ****************************

    بی تو، من رنگهای این سرزمین را بیگانه میبینم

    بی تو ، رنگهای این سرزمین مرا می آزارند

    بی تو ، آهوان این صحرا گرگان هار من اند

    بی تو ، کوه ها دیوان سیاه و زشت خفته اند

    بی تو، زمین قبرستان پلید و غبار آلودی است که مرا در خو به کینه می فشرد

    ابر، کفن سپیدی است که بر گور خاکی من گسترده اند

    و طناب گهواره ام را از دست مادرم ربوده اند و بر گردنم افکنده اند

    بی تو ، دریا گرگی است که آهوی معصوم مرا می بلعد

    بی تو، پرندگان این سرزمین، سایه های وحشت اند و ابابیل بلایند

    بی تو ، سپیده ی هر صبح لبخند نفرت بار دهان جنازه ای است

    بی تو ، نسیم هر لحظه رنج های خفته را در سرم بیدار میکند

    بی تو، من با بهار می میرم

    بی تو، من در عطر یاس ها می گریم

    بی تو ، من در شیره ی هر نبات رنج هنوز بودن را و جراحت روزهایی را که همچنان زنده خواهم ماند لمس می کنم.

    بی تو، من با هر برگ پائیزی می افتم.

    بی تو، من در چنگ طبیعت تنها می خشکم.

    بی تو ، من زندگی را، شوق را، بودن را، عشق را، زیبایی را، مهربانی پاک خداوندی را از یاد می برم
    بی تو، من در خلوت این صحرا، درغربت این سرزمین، درسکوت این آسمان، درتنهایی این  بی کسی، نگهبان سکوتم، حاجب درگه نومیدی، راهب معبد خاموشی، سالک راه فراموشی ها، باغ پژمرده ی پامال زمستانم.

    درختان هر کدام خاطره ی رنجی، شبح هر صخره، ابلیسی، دیوی، غولی، گنگ وپرکینه فروخفته، کمین کرده مرا بر سر راه، باران زمزمه ی گریه در دل من، بوی پونه، پیک و پیغامی نه برای دل من، بوی خاک، تکرار دعوتی برای خفتن من، شاخه های غبار گرفته، باد خزانی خورده، پوک، همه تلخ ترین یادهای من، تلخ ترین یادگارهای من اند.

     

    « دکتر علی شریعتی »

     

     

     




    کلمات کلیدی :سخنان بزرگان




    نویسنده : سارا ; ساعت ٢:۱۸ ‎ق.ظ روز ۳٠ اردیبهشت ۱۳۸۸

     

    قهرمان افسانه ای تنیس ویمبلدون  (Arthur Ashe) آرتور اشی به خاطر خون

     آلوده ای که درجریان یک عمل جراحی در سال۱۹۸۳دریافت کرد به بیماری ایدز

    مبتلا شد و  دربستر مرگ افتاد او از سراسردنیا نامه هایی ازطرفدارانش دریافت

     کرد.

     

     

     

    یکی از طرفدارانش نوشته بود : 

     

    چراخدا تورا برای چنین بیماری دردناکی انتخاب کرد؟

     

    آرتور در پاسخش نوشت : 

     

    دردنیا ۵۰ میلیون کودک بازی تنیس را آغاز می کنند

     

     ۵ میلیون یاد می گیرند که چگونه تنیس بازی کنند

     

    ۵۰۰ هزارنفر تنیس را در سطح حرفه ای یاد می گیرند

     

    ۵۰ هزارنفر پا به مسابقات ‏می گذارند ۵ هزارنفر سرشناس می شوند

     

    ۵۰ نفر به مسابقات ویمبلدون راه پیدا می کنند

     

    ۴ نفر به نیمه نهائی می رسند و دو نفر به فینال

     

    و آن هنگام که جام قهرمانی را روی دستانم گرفته بودم

     

    هرگز نگفتم خدایا چرا من؟

    و امروز  هم که از این بیماری رنج می کشم هرگز نمی توانم بگویم خدایا چرا من؟

     

     

    mojtaba

     

     




    کلمات کلیدی :داستان کوتاه




    نویسنده : سارا ; ساعت ٢:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱۳ اردیبهشت ۱۳۸۸

     

    روزی دانشمندى آزمایش جالبى انجام داداو یک آکواریوم ساخت و با قرار دادن یک دیوار شیشه‌اى در وسط آکواریوم آن ‌را به دو بخش تقسیم ‌کرد.
    در یک بخش، ماهى بزرگى قرار داد و در بخش دیگر ماهى کوچکى که غذاى مورد علاقه ماهى بزرگتر بود
    .
    ماهى کوچک، تنها غذاى ماهى بزرگ بود و دانشمند به او غذاى دیگرى نمى‌داد
    .
    او براى شکار ماهى کوچک، بارها و بارها به سویش حمله برد ولى هر بار با دیوار نامرئی که وجود داشت برخورد مى‌کرد، همان دیوار شیشه‌اى که او را از غذاى مورد علاقه‌اش جدا مى‌کرد
    … 
    پس از مدتى، ماهى بزرگ ازحمله و یورش به ماهى کوچک دست برداشت. او باور کرده بود که رفتن به آن سوى آکواریوم و شکار ماهى کوچک، امرى محال و غیر ممکن است
    !
    در پایان، دانشمند شیشه ی وسط آکواریوم را برداشت و راه ماهی بزرگ را باز گذاشت. ولى دیگر هیچگاه ماهى بزرگ به ماهى کوچک حمله نکرد و به آن‌سوى آکواریوم نیز نرفت !!!


    میدانید چـــــرا ؟


    دیوار شیشه‌اى دیگر وجود نداشت، اما ماهى بزرگ در ذهنش دیوارى ساخته بود که از دیوار واقعى سخت‌تر و بلند‌تر مى‌نمود و آن دیوار، دیوار بلند باور خود بود ! باوری از جنس محدودیت ! باوری به وجود دیواری بلند و غیر قابل عبور ! باوری از ناتوانی خویش

     


     

     

    اگر ما در میان اعتقادات و باورهاى خویش جستجو کنیم، بى‌تردید دیوارهاى شیشه‌اى بلند و سختى را پیدا خواهیم کرد که نتیجه مشاهدات وتجربیات ماست و خیلى از آن‌ها وجود خارجى نداشته بلکه زائیده باور ما بوده و فقط در ذهن ما جاى دارند

     

     

    mojtaba

     

     


     
    comment نظرات ()

     
    خدایا چرا من؟
    نویسنده : محمدرضا - ساعت ٥:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٥/۱٧
     

    خدایا چرا من؟

     

    قهرمان افسانه ای تنیس ویمبلدون  (Arthur Ashe) آرتور اشی به خاطر خون

     آلوده ای که درجریان یک عمل جراحی در سال۱۹۸۳دریافت کرد به بیماری ایدز

    مبتلا شد و  دربستر مرگ افتاد او از سراسردنیا نامه هایی ازطرفدارانش دریافت

     کرد.

     

     

     

    یکی از طرفدارانش نوشته بود : 

     

    چراخدا تورا برای چنین بیماری دردناکی انتخاب کرد؟

     

    آرتور در پاسخش نوشت : 

     

    دردنیا ۵۰ میلیون کودک بازی تنیس را آغاز می کنند

     

     ۵ میلیون یاد می گیرند که چگونه تنیس بازی کنند

     

    ۵۰۰ هزارنفر تنیس را در سطح حرفه ای یاد می گیرند

     

    ۵۰ هزارنفر پا به مسابقات ‏می گذارند ۵ هزارنفر سرشناس می شوند

     

    ۵۰ نفر به مسابقات ویمبلدون راه پیدا می کنند

     

    ۴ نفر به نیمه نهائی می رسند و دو نفر به فینال

     

    و آن هنگام که جام قهرمانی را روی دستانم گرفته بودم

     

    هرگز نگفتم خدایا چرا من؟

    و امروز  هم که از این بیماری رنج می کشم هرگز نمی توانم بگویم خدایا چرا من؟

     

     


     
    comment نظرات ()

     
    چشمان پدر
    نویسنده : محمدرضا - ساعت ٥:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٥/۱٧
     

    چشمان پدر



    این داستان درباره پسر بچه لاغر اندمی ‌است که عاشق فوتبال بود. در تمام تمرین‌ها سنگ تمام می‌گذاشت اما چون جثه اش نصف سایر بچه‌های تیم بود تلاش‌هایش به جایی نمی‌رسید. 
    در تمام بازی‌ها ورزشکار امیدوار ما روی نیمکت کنار زمین می‌نشست اما اصلا پیش نمی‌آمد که در مسابقه ای بازی کند. این پسر بچه با پدرش تنها زندگی می‌کرد و رابطه ویژه ای بین آن دو وجود داشت. گر چه پسر بچه همیشه هنگام بازی روی نیمکت کنار زمین می‌نشست اما پدرش همیشه در بین تماشاچیان بود و به تشویق او می‌پرداخت. این پسر در هنگام ورود به دبیرستان هم لاغر ترین دانش آموز کلاس بود. اما پدرش باز هم او را تشویق می‌کرد که به تمرین‌هایش ادامه دهد. گر چه به او می‌گفت که اگر دوست ندارد مجبور نیست این کار را انجام دهد.
     اما پسر که عاشق فوتبال بود تصمیم داشت آن را ادامه بدهد. او در تمام تمرین‌ها تلاشش را تا حداکثر می‌کرد به امید اینکه وقتی بزرگتر شد بتواند در مسابقات شرکت کند. در مدت چهار سال دبیرستان او در تمام تمرین‌ها شرکت می‌کرد اما همچنان یک نیمکت نشین باقی ماند. پدر وفا دارش همیشه در بین تماشاچیان بود و همواره او را تشویق می‌کرد. پس از ورود به دانشگاه پسر جوان تصمیم داشت باز هم فوتبال را ادامه دهد و مربی هم با تصمیم او موافقت کرد زیرا او همیشه با تمام وجوددر تمرین‌ها شرکت می‌کرد و علاوه بر آن به سایر بازیکنان روحیه می‌داد. این پسر در مدت چهار سال دانشگاه هم در تممی‌تمرین‌ها شرکت کرد اما هرگز در هیچ مسابقه ای بازی نکرد.
     در یکی از روزهای آخر مسابقه‌های فصلی فوتبال زمانی که پسر برای آخرین مسابقه به محل تمرین می‌رفت مربی با یک تلگرام پیش او آمد. پسر جوان آرام تلگرام را خواند و سکوت کرد. او در حالی که سعی می‌کرد آرام باشد زیر لب گفت: پدرم امروز صبح فوت کرده است. اشکالی ندارد امروز در تمرین شرکت نکنم؟ مربی دستش را با مهربانی اوی شانه‌های پسر گذاشت و گفت: پسرم این هفته استراحت کن. حتی برای آخرین بازی در روز شنبه هم لازم نیست بیایی. 
    روز شنبه فرا رسید. پسر جوان به آرمی‌وارد رختکن شد و وسایلش را کناری گذاشت. مربی و بازیکنان از دیدن دوست وفادارشان حیرت زده شدند. پسر جوان به مربی گفت: لطفا اجازه بدهید من امروز بازی کنم. فقط همین یک روز را. مربی وانمود کرد که حرف‌های او را نشنیده است. امکان نداشت او بگذارد ضعیف ترین بازیکن تیمش در مهم ترین مسابقه بازی کند. اما پسر جوان شدیدا اصرار می‌کرد. مربی در نهایت دلش به حال او سوخت و گفت: باشد می‌توانی بازی کنی. مربی و بازیکنان و تماشاچیان نمی‌توانستند آنچه را که می‌دیدند باور کنند. این پسر که هرگز پیش از آن در مسابقه ای بازی نکرده بود تمام حرکاتش به جا و مناسب بود. 
    تیم مقابل به هیچ ترتیبی نمی‌توانست او را متوقف سازد. او می‌دوید پاس می‌داد و به خوبی دفاع می‌کرد. در دقایق پایانی بازی او پاسی داد که منجر به برد تیم شد. بازیکنان او را روی دستهایشان بالا بردند و تماشاچیان به تشویق او پرداختند. آخر کار وقتی تماشاچیان ورزشگاه را ترک کردند مربی دید که  پسر جوان تنها در گوشه ای نشسته است. مربی گفت: پسرم من نمی‌توانم باور کنم. تو فوق العاده بودی. بگو ببینم چه طور توتنستی به این خوبی بازی کنی؟ پسر در حالی که اشک چشمانش را پر کرده بود پاسخ داد: می‌دانید که پدرم فوت کرده است. آیا می‌دانستید او نابینا بود؟ سپس لبخند کم رنگی برلبانش نشست و گفت: پدرم به عنوان تماشاچی در تمام مسابقه‌ها شرکت می‌کرد. اما امروز اولین روزی بود که او می‌توانست به راستی مسابقه را ببیند و من می‌خواستم به او نشان دهم که می‌توانم خوب بازی کنم

     


     
    comment نظرات ()

     
    بخشش
    نویسنده : محمدرضا - ساعت ٥:۳٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٥/۱٧
     

    بخشش


    حکایتی از زبان مسیح نقل می کنند که بسیار شنیدنی است . می گویند او این حکایت را بسیار دوست داشت و در موقعیت های مختلف آن را بیان می کرد .

    حکایت این است :

    مردی بود بسیار متمکن و پولدار روزی به کارگرانی برای کار در باغش نیاز داشت.

      بنابراین ، پیشکارش را به میدان شهر فرستاد تا کارگرانی را برای کار اجیر کند . پیشکار

     رفت و همه ی کارگران موجود در میدان شهر را اجیر کرد و آورد و آن ها در باغ به کار

    مشغول شدند . کارگرانی که آن روز در میدان نبودند، این موضوع را شنیدند و آنها نیز

     آمدند . روز بعد و روزهای بعد نیز تعدادی دیگر به جمع کارگران اضافه شدند . گرچه این

     کارگران تازه ، غروب بود که رسیدند ، اما مرد ثروتمند آنها را نیز استخدام کرد .


     شبانگاه ، هنگامی که خورشید فرو نشسته بود، او همه ی کارگران را گرد آورد و به همه

     ی آنها دستمزدی یکسان داد. بدیهی ست آنانی که از صبح به کار مشغول بودند ، آزرده

     شدند و گفتنـد :  این بی انصافی است . چه می کنید ، آقا ؟ ما از صبح کار کرده ایم و

     اینان غروب رسیدند و بیش از دو ساعت نیست که کار کرده اند . بعضی ها هم که چند

     دقیقه پیش به ما ملحق شدند . آن ها که اصلاً کاری نکرده اند 

    مرد ثروتمند خندید و گفت : به دیگران کاری نداشته باشید . آیا آنچه که به خود شما داده

     ام کم بوده است ؟  کارگران یکصدا گفتند :  نه ، آنچه که شما به ما پرداخته اید ، بیش

     تر از دستمزد معمولی ما نیز بوده است . با وجود این ، انصاف نیست که اینانی که دیر

     رسیدند و کاری نکردند ، همان دستمزدی را بگیرند که ما گرفته ایم.  مرد دارا گفت :  من

     به آنها داده ام زیرا بسیار دارم . من اگر چند برابر این نیز بپردازم ، چیزی از دارائی من

     کم نمی شود . من از استغنای خویش می بخشم . شما نگران این موضوع نباشید .

     شما بیش از توقع تان مزد گرفته اید پس مقایسه نکنید . من در ازای کارشان نیست که

     به آنها دستمزد می دهم ، بلکه می دهم چون برای دادن و بخشیدن ، بسیار دارم . من

     از سر بی نیازی ست که می بخشم .

    مسیح گفت :  بعضی ها برای رسیدن به خدا سخت می کوشند . بعضی ها درست دم

     غروب از راه می رسند . بعضی ها هم وقتی کار تمام شده است ، پیدایشـان می

    شـود . امـا همه به یکسان زیر چتر لطف و مرحمت الهی قرار می گیرند .  شما نمی

     دانید که خدا استحقاق بنده را نمی نگرد ، بلکه دارائی خویش را می نگرد . او به غنای

     خود نگاه می کند ، نه به کار ما . از غنای ذات الهی ، جز بهشت نمی شکفد . باید هم

     اینگونه باشد . بهشت ، ظهور بی نیازی و غنای خداوند است . دوزخ را همین خشکه

     مقدس ها و تنگ نظـرها برپـا داشتـه اند . زیرا اینان آنقدر بخیل و حسودند که

    نمی توانند جز خود را مشمول لطف الهی ببینند .

     


     
    comment نظرات ()

     
    هیچوقت به یک زن دروغ نگوئید!!!!!!!
    نویسنده : محمدرضا - ساعت ٥:۳۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٥/۱٧
     

    هیچوقت به یک زن دروغ نگوئید!!!!!!!

    مردی باهمسرش در خانه تماس گرفت و گفت:"عزیزم ازمن خواسته شده که با رئیس و چند تا از دوستانش برای ماهیگیری به کانادا برویم"

    ما به مدت یک هفته آنجا خواهیم بود.این فرصت خوبی است تا ارتقای شغلی که منتظرش بودم بگیرم بنابراین لطفا لباس های کافی برای یک هفته برایم بردار و وسایل ماهیگیری مرا هم آماده کن

    ما از اداره حرکت خواهیم کرد و من سر راه وسایلم را از خانه برخواهم داشت ، راستی اون لباس های راحتی ابریشمی آبی رنگم را هم بردار !

    زن با خودش فکر کرد که این مساله یک کمی غیرطبیعی است اما بخاطر این که نشان دهد همسر خوبی است دقیقا کارهایی را که همسرش خواسته بود انجام داد.

    هفته بعد مرد به خانه آمد ، یک کمی خسته به نظر می رسید اما ظاهرش خوب ومرتب بود.

    همسرش به او خوش آمد گفت و از او پرسید که آیا او ماهی گرفته است یا نه ؟

    مرد گفت :"بله تعداد زیادی ماهی قزل آلا،چند تایی ماهی فلس آبی و چند تا هم اره ماهی گرفتیم . اما چرا اون لباس راحتی هایی که گفته بودم برایم نگذاشتی ؟"

    جواب زن خیلی جالب بود.

    زن جواب داد : لباس های راحتی رو توی جعبه وسایل ماهیگیریت گذاشته بودم ؟!؟!؟!؟!


     
    comment نظرات ()

     
    چه کسی کر است؟
    نویسنده : محمدرضا - ساعت ٥:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٥/۱٧
     

    چه کسی کر است؟



    مردى متوجه شد که گوش همسرش سنگین شده و شنوائیش

     کم شده است. به نظرش رسید که همسرش باید سمعک 

      بگذارد ولى نمیدانست این موضوع را چگونه با او در میان

     بگذارد. بدین خاطر، نزد دکتر خانوادگىشان رفت و مشکل را با

     او در میان گذاشت. دکتر گفت براى این که بتوانى دقیقتر به

     من بگویى که میزان ناشنوایى همسرت چقدر است آزمایش

     ساده اى وجود دارد. این کار را انجام بده و جوابش را به من

     بگو: «ابتدا در فاصله 4 مترى او بایست و با صداى معمولى

     مطلبى را به او بگو. اگر نشنید همین کار را در فاصله 3 متری

    تکرار کن. بعد در 2 مترى و به همین ترتیب تا بالاخره جواب

     دهد.» آن شب، همسر آن مرد در آشپزخانه سرگرم تهیه شام

     بود و خود او در اتاق تلویزیون نشسته بود. مرد به خودش گفت

     الان فاصله ما حدود 4 متر است. بگذار امتحان کنم. سپس با

     صداى معمولى از همسرش پرسید: عزیزم شام چى داریم؟

     جوابى نشنید. بعد بلند شد و یک متر جلوتر به سمت

     آشپزخانه رفت و دوباره پرسید: عزیزم شام چى داریم؟ باز هم

     پاسخى نیامد. باز هم جلوتر رفت و از وسط هال که تقریباً 2

     متر با آشپزخانه و همسرش فاصله داشت گفت: عزیزم شام

     چى داریم؟ باز هم جوابى نشنید. باز هم جلوتر رفت و به در

     آشپزخانه رسید. سوالش راتکرار کرد و باز هم جوابى نیامد. این

     بار جلوتر رفت و درست از پشت سر همسرش گفت: عزیزم

     شام چى داریم؟ زنش گفت: مگه کرى؟ براى پنجمین بار

     میگم : خوراک مرغ!


    نتیجه اخلاقى: مشکل ممکن است آنطور که ما

     همیشه فکر میکنیم در دیگران نباشد و شاید

     در خود ما باشد!


     
    comment نظرات ()

     
    عاقبت نداشتن ایمیل
    نویسنده : محمدرضا - ساعت ٥:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٥/۱٧
     




    بیکاری برای سمت آبدارچی در مایکروسافت تقاضا داد. رئیس هیئت مدیره با اون مصاحبه کرد و تمیز کردن زمینش رو به عنوان نمونه کار دید و گفت: «شما استخدام شدین،آدرس ایمیلتون رو بدین تا فرمهای مربوطه رو واسه تون بفرستم تا پر کنین و همینطورتاریخی که باید کار رو شروع کنین..
    مرد جواب داد: «اما من کامپیوتر ندارم، ایمیل هم ندارم!» 
    رئیس هیئت مدیره گفت : (( متأسفم. اگه ایمیل ندارین، یعنی شما وجودخارجی ندارین. و کسی که وجود خارجی نداره، شغل هم نمیتونه داشته باشه.))

    مرد در کمال نامیدی اونجارو ترک کرد. نمیدونست با تنها 10 دلاری که در جیبش داشت چه کار کنه. تصمیم گرفت به سوپرمارکتی بره و یک صندوق 10 کیلویی گوجه فرنگی بخره و به خونه برگرده ..در راه برگشت فکری به سرش زد و با کمی سود گوجه فرنگیها رو فروخت. در کمتر از دو ساعت، تونست سرمایه اش رو دو برابر کنه. این عمل رو سه بار تکرار کرد و با 60 دلار به خونه برگشت. مرد فهمید میتونه به این طریق زندگیش رو بگذرونه، و شروع کرد به این که هر روز زودتر بره ودیرتر برگرده خونه. در نتیجه پولش هر روز دو یا سه برابر میشد. به زودی یه گاری خرید، بعد یه کامیون، و به زودی ناوگان خودش رو در خط ترانزیت (پخش محصولات) داشت ...

    پنج سال بعد، مرد دیگه یکی از بزرگترین خرده فروشان امریکا بود. شروع کرد تا برای آینده ی خانواده اش برنامه ربزی کنه، و تصمیم گرفت بیمه ی عمر بگیره. به یه نمایندگی بیمه زنگ زد و سرویسی رو انتخاب کرد. وقتی صحبت شون به نتیجه رسید،نماینده بیمه از آدرس ایمیل مرد پرسید. مرد جواب داد: «من ایمیل ندارم.»

    نماینده بیمه با کنجکاوی پرسید: «شما ایمیل ندارین، ولی با این حال تونستین یک امپراتوری در شغل خودتون به وجود بیارین. میتونین فکر کنین به کجاها میرسیدین اگه یه ایمیل هم داشتین؟» مرد برای مدتی فکر کرد و گفت:

    آره! احتمالاً میشدم یه آبدارچی در شرکت مایکروسافت.

     

     

     


     
    comment نظرات ()

     
    شاگرد ابلیس
    نویسنده : محمدرضا - ساعت ۱۱:٠٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٤/۱٧
     
      سرگرمی
    سرگرمی

     

    دو پسر بچه ی 13 و 14 ساله کنار رودخانه ایستاده بودند که یکی از آن مردان شرور که بزرگ و کوچک حالی شان نمی شود، برای سر کیسه کردنشان و  ابتدا به پسر بچه ی 13 ساله که خیلی هفت خط بود گفت: من شیطان هستم اگر به من یک سکه ندهی همین الان تو را تبدیل به یک خوک می کنم.

     پسر بچه ی 13 ساله ی زبر و زرنگ خندید و او را مسخره کرد و برایش صدایی در آورد! مرد شرور از رو نرفت و به سراغ پسر بچه ی 14 ساله رفت و گفت: "تو  چی پسرم! آیا دوست داری توسط شیطان تبدیل به یک گاومیش شوی یا اینکه الآن به ابلیس یک سکه می دهی؟ "پسر بچه ی 14 ساه که بر عکس دوست جوانترش خیلی ساده دل بود با ترس و لرز از جیبش یک سکه ی 50 سنتی  درآورد و آن را به شیطان داد!

    مرد شرور اما پس از گرفتن سکه ی 50 سنتی از پسرک ساده دل، به سراغ پسرک 13 ساله رفت و خشمش را با یک لگد و مشت که به او کوبید، سر پسرک خالی کرد و بعد رفت.  چند دقیقه بعد پسرک زبر و زرنگ به سراغ پسر ساده دل آمد و وقتی دید او  اشک می ریزد، علت را پرسید که پسرک گفت: "با آن 50 سنت باید برای مادر  مریضم دارو می خریدم" پسرک 13 ساله خندید و گفت: "غصه نخور، من سه تا سکه ی50 سنتی دارم که 2  تا را می دهم به تو." پسرک ساده دل گفت: "تو که پول نداشتی!" پسرک زرنگ  خندید و گفت: "گاهی می شود جیب شیطان را هم زد


     
    comment نظرات ()

     
    گذای نابینا
    نویسنده : محمدرضا - ساعت ۱۱:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٤/۱٧
     

    روزی مرد کوری روی پله‌های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار
    داده بود روی تابلو نوشته شده بود: من کور هستم لطفا کمک کنید. روزنامه نگارخلاقی
    از کنار او می گذشت، نگاهی به او انداخت. فقط چند سکه در داخل کلاه بود. او چند سکه
    داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت آن را
    برگرداند و اعلان دیگری روی آن نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و آنجا را ترک
    کرد.
    عصر آنروز، روز نامه نگار به آن محل برگشت، و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و
    اسکناس شده است. مرد کور از صدای قدم های او، خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان
    کسی است که آن تابلو را نوشته، بگوید که بر روی آن چه نوشته است؟
    روزنامه نگار جواب داد: چیز خاص و مهمی نبود، من فقط نوشته شما را به شکل دیگری
    نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته
    است ولی روی تابلوی او خوانده می شد:
    امروز بهار است، ولی من نمی توانم آنرا ببینم !!!!!

    وقتی کارتان را نمی توانید پیش ببرید، استراتژی خود را تغییر بدهید. خواهید دید
    بهترین ها ممکن خواهد شد. باور داشته باشید هر تغییر بهترین چیز برای زندگی است.
    حتی برای کوچکترین اعمالتان از دل، فکر، هوش و روحتان مایه بگذارید این رمز موفقیت
    است .... لبخند بزنید


     
    comment نظرات ()

     
    کودکی که آماده تولد بود نزد خدا رفت و پرسید:
    نویسنده : محمدرضا - ساعت ۱۱:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٤/۱٧
     

     

     

     

     

    “ می‌گویند فردا شما مرا به زمین می‌فرستید اما من به این کوچکی و بدون هیچ کمکی چگونه می‌توانم برای زندگی به آنجا بروم؟

     

     

     

    “ از میان تعداد بسیاری از فرشتگان، من یکی را برای تو در نظر گرفته‌ام او از تو نگهداری خواهد کرد.اما کودک هنوز مطمئن نبود که می‌خواهد برود یا نه: “ اما اینجا در بهشت، من هیچ کاری جز خندیدن و آواز خواندن ندارم و اینها برای شادی من کافی هستند.” خداوند لبخند زد: “ فرشته تو برایت آواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد. تو عشق او را احساس خواهی کرد و شاد خواهی بود.” کودک ادامه داد:‌“ من چطور می‌توانم بفهمم مردم چه می‌گویند وقتی زبان آنها را نمی‌دانم

     

    .”

     

     

    فرشته تو زیباترین و شیرین‌ترین واژه‌هایی را که ممکن است بشنوی در گوش تو زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبوری به تو یاد خواهد داد که چگونه صحبت کنی.” کودک با ناراحتی گفت: “ وقتی می‌خواهم با شما صحبت کنم چه کنم؟” اما خدا برای این سوال هم پاسخی داشت: “ فرشته‌ات دستهایت را در کنار هم قرار خواهد داد و به تو یاد خواهد داد که چگونه دعا کنی.” کودک سرش را برگرداند و پرسید: “ شنیده‌ام که در زمین انسان‌های بدی هم زندگی می‌کنند چه کسی از من محافظت خواهد کرد؟” - فرشته‌ات از تو محافظت خواهد کرد. حتی اگر به قیمت جانش تمام شود. کودک با نگرانی ادامه داد: “ اما من همیشه به این دلیل که دیگر نمی‌توانم شما را ببینم ناراحت خواهم بود.” خداوند لبخند زد و گفت: “ فرشته‌ات همیشه درباره من با تو صحبت خواهد کرد و به تو راه بازگشت نزد من را خواهد آموخت. گرچه من همیشه در کنار تو خواهم بود.” در آن هنگام بهشت آرام بود اما صدایی از زمین شنیده می‌شد. کودک می‌دانست که باید به زودی سفرش را آغاز کند. او به آرامی یک سوال دیگر از خدا پرسید:خدایا اگر من باید همین حالا بروم لطفاً نام فرشته‌ام را به من بگو.” خداوند شانه او را نوازش کرد و پاسخ داد: “ نام فرشته‌ات اهمیتی ندارد. به راحتی می‌توانی او را مادر صدا کنی.

     

    خداوند او را نوازش کرد و گفت: “

    خداوند پاسخ داد:

    کودکی که آماده تولد بود نزد خدا رفت و پرسید:


     
    comment نظرات ()

     
    نجات یافته
    نویسنده : محمدرضا - ساعت ۱۱:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٤/۱٧
     


                تنها نجات یافته کشتی، اکنون به ساحل این جزیره دور افتاده، افتاده 
                بود.
                او هر روز را به امید کشتی نجات، ساحل را و افق را به تماشا می نشست.
                سرانجام خسته و نا امید، از تخته پاره ها کلبه ای ساخت تا خود را از
                خطرات مصون بدارد و در آن لختی بیاساید.
                اما هنگامی که در اولین شب آرامش در جستجوی غذا بود، از دور دید که
                کلبه اش در حال سوختن است و دودی از آن به آسمان می رود.
                بدترین اتفاق ممکن افتاده و همه چیز از دست رفته بود.
                از شدت خشم و اندوه در جا خشک اش زد. فریاد زد:
                « خدایــــــــــــا! چطور راضی شدی با من چنین کاری بکنی؟ »
                صبح روز بعد با صدای بوق کشتی ای که به ساحل نزدیک می شد از خواب پرید.

                کشتی ای آمده بود تا نجاتش دهد. مرد خسته، و حیران بود.
                نجات دهندگان می گفتند:
                "خدا خواست که ما دیشب آن آتشی را که روشن کرده بودی ببینیم"

     


     
    comment نظرات ()

     
    لیوان را زمین بگذار
    نویسنده : محمدرضا - ساعت ۱۱:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٤/۱٧
     
      سرگرمی
    سرگرمی

     

    استادى در شروع کلاس درس، لیوانى پر از آب به دست گرفت. آن را بالا گرفت که همه ببینند. بعد از شاگردان پرسید: به نظر شما وزن این لیوان چقدر است؟ شاگردان جواب دادند ۵٠ گرم، ١٠٠ گرم، ١۵٠ گرم.
    استاد گفت: من هم بدون وزن کردن، نمی‌دانم دقیقاً وزنش چقدر است. اما سوال من این است: اگر من این لیوان آب را چند دقیقه همین طور نگه دارم، چه اتفاقى خواهد افتاد.
    شاگردان گفتند: هیچ اتفاقى نمی‌افتد.
    استاد پرسید: خوب، اگر یک ساعت همین طور نگه دارم، چه اتفاقى می‌افتد؟
    یکى از شاگردان گفت: دست‌تان کم‌کم درد می‌گیرد.
    حق با توست. حالا اگر یک روز تمام آن را نگه دارم چه؟
    شاگرد دیگرى جسارتاً گفت: دست‌تان بی‌حس می‌شود. عضلات به شدت تحت فشار قرار می‌گیرند و فلج می‌شوند. و مطمئناً کارتان به بیمارستان خواهد کشید و همه شاگردان خندیدند.
    استاد گفت: خیلى خوب است. ولى آیا در این مدت وزن لیوان تغییر کرده است؟
    شاگردان جواب دادند: نه
    پس چه چیز باعث درد و فشار روى عضلات می‌شود؟ من چه باید بکنم؟
    شاگردان گیج شدند: یکى از آنها گفت: لیوان را زمین بگذارید.
    استاد گفت: دقیقاً. مشکلات زندگى هم مثل همین است.
    اگر آنها را چند دقیقه در ذهن‌تان نگه دارید، اشکالى ندارد. اگر مدت طولانی‌ترى به آنها فکر کنید، به درد خواهند آمد.
    اگر بیشتر از آن نگه‌شان دارید، فلج‌تان می‌کنند و دیگر قادر به انجام کارى نخواهید بود.
    فکر کردن به مشکلات زندگى مهم است. اما مهم‌تر آن است که در پایان هر روز و پیش از خواب، آنها را زمین بگذارید.
    به این ترتیب تحت فشار قرار نمی‌گیرید، هر روز صبح سرحال و قوى بیدار می‌شوید و قادر خواهید بود از عهده هر مسئله و چالشى که برایتان پیش می‌آید، برآیید!
    دوست من، یادت باشد که لیوان آب را همین امروز زمین بگذار. زندگى همین است!


     
    comment نظرات ()

     
    درس زندگی
    نویسنده : محمدرضا - ساعت ۱۱:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٤/۱٧
     

    معلّم یک کودکستان به بچه‌هاى کلاس گفت که می‌خواهد با آن‌ها بازى کند. او به آن‌ها گفت که فردا هر کدام یک کیسه  پلاستیکى بردارند و درون آن، به تعداد آدم‌هایى که از آن‌ها بدشان می‌آید، سیب‌زمینى بریزند و با خود به کودکستان بیاورند.
    فردا بچه‌ها با کیسه‌هاى پلاستیکى به کودکستان آمدند. در کیسه  بعضی‌ها ٢، بعضی‌ها ٣، بعضی‌ها تا ۵ سیب‌زمینى بود. معلّم به بچه‌ها گفت تا یک هفته هر کجا که می‌روند کیسه  پلاستیکى را با خود ببرند.
    روزها به همین ترتیب گذشت و کم‌کم بچه‌ها شروع کردن به شکایت از بوى ناخوش سیب‌زمینی‌‌هاى گندیده. به علاوه، آن‌هایى که سیب‌زمینى بیشترى در کیسه  خود داشتند از حمل این بار سنگین خسته شده بودند. پس از گذشت یک هفته، بازى بالاخره تمام شد و بچه‌ها راحت شدند.
    معلّم از بچه‌ها پرسید: «از این که سیب‌زمینی‌ها را با خود یک هفته حمل می‌کردید چه احساسى داشتید؟» بچه‌ها از این که مجبور بودند سیب‌زمینی‌هاى بدبو و سنگین را همه جا با خود ببرند شکایت داشتند.
    آنگاه معلّم منظور اصلى خود از این بازى را این چنین توضیح داد: «این درست شبیه وضعیتى است که شما کینه  آدم‌هایى که دوستشان ندارید را در  دل خود نگاه می‌دارید و همه جا با خود می‌برید. بوى بد کینه و نفرت، قلب شما را فاسد می‌کند و شما آن را همه جا همراه خود حمل می‌کنید. حالا که شما بوى بد سیب‌زمینی‌ها را فقط براى یک هفته نتوانستید تحمل کنید پس چطور می‌خواهید بوى بد نفرت را براى تمام عمر در دل خود تحمل کنید؟»

    نتیجه اخلاقى داستان
    کینه  هر کسى را که به دل دارید بیرون بریزید وگرنه باید آن را تا آخر عمر با خود حمل کنید. بخشیدن دیگران بهترین کارى است که می‌توانید بکنید. دیگران را دوست بدارید حتى اگر آن‌ها شما را دوست نداشته باشند.


     
    comment نظرات ()

     
    ایمیل یک پسر مستمند به خدا
    نویسنده : محمدرضا - ساعت ۱٠:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٤/۱٧
     

    خدا جان! حرفهایم را توی نیم­ساعت باید برایت بنویسم.خودت می­دونی که برای پیدا کردن هر کدام از حرف­ها روی این صفحه کلید چقدر عرق می­ریزم.

    خدا جان! از وقتی پسر همسایه پولدارمان به من گفت که تو یک ایمیل داری که هر روز چکش می کنی٬ هم خوشحال شدم و هم ناراحت.

    خوشحال به خاطر اینکه می­تونم درد دلم رو بنویسم و ناراحت از این­که ما که توی خونه کامپیوتر نداریم . یک اتاقی مال آقا جان و ننه­مان است و یک اتاق هم مال من و حسن و هادی و حسین و زهرا و فاطمه و ننه بزرگ و دو تا پشتی نو داریم که اکبر آقا بزاز٬خواستگار خواهرم زهرا برایمان آورده و یک کمد که همه چیزمون همان توست.

    آشپز خانه­مون هم توی حیاط هست که تازه آقا جان با آجر ساختش.من هم مجبورم برای این­که به تو ایمیل بزنم دو هفته برم پیش رضا ترمزی کار کنم تا بتونم پول یک ساعت کافی نت را در بیارم.

    خدا جان جون هر کی دوست داری زود به زود ایمیل­هات رو چک کن و جواب مرا بده. من چیز زیادی نمی خوام.

    خدا جان آقا جانم سه هفته است هر دو تا کلیه­هاش از کار افتاده و افتاده توی خونه. خیلی چیزی بدی است.

    خدا جان !من عکس کلیه رو توی کتاب زیستم دیدم٬ اندازه لوبیاست. شکم آقا جان هم مثل نان بربری صاف است !برای تو که کاری نداره. اگه می شود یک دانه کلیه برایمان بفرست. من آقا جانم را خیلی دوست دارم.

    الان بغض توی گلوی من است. ولی حواسم هست که این آدم­های توی کافی­نت که همه شیکن٬ نوشته­های مرا دزدکی نخوونند. چون می­دونم حسابی به من می­خندندو مسخره ام می­کنند.

    خدا جان اگر می­شود یک کاری بکن این اکبر آقا بمیرد. آبجی زهرایم از اکبر آقا بدش می آد٬اما ننه می­گوید که اکبر آقا شوهر زهرامان بشه٬ وضعمون بهتر می­شه. خدا جان اکبر آقا چهل سال داره و تا حالا دو تا زنش مردند، آبجی زهرام فقط سیزده سال سن داره.

    خدا جان الان نیم ساعت و هفت دقیقه است که دارم یکی یکی این حرفهای روی صفحه کلیدرو پیدا می کنم.

    خدا جان اگر پول داشتم هر روز برای تو ایمیل می­زدم.خوش به حال آدم­های پولدار که هر روز بهت ایمیل می زنند. تازه همایون پسر همسایمون می­گفت با تو چت هم کرده، خوش به حالش.

    راستی خدا جون، چه خوب شد به ما تلویزیون ندادی. یه بار که از جلوی مغازه رد می­شدم دیدم که آدم­های توی تلویزیون چه غذاهای خوشگلی می­خورند ،حتماً خوشمره هم هست نه؟

    تا سه روز نان و ماست اصلاً به دهنم مزه نمی­کرد .بعضی وقت­ها٬ ننه که از رختشویی بر می­گرده با خودش پلو می­آره.خیلی خوشمزه است. خدا جان، ننه میگه این برکت خداست دستت درد نکنه.

    راستی خدا جان تو هم حتماً خیلی پولداری که خونه­ات رو توی آسمون ساختی. تازه من عکس خو نه ییلاقی تو رو دیدم.همون که روی زمین هست و یه پارچه سیاه روش کشیدی. خیلی بزرگ هست­ها.تازه اون همه مهمون هم داری حق داری که روی زمین نیایی٬ چون پذیرایی از اون همه آدم خیلی سخته.

    ما اصلاً خونه­مون مهمون نمی آد چون ما اصلاً کسی رو نداریم. ولی آقا جانم میگه که اگر کسی بیاد ساعتش را می­فروشه و میوه و شیرینی می خره.

    ما مهمونی هم نمی­ریم چون ننه می­گوید بد است که یه گله آدم برود مهمانی.

    خدا جان وقتم دارد تموم می­شه اگه بیشتر پول داشتم می­موندم و باز برات می­نوشتم. ولی قول می­دم دو هفته دیگه که مزدم رو گرفتم باز بیام و برات ایمیل بنویسم. خدا جان به خاطر اینکه درسهام خوبه از تو تشکر می کنم.

    تازه به خاطر اینکه همه توی خونه همدیگر رو دوست داریم هم دستت رو می­بوسم.

    من می­دونم که بعضی از آدم های پولدار خودکشی می­کنن٬ ولی من هیچ وقت خودم رو نمی­کشم.

    تازه خدا جان من آدم­هایی رو می­شناسم که حتی اسم کامپیوتر رو نشیدند بیچاره­٬ شاید از اونها هم دفعه­ بعد برات نوشتم.

    خدا جان نامه منو به کسی نشون نده و فقط خودت بخون.

    صبر کن......

    آخ­جون پنجاه تومن دیگه هم دارم. خدا جان٬ جوابم رو بده. فقط تو رو به خدا به خارجی برام ننویس. چون زبانم خوب نیست هنوز.

    آخ راستی خدا جان یادم رفت حسن­مون داره دنبال کار می­گرده. یک کار بی­زحمت براش جور کن. هادی هم آبله مر غان گرفته. اگه برات زحمتی نیست زودتر خوبش کن.حسین هم و قتی ننه میره رختشویی همش گریه می­کنه.

    آبجی فاطمه­مون هم چشماش ضعیف شده ولی روش نمیشه به آقا جان بگه٬ چون میگه پول عینک خیلی زیاده.اگه میشه چشمای آبجیم رو هم خوب کن.

    خب....وقت تمومه دیگه پدرم در اومد خدا جان مهربان. اگه زیاد چیزی خواستم معذرت می­خوام ٬هنوز خیلی چیزا هست ولی روم نشد. دست مهربونت رو از دور می­بوسم .راستی خدا جان ننه بزرگ آرزو داره که بره مشهد پابوس امام رضا .یک کاری براش بکن بی­زحمت. باز هم دست وپات رو می بوسم.

    منتظر جواب و کلیه هستم.

    دستت درد نکنه

    ........................................

    خواست دکمه ارسال رو بزنه دستش عرق کرده بود و چشمش سیاهی رفت یهو کامپیوتر خاموش شد.

    خشکش زد.

    صدایی ازپشت سرش گفت :اون سیستم ویروس داره نگران نباش الان دوباره میاد بالا.

    اسکناس­های مچاله توی عرق کف دستش خیس شد. دیگه وقتی برای دوباره نوشتن نبود. یک قطره اشک از گوشه چشمش غلتید روی گونه­اش.

    بلند شد پول رو داد و از کافی­نت زد بیرون ٬توی راه خودش رو دلداری می داد:

    دو هفته دیگه باز میام...میام.


     
    comment نظرات ()

     
    عشق
    نویسنده : محمدرضا - ساعت ۱٠:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٤/۱٧
     

    مردی تخم عقابی پیدا کرد و آن را در لانه مرغی گذاشت.عقاب با بقیه جوجه ها از تخم بیرون آمد و با آن ها بزرگ شد.در تمام زندگیش او همان کارهایی را انجام می داد که مرغ ها می کردند،؛برای پیدا کردن کرم ها و حشرات زمین را می کند و قدقد می کرد و گاهی با دست و پا زدن بسیار کمی در هوا پرواز می کرد.سال ها گذشت و عقاب خیلی پیر شد. روزی پرنده با عظمتی را بالای سرش بر فراز آسمان ابری دید.او با شکوه تمام،با یک جزیی بال های طلاییش بر خلاف جریان شدید باد پرواز می کرد.

    عقاب پیر بهت زده نگاهش کرد و پرسید: این کیست؟ همسایه اش پاسخ داد: ((این یک عقاب است.سلطان پرندگان.او متعلق به آسمان است و ما زمینی هستیم.)) عقاب مثل یک مرغ زندگی کرد و مثل یک مرغ مرد.زیرا فکر می کرد یک مرغ است.


     
    comment نظرات ()

     
    سیاستمدار
    نویسنده : محمدرضا - ساعت ۱٠:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٤/۱٧
     

    شغل آینده

    کشیشى پسری نوجوان داشت و کم ‌کم وقتش رسیده بود که فکرى در مورد شغل آینده‌اش بکند .

    پسر هم تقریباً مثل بقیه همسن و سالانش واقعاً نمی‌دانست که چه چیزى از زندگى می‌خواهد و

    ظاهراً خیلى هم این موضوع برایش اهمیت نداشت ... 
     
    یک روز که پسر به مدرسه رفته بود ، پدرش تصمیم گرفت آزمایشى براى او ترتیب دهد .

    به اتاق پسرش رفت و سه چیز را روى میز او قرار داد : یک کتاب مقدس، یک سکه طلا و یک

    بطرى مشروب !!!
     
    کشیش پیش خود گفت : من پشت در پنهان می‌شوم تا پسرم از مدرسه برگردد و به اتاقش بیاید

    آنگاه خواهم دید کدام یک از این سه چیز را از روى میز بر می‌دارد ...
     
    اگر کتاب مقدس را بردارد معنیش این است که کشیش خواهد شد و این خیلى عالیست

     اگر سکه را بردارد یعنى دنبال کسب و کار خواهد رفت که آنهم بد نیست

    امّا اگر بطرى مشروب را بردارد یعنى آدم دائم ‌الخمر و به درد نخوری خواهد شد که جاى

    شرمسارى دارد ...
     
    مدتى نگذشت که پسر از مدرسه بازگشت و در خانه را باز کرد و در حالى که سوت می‌زد

    کاپشن و کفشش را به گوشه‌اى پرت کرد و یک راست راهى اتاقش شد ...

    کیفش را روى تخت انداخت و در حالى که می‌خواست از اتاق خارج شود چشمش به اشیاء روى

    میز افتاد ، با کنجکاوى به میز نزدیک شد و آن‌ها را از نظر گذراند ...
     
    کارى که نهایتاً کرد این بود : کتاب مقدس را برداشت و آن را زیر بغل زد و سپس  سکه طلا را

    توى جیبش انداخت و در بطرى مشروب را باز کرد و نیمی از آن را نوشید ...!!!   
     
    کشیش که از پشت در ناظر این ماجرا بود زیر لب گفت :

    « خداى من! چه فاجعه بزرگی ! پسرم سیاستمدار خواهد شد ! »


     
    comment نظرات ()

     
    عشق بی پایان
    نویسنده : محمدرضا - ساعت ۱٠:٥٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٤/۱٧
     

    عشق بی پایان

    پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند . .
    پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: "باید ازت عکسبرداری بشه تا مطمئن بشیم جائی از بدنت آسیب دیدگی یا شکستگی نداشته باشه "
    پیرمرد غمگین شد، گفت خیلی عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست .
    پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند :
    او گفت : همسرم در خانه سالمندان است. هر روز صبح من به آنجا می روم و صبحانه را با او می خورم. امروز به حد کافی دیر شده نمی خواهم تاخیر من بیشتر شود !
    یکی از پرستاران به او گفت : خودمان به او خبر می دهیم تا منتظرت نماند .
    پیرمرد با اندوه ! گفت : خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد . چیزی را متوجه نخواهد شد ! او حتی مرا هم نمی شناسد !
    پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید؟
    پیرمرد با صدایی گرفته ، به آرامی گفت: اما من که می دانم او چه کسی است !


     
    comment نظرات ()

     
    بهترین راه ابراز عشق
    نویسنده : محمدرضا - ساعت ۱٠:٥٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٤/۱٧
     

    بهترین راه ابراز عشق

    یک روز آموزگار از دانش آموزانی که در کلاس بودند پرسید آیا می توانید راهی غیر تکراری برای ابراز عشق ، بیان کنید؟برخی از دانش آموزان گفتند با بخشیدن عشقشان را معنا می کنند.برخی «دادن گل و هدیه» و «حرف های دلنشین» را راه بیان عشق عنوان کردند.شماری دیگر هم گفتند «با هم بودن در تحمل رنجها و لذت بردن از خوشبختی» را راه بیان عشق می دانند.
    در آن بین ، پسری برخاست و پیش از این که شیوه دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان کند، داستان کوتاهی تعریف کرد: یک روز زن و شوهر جوانی که هر دو زیست شناس بودند طبق معمول برای تحقیق به جنگل رفتند.آنان وقتی به بالای تپّه رسیدند درجا میخکوب شدند.
    یک قلاده ببر بزرگ، جلوی زن و شوهر ایستاده و به آنان خیره شده بود.شوهر، تفنگ شکاری به همراه نداشت و دیگر راهی برای فرار نبود.

    رنگ صورت زن و شوهر پریده بود و در مقابل ببر، جرات کوچک ترین حرکتی نداشتند. ببر، آرام به طرف آنان حرکت کرد.همان لحظه، مرد زیست شناس فریادزنان فرار کرد و همسرش را تنها گذاشت.بلافاصله ببر به سمت شوهر دوید و چند دقیقه بعد ضجه های مرد جوان به گوش زن رسید.ببر رفت و زن زنده ماند.

    داستان به اینجا که رسید دانش آموزان شروع کردند به محکوم کردن آن مرد.راوی اما پرسید : آیا می دانید آن مرد در لحظه های آخر زندگی اش چه فریاد می زد؟

    بچه ها حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته است!

    راوی جواب داد: نه، آخرین حرف مرد این بود که «عزیزم ، تو بهترین مونسم بودی.از پسرمان خوب مواظبت کن و به او بگو پدرت همیشه عاشقت بود».

    قطره های بلورین اشک، صورت راوی را خیس کرده بود که ادامه داد: همه زیست شناسان می دانند ببر فقط به کسی حمله می کند که حرکتی انجام می دهد و یا فرار می کند.پدر من در آن لحظه وحشتناک ، با فدا کردن جانش پیش مرگ مادرم شد و او را نجات داد.این صادقانه ترین و بی ریاترین ترین راه پدرم برای بیان عشق خود به مادرم و من بود


     
    comment نظرات ()

     
    چک آپ
    نویسنده : محمدرضا - ساعت ۱٠:٥٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٤/۱٧
     

    چک آپ

    یه مرد ۸۰ ساله میره پیش دکترش برای چک آپ. دکتر ازش در مورد وضعیت فعلیش می پرسه و پیرمرد با غرور جواب میده:

    هیچوقت به این خوبی نبودم. تازگیا با یه دختر ۲۵ ساله ازدواج کردم و حالا باردار شده و کم کم داره موقع زایمانش میرسه. نظرت چیه دکتر؟

    دکتر چند لحظه فکر میکنه و میگه: خب… بذار یه داستان برات تعریف کنم. من یه نفر رو می شناسم که شکارچی ماهریه. اون هیچوقت تابستونا رو برای شکار کردن از دست نمیده. یه روز که می خواسته بره شکار از بس عجله داشته اشتباهی چترش رو به جای تفنگش بر میداره و میره توی جنگل. همینطور که میرفته جلو یهو از پشت درختها یه پلنگ وحشی ظاهر میشه و میاد به طرفش. شکارچی چتر رو به طرف پلنگ نشونه می گیره و ….. بنگ! پلنگ کشته میشه و میفته روی زمین!

    پیرمرد با حیرت میگه: این امکان نداره! حتماً یه نفر دیگه پلنگ رو با تیر زده!
    دکتر یه لبخند میزنه و میگه: دقیقاً منظور منم همین بود!

    نتیجهء اخلاقی: هیچوقت در مورد چیزی که مطمئن نیستی نتیجهء کار خودته ادعا نداشته نباش


     
    comment نظرات ()

     
    شما دو انتخاب دارید
    نویسنده : محمدرضا - ساعت ۱٠:٥۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٤/۱٧
     

    شما دو انتخاب دارید

    جری مدیر یک رستوران است. او همیشه در حالت روحی خوبی به سر می برد.

    هنگامی که شخصی از او می پرسد که چگونه این روحیه را حفظ می کند، معمولا پاسخ می دهد:

    ”اگر من کمی بهتر از این بودم دوقلو می شدم.“

    هنگامی که او محل کارش را تغییر می دهد بسیاری از پیشخدمتهای رستوران نیز کارشان را ترک می کنند تا بتوانند با او از رستورانی به رستوران دیگر همکاری داشته باشند.

    چرا؟

    برای اینکه جری ذاتا یک فرد روحیه دهنده است.

    اگر کارمندی روز بدی داشته باشد، جری همیشه هست تا به او بگوید که  چگونه به جنبه مثبت اوضاع نگاه کند.

    مشاهده این سبک رفتار واقعا کنجکاوی مرا تحریک کرد، بنابراین یک روز به سراغ او رفتم و پرسیدم:

    من نمی فهمم! هیچکس نمی تواند همیشه آدم مثبتی باشد. تو چطور اینکار را می کنی؟

    جری پاسخ داد، "هر روز صبح که از خواب بیدار می شوم و به خودم

    می گویم، امروز دو انتخاب دارم. می توانم در حالت روحی خوبی باشم و یا می توانم حالت روحی بد را برگزینم. من همیشه حالت روحی خوب را

    انتخاب می کنم هر وقت  که اتفاق بدی رخ می دهد، می توانم انتخاب کنم که نقش قربانی را بازی کنم یا انتخاب کنم که از آن رویداد درسی بگیرم. هر وقت که شخصی برای شکایت نزد من می آید، می توانم انتخاب کنم که شکایت او را بپذیرم و یا انتخاب کنم که روی مثبت زندگی را مورد توجه قرار دهم. من همیشه روی مثبت زندگی را انتخاب می کنم."

    من اعتراض کردم ”اما این کار همیشه به این سادگی نیست“

    جری گفت ” همینطور است“

    ”کل زندگی انتخاب کردن است. وقتی شما همه موضوعات اضافی و دست و پاگیر را کنار  می گذارید، هر موقعیتی، موقعیت انتخاب و تصمیم گیری است. شما می توانید انتخاب کنید که چگونه به موقعیتها واکنش نشان دهید. شما انتخاب می کنید که افراد چطور حالت روحی شما را تحت تاثیر قرار دهند. شما انتخاب می کنید که در حالت روحی خوب یا بدی باشید. این انتخاب شماست که چطور زندگی کنید“

    چند سال بعد، من آگاه شدم که جری تصادفا کاری انجام داده است که هرگز در صنعت رستوران داری نباید انجام داد

    او درب پشتی رستورانش را باز گذاشته بود.

       و بعد ؟؟؟ صبح هنگام، او با سه مرد سارق روبرو شد

    آنها چه می خواستند؟

    درحالیکه او داشت گاوصندوق را باز می کرد به علت عصبی شدن دستش لرزید و تعادلش را از دست داد. دزدان وحشت کرده و به او شلیک  کردند. خوشبختانه، جری را سریعا پیدا کردند و به بیمارستان رساندند.

    پس از 18 ساعت جراحی و هفته ها مراقبتهای ویژه جری از بیمارستان ترخیص شد در حالیکه بخشهایی از گلوله ها هنوز در بدنش وجود داشت.

    من جری را شش ماه پس از آن واقعه دیدم. هنگامی که از او پرسیدم که چطور است،

    پاسخ داد، ” اگر من اندکی بهتر بودم دوقلو  می شدم. می خواهی جای گلوله را ببینی؟

    من از دیدن زخمهای او امتناع کردم، اما از او پرسیدم هنگامی که سرقت اتفاق افتاد در فکرت چه می گذشت.

    جری پاسخ داد، ”اولین چیزی که از فکرم گذشت این بود که باید درب پشت را می بستم“

    ”بعد، هنگامی که آنها به من شلیک کردند همانطور که روی زمین افتاده بودم، به خاطر آوردم که دو انتخاب دارم: می توانستم انتخاب کنم که زنده بمانم یا بمیرم. من انتخاب کردم که زنده بمانم.“

    پرسیدم : ”نترسیده بودی“

    جری ادامه داد، ” کادر پزشکی عالی بودند. آنها مرتبا به من می گفتند که خوب خواهم شد. اما وقتی که مرا به سوی اتاق اورژانس  می بردند و من در چهره دکترها و پرستارها  وضعیت را می دیدم، واقعا ترسیده بودم.

    من از چشمان آنها می خواندم ” این مرد مردنی است.“

    ”می دانستم که باید کاری کنم“

    پرسیدم ”چکار کردی“

    جری گفت ”خوب، آنجا یک پرستار تنومند بود که با صدای بلند از من

    می پرسید آیا به چیزی حساسیت دارم یا نه“

    من پاسخ دادم ”بله“

    دکترها و پرستاران ناگهان دست از کار کشیدند و منتظر پاسخ من شدند.

    یک نفس عمیق کشیدم و پاسخ دادم ” گلوله“

    درحالیکه آنها می خندیدند گفتم: من انتخاب کردم که زنده بمانم. لطفا مرا مثل یک آدم زنده عمل کنید نه مثل مرده ها.

    به لطف مهارت دکترها و البته به خاطر طرز فکر حیرت انگیزش، جری زنده ماند

    من از او آموختم که هر روز شما این انتخاب را دارید که از زندگی خود لذت ببرید و یا از آن متنفر باشید. طرز فکر تنها چیزی است که واقعا مال شماست – و هیچکس نمی تواند آنرا کنترل کرده و یا از شما بگیرد. بنابراین، اگر بتوانید از آن محافظت کنید، سایر امور زندگی ساده تر می شوند.

    حال شما دو انتخاب دارید:

    1.    می توانید این داستان را فراموش کنید.

    2.    می توانید آنرا برای فرد دیگری تعریف کنید که به آن توجه کند.

     

    امیدوارم که شماره 2 را انتخاب کنید.

    شیشه عطر بهار، لب دیوار شکست و همه جا پر شد از بوی خدا. همه جا آیت اوست.


     
    comment نظرات ()

     
    پاداش قلب مهربان
    نویسنده : محمدرضا - ساعت ۱٠:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٤/۱٧
     

    پاداش قلب مهربان

    یه روز یه دختر کوچولو کنار یک کلیسای کوچک محلی ایستاده بود؛ دخترک قبلا یک بار آن کلیسا را ترک کرده بود چون به شدت شلوغ بود. همونطور که از جلوی کشیش رد شد، با گریه و هق هق گفت: من نمیتونم به کانون شادی بیام!"

    کشیش با نگاه کردن به لباس های پاره پوره، کهنه و کثیف او تقریباً توانست علت را حدس بزند و دست دخترک را گرفت و به داخل برد و جایی برای نشستن او در کلاس کانون شادی پیدا کرد.

    دخترک از اینکه برای او جا پیدا شده بود بی اندازه خوشحال بود و شب موقع خواب به بچه هایی که جایی برای پرستیدن خداوند عیسی نداشتند فکر می کرد.

    چند سال بعد، آن دختر کوچولو در همان آپارتمان فقیرانه اجاره ای که داشتند، فوت کرد. والدین او با همان کشیش خوش قلب و مهربانی که با دخترشان دوست شده بود، تماس گرفتند تا کارهای نهایی و کفن و دفن دخترک را انجام دهد.

    در حینی که داشتند بدن کوچکش را جا به جا می کردند، یک کیف پول قرمز چروکیده و رنگ و رو رفته پیدا کردند که به نظر می رسید دخترک آن را از آشغال های دور ریخته شده پیدا کرده باشد ....

     

    داخل کیف 57سنت پول و یک کاغذ وجود داشت که روی آن با یک خط بد و بچگانه نوشته شده بود: این پول برای کمک به کلیسای کوچکمان است

    برای اینکه کمی بزرگ تر شود تا بچه های بیش تری بتوانند به کانون شادی بیایند."

    این پول تمام مبلغی بود که آن دختر توانسته بود در طول دو سال به عنوان هدیه ای پر از محبت برای کلیسا جمع کند.

    وقتی که کشیش با چشم های پر از اشک نوشته را خواند، فهمید که باید چه کند؛ پس نامه و کیف پول را برداشت و به سرعت سمت کلیسا رفت و پشت منبر ایستاد و قصه فداکاری و از خود گذشتگی آن دختر را تعریف کرد.

    او احساسهای مردم کلیسا را برانگیخت تا مشغول شوند و پول کافی فراهم کنند تا بتوانند کلیسا را بزرگ تر بسازند. اما داستان اینجا تمام نشد ...

    یک روزنامه که از این داستان خبردار شد، آن را چاپ کرد. بعد از آن یک دلال معاملات ملکی مطلب روزنامه را خواند و قطعه زمینی را به کلیسا پیشنهاد کرد که هزاران هزار دلار ارزش داشت. وقتی به آن مرد گفته شد که آن ها توانایی خرید زمینی به آن مبلغ را ندارند، او حاضر شد زمینش را به قیمت 57 سنت به کلیسا بفروشد. اعضای کلیسا مبالغ بسیاری هدیه کردند و تعداد زیادی چک پول هم از دور و نزدیک به دست آن ها می رسید.

    در عرض پنج سال هدیه آن دختر کوچولو تبدیل به 250000 دلار پول شد که برای آن زمان پول خیلی زیادی بود (در حدود سال 1900). محبت فداکارانه او سودها و امتیازات بسیاری را به بار آورد.

    وقتی در شهر فیلادلفیا هستید، به کلیسای Temple Baptist Church که 3300 نفر ظرفیت دارد سری بزنید و همچنین از دانشگاه Temple University که تا به حال هزاران فارغ التحصیل داشته نیز دیدن کنید.

    همچنین بیمارستان سامری نیکو (Good Samaritan Hospital) و مرکز "کانون شادی" که صدها کودک زیبا در آن هستند را ببینید. مرکز "کانون شادی" به این هدف ساخته شد که هیچ کودکی در آن حوالی روزهای یکشنبه را خارج از آن محیط باقی نماند.

    در یکی از اتاق های همین مرکز می توانید عکسی از صورت زیبا و شیرین آن دخترک ببینید که با57 سنت پولش، که با نهایت فداکاری جمع شده بود، چنین تاریخ حیرت انگیزی را رقم زد. در کنار آن، تصویری از آن کشیش مهربان، دکتر راسل اچ. کان ول که نویسنده کتاب "گورستان الماسها" است به چشم می خورد. این یک داستان حقیقی بود که نشان میدهد خداوند قادر است که چه کارهایی با 57 سنت انجام دهد.


     
    comment نظرات ()

     
    سخاوت
    نویسنده : محمدرضا - ساعت ۱٠:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٤/۱٧
     

    سخاوت

     پسر بچه ای وارد بستنی فروشی شد و پشت میزی نشست. پیشخدمت یک لیوان آب برایش آورد.

     پسر بچه پرسید: " یک بستنی میوه ای چند است؟ " پیشخدمت پاسخ داد : " 50 سنت " .

     پسر بچه دستش را در جیبش برد و شروع به شمردن کرد . بعد پرسید :

      " یک بستنی ساده چند است ؟ "

     در همین حال ، تعدادی از مشتریان در انتظار میز خالی بودند و پیشخدمت با عصبانیت پاسخ داد:

      35 سنت. پسر دوباره سکه هایش را شمرد و گفت : لطفأ یک بستنی ساده

     پیشخدمت بستنی را آورد و به دنبال کار خود رفت.

     پسرک نیز پس از خوردن بستنی پول را به صندوق پرداخت و رفت

    وقتی پیشخدمت بازگشت از آنچه دید شوکه شد. آنجا در کنار ظرف خالی بستنی، 2 سکه 5 سنتی و 5 سکه۱ سنتی گذاشته شده بود.

    برای انعام پیشخدمت


     
    comment نظرات ()

     
    خجالتی
    نویسنده : محمدرضا - ساعت ۱٠:٥۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٤/۱٧
     

    خجالتی

    وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بودو اون من رو داداشی صدا می کرد.به موهای مواج و زیبای اون خیره شده بودم و آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه.اما اون توجهی به این مسئله نمی کرد.آخر کلاس پیش من اومد و جزوه جلسه پیش رو خواست.من جزومو بهش دادم.بهم گفت: متشکرم.و گونه من رو بوسید.می خوام بهش بگم،می خوام که بدونه،من نمی خوام فقط داداشی باشم.من عاشقشم.

    اما...من خیلی خجالتی هستم...علتش رو نمی دونم.

    ............

    تلفن زنگ زد.خودش بود.گریه می کرد.دوست پسرش قلبش رو شکسته بود.از من خواست که برم پیشش.نمی خواست تنها باشه.من هم اینکارو کردم.وقتی کنارش رو کاناپه نشسته بودم.تمام فکرم متوجه اون چشمهای معصومش بود.آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه.بعد از دو ساعت دیدن فیلم و خوردن 1 بسته چیپس خواست بره که بخوابه،به من نگاه کرد و گفت:متشکرم و گونه من رو بوسید.می خوام بهش بگم،می خوام که بدونه،من نمی خوام فقط داداشی باشم.من عاشقشم.

    اما...من خیلی خجالتی هستم....علتش رو نمی دونم.

    .......

    روز قبل از جشن دانشگاه پیش من اومد.گفت:"قرارم بهم  خورده،اون نمی خواد با من بیاد." من با کسی قرار نداشتم.ترم گذشته ما به هم قول داده بودیم که اگه زمانی هیچ کدوممون برای مراسمی پارتنر نداشتیم با هم دیگه باشیم،درست مثل یه خواهرو برادر.ما هم با هم به جشن رفتیم.جشن به پایان رسید.من پشت سر اون،کنار در خروجی،ایستاده بودم.تمام هوش و حواسم به اون لبخند زیبا و اون چشمان همچون کریستالش بود.آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه.اما اون مثل من فکر نمی کرد و من این رو می دونستم.به من گفت:متشکرم.شب خیلی خوبی داشتیم. و گونه من رو بوسید.می خوام بهش بگم،می خوام که بدونه،من نمی خوام فقط داداشی باشم.من عاشقشم.

    اما...من خیلی خجالتی هستم...علتش رو نمی دونم.

    ........

    یه روز گذشت.سپس یه هفته،یه سال...قبل از اینکه بتونم حرف دلم رو بزنم.روز فارغ  التحصیلی فرا رسید.من به اون نگاه می کردم که درست مثل فرشته ها روی صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگیره.می خواستم که عشقش متعلق به من باشه.اما اون به من توجهی نمی کرد و من این رو می دونستم.قبل از اینکه کسی خونه بره به سمت من اومد.با همان لباس و کلاه فارغ التحصیلی، با گریه من رو در آغوش گرفت و سرش رو روی شونه من گذاشت و آروم گفت: تو بهترین داداشی دنیا هستی،متشکرم.و گونه من رو بوسید.می خوام بهش بگم،می خوام که بدونه،من نمی خوام فقط داداشی باشم.من عاشقشم.

    اما...من خیلی خجالتی هستم...علتش رو نمی دونم.

    ......

    نشستم روی صندلی،صندلی ساقدوش،توی کلیسا،اون دختره حالا داره ازدواج می کنه،من دیدم که بله رو گفت و وارد زندگی جدیدی شد.با مرد دیگه ای ازدواج کرد.من می خواستم که عشقش متعلق به من باشه.اما اون اینطوری فکر نمی کرد و من این رو می دونستم.اما قبل از اینکه از کلیسا بره رو به من کردو گفت:تو اومدی؟متشکرم.می خوام بهش بگم،می خوام که بدونه،من نمی خوام فقط داداشی باشم.من عاشقشم.اما...من خیلی خجالتی هستم...علتش رو نمی دونم.

    .....

    سالهای خیلی زیادی گذشت.به تابوتی نگاه می کنم که دختری که من رو داداشی خودش می دونست توی اون خوابیده،فقط دوستان دوران تحصیلش دور تابوت هستند.یه نفر داره دفتر خاطراتش رو می خونه.دختری که در دوران تحصیل اون رو نوشته.این چیزی هست که اون

    نوشته بود:

    "تمام توجهم به اون بود،آرزو می کردم که عشقش برای من باشه.اما اون توجهی به این موضوع نداشت و من این رو می دونستم.من می خواستم بهش بگم،می خواستم که بدونه که نمی خوام فقط برای من یه داداشی باشه.من عاشقش هستم.اما...من خجالتی ام...نمی دونم....همیشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره....

    .......ای کاش این کارو کرده بودم....با خودم فکر می کردم و گریه


     
    comment نظرات ()

     
    هوش ایرانی
    نویسنده : محمدرضا - ساعت ۱٠:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٤/۱٧
     

    هوش ایرانی 

    خانم حمیدی برای دیدن پسرش مسعود ، به محل تحصیل او یعنی لندن آمده بود.

    او در آنجا متوجه شد که پسرش با یک هم اتاقی دختر بنام Vikki زندگی میکند. کاری از دست خانم حمیدی بر نمی آمد و از طرفی هم اتاقی مسعود هم خیلی خوشگل بود.

    او به رابطه میان آن دو ظنین شده بود و این موضوع باعث کنجکاوی بیشتر او می شد. مسعود که فکر مادرش را خوانده بود گفت :

    " من میدانم که شما چه فکری می کنید ، اما من به شما اطمینان می دهم که من و Vikki فقط هم اتاقی هستیم . "

    حدود یک هفته بعد ، Vikki پیش مسعود آمد و گفت :

    " از وقتی که مادرت از اینجا رفته ، قندان نقره ای من گم شده ، تو فکر نمی کنی که او قندان را برداشته باشد ؟ "

    "خب، من شک دارم ، اما برای اطمینان به او ایمیل خواهم زد."

    او در ایمیل خود نوشت : مادر عزیزم، من نمی گم که شما قندان را از خانه من برداشتید، و در ضمن نمی گم که شما آن را برنداشتید . اما در هر صورت واقعیت این است که قندان از وقتی که شما به تهران برگشتید گم شده . " با عشق، مسعود .

    روز بعد ، مسعود یک ایمیل به این مضمون از مادرش دریافت نمود :

    پسر عزیزم، من نمی گم تو با Vikki رابطه داری ! ، و در ضمن نمی گم که تو باهاش رابطه نداری . اما در هر صورت واقعیت این است که اگر او در تختخواب خودش می خوابید ، حتما تا الان قندان را پیدا کرده بود...


     
    comment نظرات ()

     
    تاثیر لبخند
    نویسنده : محمدرضا - ساعت ۱٠:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٤/۱٧
     

    تاثیر لبخند

    هر روز صبح که می‌رفتم سرکار توی مسیر یه آقای پلیس راهنمایی رانندگی بود... دقیقا جایی می‌ایستاد که من از ماشین پیاده می‌شدم...

    همیشه فکر می‌کردم که چقدر شغل سختی داره... جدای از اینکه باید همه‌اش بایسته و نمی‌تونه حتی بنشینه، باید کاملا حواسشم جمع باشه و از همه بدتر اینکه مردم هم به خاطر اشتباهی که مرتکب میشن و دوست ندارن جریمه بشن! مقصر این آقای پلیس رو می‌دونن!!! به خاطر همین کسی زیاد دوستش نداره...

    شاید این دلیل‌ها برام کافی بود تا هر روز صبح حداقل من بهش لبخند بزنم... بین این همه بوق و ترافیک (که ماها طاقت چند لحظه‌اش رو هم نداریم) احتمال می‌دادم شاید یک کم خستگی رو از تنش دربیاره...

    بعداز مدتی که گذشت یک روز که از ماشین پیاده شدم دیدم آقای پلیس حواسش به ترافیک ماشین‌ها است... زیر لب خندیدم و آروم با خودم گفتم: "امروز موج مثبت رو از دست دادی جناب سرکار!" من هم به سرعت رفتم بالای پل هوایی که به اون طرف خیابون برسم...

    روی پل که بودم دوباره به پایین نگاه کردم... دیدم آقای پلیس ایستاده و داره بالا روی پل رو نگاه می‌کنه... با دست راستش داره بهم سلام نظامی میده و یه لبخند بی‌نظیر روی لباشه که از اون فاصله هم به زیبایی معلوم می‌شد... به قدری تعجب کردم که برگشتم و اطرافم رو نگاه کردم... دیدم بنده تنها مسافر روی پل هستم... جدی داشت بهم لبخند می‌زد و سلام می‌کرد!... انقدر خوشحال شدم و چنان لبخندی زدم که فکر کنم تا دندونای آسیام هم دیده شد....

    تمام روز رو با یه انرژی عالی به پایان رسوندم... انرژی که فقط از یک لبخند سرچشمه گرفته بود...

    واقعا چه تاثیر بی‌نظیری داشت...

    چرا گاهی فقط یک لبخند رو از هم دریغ می‌کنیم؟؟؟


     
    comment نظرات ()

     
    فلمینگ
    نویسنده : محمدرضا - ساعت ۱٠:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٤/۱٧
     

    اسمش فلمینگ بود . کشاورز اسکاتلندی فقیری بود. یک روز که برای تهیه معیشت خانواده بیرون رفت، صدای فریاد کمکی شنید که از باتلاق نزدیک خانه می آمد.وسایلشو انداخت و به سمت باتلاق دوید.اونجا ، پسر وحشتزده ای رو دید که تا کمر تو لجن سیاه فرو رفته بود و داد میزد و کمک می خواست. فلمینگ کشاورز ، پسربچه رو از مرگ تدریجی و وحشتناک نجات داد

     

    روز بعد، یک کالسکه تجملاتی در محوطه کوچک کشاورز ایستاد.نجیب زاده ای با لباسهای فاخر از کالسکه بیرون آمد و گفت  پدر پسری هست که فلمینگ نجاتش داد. نجیب زاده گفت: میخواهم ازتوتشکر کنم، شما زندگی پسرم را نجات دادید. کشاورز اسکاتلندی گفت: برای کاری که  انجام دادم چیزی نمی خوام و پیشنهادش رو رد کرد. در همون لحظه، پسر کشاورز از در کلبه رعیتی بیرون اومد. نجیب زاده پرسید: این پسر شماست؟ کشاورز با غرور جواب داد بله.” من پیشنهادی دارم.اجازه بدین پسرتون رو با خودم ببرم و تحصیلات خوب یادش بدم.اگر پسربچه ،مثل پدرش باشه، درآینده مردی میشه که میتونین بهش افتخار کنین” و کشاورز قبول کرد.

    بعدها، پسر فلمینگ کشاورز، از مدرسه پزشکی سنت ماری لندن فارغ التحصیل شد و در سراسر جهان به الکساندر فلمینگ کاشف پنی سیلین معروف شد سالها بعد ، پسر مرد نجیب زاده دچار بیماری ذات الریه شد. چه چیزی نجاتش داد؟ پنی سیلین.

    اسم پسر نجیب زاده  چه بود؟ وینستون چرچیل.


     
    comment نظرات ()

     
    دلیل عشق
    نویسنده : محمدرضا - ساعت ۱٠:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٤/۱٧
     

    یک بار دختری حین صحبت با پسری که عاشقش بود، ازش پرسید
    - چرا دوستم داری؟ واسه چی عاشقمی؟
    - دلیلشو نمیدونم ...اما واقعا"‌دوست دارم
    - تو هیچ دلیلی رو نمی تونی عنوان کنی... پس چطور دوستم داری؟

    چطور میتونی بگی عاشقمی؟
    - من جدا"دلیلشو نمیدونم، اما میتونم بهت ثابت کنم
    - ثابت کنی؟ نه! من میخوام دلیلتو بگی
    - باشه.. باشه!!! میگم... چون تو خوشگلی،
    صدات گرم و خواستنیه،
    همیشه بهم اهمیت میدی،
    دوست داشتنی هستی،
    با ملاحظه هستی،
    بخاطر لبخندت،
    دختر از جوابهای اون خیلی راضی و قانع شد
    متاسفانه، چند روز بعد، اون دختر تصادف وحشتناکی کرد و به حالت کما رفت
    پسر نامه ای رو کنارش گذاشت با این مضمون
    عزیزم، گفتم بخاطر صدای گرمت عاشقتم اما حالا که نمیتونی حرف بزنی، میتونی؟
    نه ! پس دیگه نمیتونم عاشقت بمونم
    گفتم بخاطر اهمیت دادن ها و مراقبت کردن هات دوست دارم اما حالا که نمیتونی برام اونجوری باشی، پس منم نمیتونم دوست داشته باشم
    گفتم واسه لبخندات، برای حرکاتت عاشقتم
    اما حالا نه میتونی بخندی نه حرکت کنی پس منم نمیتونم عاشقت باشم
    اگه عشق همیشه یه دلیل میخواد مثل همین الان، پس دیگه برای من دلیلی واسه عاشق تو بودن وجود نداره
    عشق دلیل میخواد؟
    نه!معلومه که نه!!
    پس من هنوز هم عاشقتم
    عشق واقعی هیچوقت نمی میره
    این هوس است که کمتر و کمتر میشه و از بین میره
    "عشق خام و ناقص میگه:"من دوست دارم چون بهت نیاز دارم
    "ولی عشق کامل و پخته میگه:"بهت نیاز دارم چون دوست دارم
    سرنوشت تعیین میکنه که چه شخصی تو زندگیت وارد بشه، اما قلب
    حکم می کنه که چه شخصی در قلبت بمونه


     
    comment نظرات ()

     
    زمین به خاطر او حرکت کرد
    نویسنده : محمدرضا - ساعت ۱٠:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٤/۱٧
     

    آنجلا ١١ سال داشت و مبتلا به نوعی بیماری بود که تمامی سیستم عصبی اش را در بر گرفته بود.او قادر به راه رفتن نبود و به خوبی نمیتوانست حرکت کند.پزشکان امید چندانی به بهبود او نداشتند.آنان بر این عقیده بودند که او باقی عمر خود را محکوم به صندلی چرخدار است.

    اما دختر کوچک بسیار شجاع و با شهامت بود.در حالی که در بستر خود در بیمارستان دراز کشیده بود با هر کسی که صحبت میکرد قول میداد که قطعا روزی راه رفته و بر بیماری خود فایق خواهد آمد.

    او به یکی از بیمارستان های توانبخشی در منطقه سانفرانسیسکو منتقل شد.

    روان پزشکان شیفته روح شکست ناپذیر او شده بودند.آنها آموزش هایی در مورد چگونگی تصور و تجسم برای راه رفتن به او میدادند.این تصورات اگر کارساز نبودند حداقل در ساعاتی که آنجلا بیدار بود به او امید میدادند و نیروی مثبتی برای انجام کارهای جزئی به او می بخشیدند.آنجلا با پایداری وصف ناپذیری در مراحل دشوار و مدام فیزیوتراپی ها و تمرینات بدنی و آب درمانی مقاومت  و در جلسات روان درمانی بار ها خود را در حال حرکت تصور میکرد.

    روزی غرق در تصورات خود بود رویای راه رفتن به نظر یک معجزه می آمد.تختخوابش حرکت کرده و شروع به چرخیدن کرد.او فریاد زد ببینید من چیکار میکنم؟نگاه کنید.من...من میتوانم حرکت کنم. البته درین لحظات تاثربار هر کس دیگری فریاد میزد و به طرف پناهگاهی میدوید.وسایل پزشکی بر زمین می افتاد و شیشه ها می شکست.این واقعه همان زمین لرزه بود.

    اما آنجلا بی خبر از همه چیز با اطمینان گمان میکرد که با قدرت اندیشه خود باعث حرکت شده است.

    آن روز آنجلا زیر خروارها خاک مدفون شد.اما او پیش از مرگ به آرزوی خویش رسید.او با قدرت خویش نه خود بلکه زمین را به حرکت واداشت


     
    comment نظرات ()

     
    خدایا نذار بزرگ شم
    نویسنده : محمدرضا - ساعت ۱٠:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٤/۱٧
     

    خدایا نذار بزرگ شم

    الو ... الو... سلام

    کسی اونجا نیست ؟؟؟؟؟

    مگه اونجا خونه ی خدا نیست؟

    پس چرا کسی جواب نمیده؟

    یهو یه صدای مهربون! ..مثل اینکه صدای یه فرشتس .بله با کی کار داری کوچولو؟

    خدا هست؟ باهاش قرار داشتم.. قول داده امشب جوابمو بده.

    بگو من میشنوم .کودک متعجب پرسید: مگه تو خدایی ؟من با خدا کار دارم ...

    هر چی میخوای به من بگو قول میدم به خدا بگم .

    صدای بغض آلودش آهسته گفت یعنی خدام منو دوست نداره؟؟؟؟

    فرشته ساکت بود .بعد از مکثی نه چندان طولانی:نه خدا خیلی دوستت داره.مگه کسی میتونه تو رو دوست نداشته باشه؟

    بلور اشکی که در چشمانش حلقه زده بود با فشار بغض شکست وبر روی گونه اش غلطید وباهمان بغض گفت :اصلا اگه نگی خدا

    باهام حرف بزنه گریه میکنما...

    بعد از چند لحظه هیاهوی سکوت ؛

    بگو زیبا بگو .هر آنچه را که بر دل کوچکت سنگینی میکند بگو..دیگر بغض امانش را بریده بود بلند بلند گریه کرد وگفت:خدا جون خدای مهربون،خدای قشنگم میخواستم بهت بگم تو رو خدا نذار بزرگ شم تو رو خدا...چرا ؟این مخالف تقدیره .چرا دوست نداری بزرگ بشی؟آخه خدا من خیلی تو رو دوست دارم قد مامانم ،ده تا دوستت دارم .اگه بزرگ شم نکنه مثل بقیه فراموشت کنم؟

    نکنه یادم بره که یه روزی بهت زنگ زدم ؟نکنه یادم بره هر شب باهات قرار داشتم؟مثل بقیه که بزرگ شدن و حرف منو نمی فهمن.

    مثل بقیه که بزرگن و فکر میکنن من الکی میگم با تو دوستم .مگه ما باهم دوست نیستیم؟پس چرا کسی حرفمو باور نمیکنه ؟خدا چرا بزرگا حرفاشون سخت سخته؟مگه اینطوری نمی شه باهات حرف زد...

    خدا پس از تمام شدن گریه های کودک:آدم ،محبوب ترین مخلوق من.. چه زود خاطراتش رو به ازای بزرگ شدن فراموش میکنه...کاش همه مثل تو به جای خواسته های عجیب من رو از خودم طلب میکردند تا تمام دنیا در دستشان جا میگرفت.

    کاش همه مثل تو مرا برای خودم ونه برای خودخواهی شان میخواستند .دنیا برای تو کوچک است ...

    بیا تا برای همیشه کوچک بمانی وهرگز بزرگ نشوی...

    کودک کنار گوشی تلفن،درحالی که لبخندبرلب داشت در آغوش خدا به خواب فرو رفت


     
    comment نظرات ()

     
    پیرمرد
    نویسنده : محمدرضا - ساعت ۱٠:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٤/۱٧
     

    پیرمردی 92 ساله که سر و وضع مرتبی داشت در حال انتقال به خانه سالمندان بود.

    همسر 70 ساله‌اش به تازگی درگذشته بود و او مجبور بود خانه‌اش را ترک کند.

    پس از چند ساعت انتظار در سرسرای خانه سالمندان، به او گفته شد که اتاقش حاضر است. پیرمرد لبخندی بر لب آورد.

    همین طور که عصا زنان به طرف آسانسور می‌رفت، به او توضیح دادم که اتاقش خیلی کوچک است و به جای پرده، روی پنجره‌هایش کاغذ چسبانده شده است.

    پیرمرد درست مثل بچه‌ای که اسباب‌بازی تازه‌ای به او داده باشند با شوق و اشتیاق فراوان گفت: «خیلی دوستش دارم.»

    به او گفتم: ولی شما هنوز اتاقتان را ندیده‌اید! چند لحظه صبر کنید الآن می‌رسیم.

    او گفت: به دیدن و ندیدن ربطی ندارد.

    شادی چیزی است که من از پیش انتخاب کرده‌ام. این که من اتاق را دوست داشته باشم یانداشته باشم به مبلمان و دکور و ... بستگی ندارد بلکه به این بستگی دارد که تصمیم بگیرم چگونه به آن نگاه کنم.

    من پیش خودم تصمیم گرفته‌ام که اتاق را دوست داشته باشم. این تصمیمی است که هر روز صبح که از خواب بیدار می‌شوم می‌گیرم.

    من دو کار می‌توانم بکنم. یکی این که تمام روز را در رختخواب بمانم و مشکلات قسمت‌های مختلف بدنم که دیگر خوب کار نمی‌کنند را بشمارم، یا آن که از جا برخیزم و به خاطر آن قسمت‌هایی که هنوز درست کار می‌کنند شکرگزار باشم.

    هر روز، هدیه‌ای است که به من داده می‌شود و من تا وقتی که بتوانم چشمانم را باز کنم، بر روی روز جدید و تمام خاطرات خوشی که در طول زندگی داشته‌ام تمرکز خواهم کرد.

    سن زیاد مثل یک حساب بانکی است. آنچه را که در طول زندگی ذخیره کرده باشید می‌توانید بعداً برداشت کنید.

    بدین خاطر، راهنمایی من به تو این است که هر چه می‌توانی شادی‌های زندگی را در حساب بانکی حافظه‌ات ذخیره کنی.

    از مشارکت تو در پر کردن حسابم با خاطره‌های شاد و شیرین تشکر می‌کنم. هیچ می‌دانی که من هنوز هم در حال ذخیره کردن در این حساب هستم؟ ...

    راهنمایی‌های ساده زیر را برای شاد بودن به خاطر بسپارید

    1. قلبتان را از نفرت و کینه خالی کنید.

    2. ذهنتان را از نگرانی‌ها آزاد کنید.

    3. ساده زندگی کنید.

    4. بیشتر بخشنده باشید.

    5. کمتر انتظار داشته باشید


     
    comment نظرات ()

     
    فرق بهشت و جهنم
    نویسنده : محمدرضا - ساعت ۱٠:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٤/۱٧
     

    روزی یک مرد روحانی با خداوند مکالمه ای داشت:

    'خداوندا! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلی هستند؟ '،

    خداوند او را به سمت دو در هدایت کرد و یکی از آنها را باز کرد، مرد نگاهی به داخل انداخت، درست در وسط اتاق یک میز گرد بزرگ وجود داشت که روی آن یک ظرف خورش بود، که آنقدر بوی خوبی داشت که دهانش آب افتاد، افرادی که دور میز نشسته بودند بسیار لاغر مردنی و مریض حال بودند، به نظر قحطی زده می آمدند، آنها در دست خود قاشق هایی با دسته بسیار بلند داشتند که این دسته ها به بالای بازوهایشان وصل شده بود و هر کدام از آنها به راحتی می توانستند دست خود را داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را پر نمایند، اما از آن جایی که این دسته ها از بازوهایشان بلند تر بود، نمی توانستند دستشان را برگردانند و قاشق را در دهان خود فرو ببرند.
    مرد روحانی با دیدن صحنه بدبختی و عذاب آنها غمگین شد،

    خداوند گفت: 'تو جهنم را دیدی، حال نوبت بهشت است'،

    آنها به سمت اتاق بعدی رفتند و خدا در را باز کرد، آنجا هم دقیقا مثل اتاق قبلی بود، یک میز گرد با یک ظرف خورش روی آن و افراد دور میز، آنها مانند اتاق قبل همان قاشق های دسته بلند را داشتند، ولی به اندازه کافی قوی و چاق بوده، می گفتند و می خندیدند

    مرد روحانی گفت: 'خداوندا نمی فهمم؟!'،

    خداوند پاسخ داد: "ساده است، فقط احتیاج به یک مهارت دارد، می بینی؟ اینها یاد گرفته اند که به یکدیگر غذا بدهند، در حالی که آدم های طمع کار اتاق قبل تنها به خودشان فکر می کنند"

    هرجا که مردم به فکر هم باشند بهشت است


     
    comment نظرات ()

     
    دانشگاه هاروارد
    نویسنده : محمدرضا - ساعت ۱٠:٤٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٤/۱٧
     

    دانشگاه هاروارد  و...

    خانمی با لباس کتان راه راه وشوهرش با کت وشلوار نخ نما شده خانه دوز در شهر  بوستن از قطار پایین آمدند و بدون هیچ قرار قبلی راهی دفتر رییس دانشگاه هاروارد شدند

    منشی فورا متوجه شد این زوج روستایی هیچ کاری در هاروارد ندارند و احتمالا شایسته حضور در کمبریج هم نیستند

    مرد به آرامی گفت : «مایل هستیم رییس را ببینیم

    منشی با بی حوصلگی گفتایشان تمام روز گرفتارند»

    خانم جواب داد : «ما منتظر خواهیم شد»

     اما این طور نشد. منشی به تنگ آمد و سرانجام تصمیم گرفت مزاحم رییس شود، هرچند که این کار نامطبوعی بود که همواره از آن اکراه داشت.

    وی به رییس گفت:

    شاید اگر چند دقیقه ای آنان راببینید، بروند!

    رییس با اوقات تلخی آهی کشید و سرتکان داد. معلوم بود شخصی با اهمیت او وقت بودن با آنها را نداشت به علاوه از اینکه لباسی کتان و راه راه وکت وشلواری خانه دوز دفترش را به هم بریزد،خوشش نمی آمد.

    رییس با قیافه ای عبوس و با وقار سلانه سلانه به سوی آن دو رفت.

    خانم به او گفت: 

    ما پسری داشتیم که یک سال در هاروارد درس خواند. وی اینجا راضی بود اماحدود یک سال پیش در حادثه ای کشته شد شوهرم و من دوست داریم بنایی به یادبود او دردانشگاه بنا کنیم.

    رییس تحت تاثیر قرار نگرفته بود اما یکه خورده بود. با غیظ گفت خانم محترم ما نمی توانیم برای هرکسی که به هاروارد می آید و می میرد، بنایی برپا کنیم اگر این کار را بکنیم ، اینجا مثل قبرستان می شود.

    خانم به سرعت توضیح داد: آه ، نه نمی خواهیم مجسمه بسازیم فکر کردیم بهتر باشد ساختمانی به هاروارد بدهیم!

    »رییس لباس کتان راه راه و کت و شلوار خانه دوز آن دو را برانداز کرد و گفت«:

    یک ساختمان! می دانید هزینه ی یک ساختمان چقدر است؟ ارزش ساختمان های موجود در هاروارد هفت و نیم میلیون دلار است!

     خانم یک لحظه سکوت کرد. رییس خشنود بود. شاید حالا می توانست از شرشان خلاص شود.

     زن رو به شوهرش کرد و آرام گفت: آیا هزینه راه اندازی دانشگاه همین قدر است؟ پس چرا خودمان دانشگاه راه نیندازیم ؟

    شوهرش سر تکان داد. قیافه رییس دستخوش سر درگمی و حیرت بود. آقا و خانم "لیلاند استنفورد" بلند شدند و راهی پالوآلتو در ایالت کالیفرنیا شدند، یعنی جایی که دانشگاهی ساختند که نام آنها رابرخود دارد.

    دانشگاه استنفورد، یادبود پسری که هاروارد به او اهمیت نداد...


     
    comment نظرات ()

     
    درسی از پروانه
    نویسنده : محمدرضا - ساعت ۱٠:٤٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٤/۱٧
     

    یک روز سوراخ کوچکی در یک پیله ظاهر شد. شخصی نشست و چند ساعت به  جدال پروانه برای خارج شدن از سوراخ کوچک ایجاد شده درپیله نگاه کرد.

    سپس فعالیت پروانه متوقف شد و به نظر رسید تمام تلاش خود را انجام داده و نمی تواند ادامه دهد.

    آن شخص تصمیم گرفت به پروانه کمک کند و با قیچی پیله را باز کرد.  پروانه به راحتی از پیله خارج شد اما بدنش ضعیف و بالهایش چروک بود.

    آن شخص باز هم به تماشای پروانه ادامه داد چون انتظار داشت که بالهای پروانه باز، گسترده و محکم شوند و از بدن پروانه محافظت کنند.

    هیچ اتفاقی نیفتاد!

    در واقع پروانه بقیه عمرش به خزیدن مشغول بود و هرگز نتوانست پرواز کند.

    چیزی که آن شخص با همه مهربانیش نمیدانست این بود که محدودیت پیله و تلاش لازم برای خروج از سوراخ آن،  راهی بود که خدا برای ترشح مایعاتی از بدن پروانه به بالهایش قرار داده بود تا پروانه بعد از خروج از پیله بتواند پرواز کند.

    گاهی اوقات تلاش تنها چیزیست که در زندگی نیاز داریم.

    اگر خدا اجازه می داد که بدون هیچ مشکلی زندگی کنیم فلج میشدیم، به اندازه کافی قوی نبودیم و هرگز نمیتوانستیم پرواز کنیم.

    من قدرت خواستم و خدا مشکلاتی در سر راهم قرار داد تا قوی شوم.

    من دانایی خواستم و خدا به من مسایلی داد تا حل کنم.

    من سعادت و ترقی خواستم و خدا به من قدرت تفکر و قوت  ماهیچه داد تا کار کنم.

    من جرات خواستم و خدا موانعی سر راهم قرار داد تا بر آنها غلبه کنم.

    من عشق خواستم و خدا افرادی به من نشان داد که نیازمند کمک بودند

    من محبت خواستم و خدا به من فرصتهایی برای محبت  داد.

        « من به  هر چه که خواستم نرسیدم ...

       اما به هر چه که نیاز داشتم دست یافتم»

     بدون ترس زندگی کن، با همه مشکلات مبارزه کن و بدان که میتوانی  بر تمام آنها غلبه کنی.


     
    comment نظرات ()

     
    بخشش
    نویسنده : محمدرضا - ساعت ۱٠:٤۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٤/۱٧
     

    پل به مناسبت کریسمس یک اتومبیل سواری از برادرش بیل دریافت کرده بود.

    شب سال نو او از دفتر کارش بیرون آمد و متوجه پسرکی شد که اطراف ماشین پرسه می زد.پسرک پرسید آقا این ماشین مال شماست؟ پل سری تکان داد و گفت بله.برادرم این ماشین را به عنوان هدیه کریسمس به من داده.پسرک متحیر گفت:یعنی شما بابت آن پولی پرداخت نکردید؟ای کاش.... و مکث کرد

    پل میتوانست حدس بزند پسرک چه آرزویی دارد.حتما آرزو می کرد چنین برادری داشت.اما  چیزی که پسرک نوجوان گفت سرتاپای وجود پل را لرزاند.پسر گفت:ای کاش بتوانم برادری مثل او باشم. پل با حیرت به او مینگریست.بی اختیار پرسید:آیا مایلی یه دور بزنیم؟پسرک با خوشحالی گفت:آه بله.من عاشق این سواریم


    بعد از یک سواری کوتاه پسر با چشمان هیجان زده پرسید:آقا امکان دارد جلوی درب منزل ما برویم؟؟؟


    پل لبخند کوتاهی زد با خود اندیشید من میدانم که پسر میخواهد چه کار کند.منظور او اینست که به دوستانش نشان دهد که میتواند سوار چنین ماشینی شود.اما پل باز هم اشتباه میکرد.پل جلوی پله ها توقف کرد و پسرک از پله ها بالا دوید و چند لحظه بعد بازگشت.اما نه با سرعت اولی.بلکه خیلی آرام و با احتیاط قدم بر میداشت.زیرا برادر کوچک معلول خود را بغل کرده و حمل میکرد.

    برادرش را روی آخرین پله نشانید و به ماشین اشاره کرد و گفت:ببین اینجاست.درست مثل اونی که بالای پله ها برات تعریف کردم.برادرش اونو براش هدیه داده و خودش یک سنت هم بابتش نداده.منم یه روزی مثل این رو برات هدیه میدم و تو خودت میتونی تمام چیزهای قشنگی رو که راجع به کریسمس گفتم ببینی

    پل پیاده شد پسرک معلول را بغل کرده و روی صندلی جلوی ماشین گذاشت و برادرش هم کنار او نشست
    آن شب پل به منظور مسیح پی برد که:

    مقدس ترین کارها بخشش و صدقه است


     
    comment نظرات ()

     
    قول
    نویسنده : محمدرضا - ساعت ۱٠:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٤/۱٧
     

    در سال 1989 زمین لرزه هشت و دو ریشتر بیشتر مناطق آمریکا  را با خاک یکسان کرد و در کمتر از چند دقیقه بیش از سی هزار کشته بر جای گذاشت.در این میان پدری دیوانه وار به سوی مدرسه پسرش دوید اما با دیدن ساختمان ویران شده مدرسه شوکه شد.با دیدن این منظره دلخراش یاد قولی که به پسرش داده بود افتاد: پسرم هر اتفاقی برایت بیفتد من همیشه پیش تو خواهم بود. و اشک از چشمانش سرازیر شد.با وجود توده آوار و انبوه ویرانی ها کمک به افراد زیر آوار نا ممکن به نظر میرسید اما او هر لحظه تعهد خود به پسرش را به خاطر می آورد.

     

    او دقیقا روی مسیری که هر صبح به همراه پسرش به سوی کلاس او می پیمودند تمرکز کرد و با به خاطر آوردن محل کلاس به آنجا شتافته و با عجله شروع به کندن کرد.دیگر والدین در حال ناله و زاری بودندو او را ملامت می کردند که کار بی فایده ای انجام میدهد.ماموران آتش نشانی و پلیس نیز سعی کردند او را منصرف کنند اما پاسخ او تنها یک جمله بود:آیا قصد کمک به مرا دارید یا باید تنها تلاش کنم؟؟؟

    هشت ساعت به کندن ادامه داد.دوازده ساعت...بیست و چهار ساعت...سی و شش ساعت و بالاخره در سی و هشتمین ساعت سنگ بزرگی را عقب کشیده و صدای پسرش را شنید فریاد زد پسرم!جواب شنید پدر من اینجا هستم.پدر من به بچه ها گفتم نگران نباشید پدرم حتما ما را نجات خواهد داد.پدر شما به قولتان عمل کردید.

    پدر پرسید وضع آنجا چطور است؟؟

    ما 14 نفر هستیم ما زخمی گرسنه و تشنه ایم.وقتی ساختمان فرو ریخت یک قطعه مثلثی شکل ایجاد شد که باعث نجات ما شد.

    پسرم بیا بیرون.

    نه پدر اجازه بدهید اول بقیه بیرون بیایند من مطمئن هستم شما مرا بیرون می آوریدو هر اتفاقی بیفتد به خاطر من آنجا خواهید ماند.


     
    comment نظرات ()

     
    داستان اولین عشق
    نویسنده : محمدرضا - ساعت ۱٠:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٤/۱٧
     

    داستان اولین عشق

    یکی بود یکی نبود

    یک مرد بود که تنها بود

     یک زن بود که او هم تنها بود

    زن به آب رودخانه نگاه میکرد و غمگین بود .

     مرد به آسمان نگاه میکرد و غمگین بود

    خدا غم آنها را میدید و غمگین بود

    خدا گفت : شما را دوست دارم ، پس همدیگر را دوست بدارید و با هم مهربان باشید

    مرد سرش را پایین آورد

    مرد به آب رودخانه نگاه کرد و در آب زن را دید . زن به آب رودخانه نگاه کرد و مرد را دید

    خدا به آنها مهربانی بخشید و آنها خوشحال شدند . خدا خوشحال شد و از آسمان باران بارید

    مرد دستهایش را بالای سر زن گرفت تا خیس نشود . زن خندید

    خدا به مرد گفت : به دستهای تو قدرت میدهم تا خانه ای بسازی و هر دو در آن زندگی کنید

    مرد زیر باران خیس شده بود . زن دستهایش را بالای سر مرد گرفت . مرد خندید

    خدا به زن گفت : به دستهای تو همه زیباییها را می بخشم تا خانه ای که او میسازد را زیبا کنی

    مرد خانه ای ساخت و زن آن را گرم کرد . آنها خوشحال بودند

     خدا خوشحال بود

    یک روز زن پرنده ای را دید که به جوجه هایش غذا میداد

     دستهایش را به سوی آسمان بلند کرد تا پرنده میان دستهایش بنشیند اما پرنده نیامد و دستهای زن رو به آسمان ماند

    مرد او را دید . کنارش نشست و دستهایش را به سوی آسمان بلند کرد

    خدا دستهای آنها را دید که از مهربانی لبریز بود

    فرشته ها در گوش هم پچ پچی کردند و خندیدند

    خدا خندید و زمین سبز شد

    خدا گفت : از بهشت شاخه ای گل به شما خواهم داد

    فرشته ها شاخه ای گل به مرد دادند . مرد گل را به زن داد و زن آن را در خاک کاشت

    خاک خوشبو شد

    پس از آن کودکی متولد شد که گریه میکرد . زن اشکهای کودک را میدید و غمگین بود

    فرشته ها به او آموختند که چگونه طفل را در آغوش بگیرد و از شیره جانش به او بنوشاند

    مرد زن را دید که میخندد ، کودکش را دید که شیر مینوشد. بر زمین نشست و پیشانی بر خاک گذاشت

    خدا شوق مرد را دید و خندید

    وقتی خدا خندید ، پرنده بازگشت و بر شانه مرد نشست

    خدا گفت : با کودک خود مهربان باشید تا مهربانی بیاموزد

     . راست بگویید تا راستگو باشد . گل و آسمان و رود را به او نشان دهید تا همیشه به یاد من باشد روزهای آفتابی و بارانی از پی هم گذشت

    زمین پر شد از گلهای رنگارنگ و لابه لای گلها پر شد از بچه هایی که شاد و خندان دنبال هم میدویدند

    خدا همه چیز و همه جا را میدید . میدید که زیر باران مردی دستهایش را بالای سر زنی گرفته است که خیش نشود

    زنی را دید که در گوشه ای از خاک با هزاران امید شاخه گلی میکارد . دستهای بسیاری را دید که به سوی آسمان بلند شده اند

    و پرنده هایی که....

    خدا خوشحال بود ، چون دیگر غیر از او هیچ کس تنها نبود


     
    comment نظرات ()

     
    قصه نوه و پدربزرگ
    نویسنده : محمدرضا - ساعت ۱٠:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٤/۱٧
     

    قصه نوه و پدربزرگ

    پیرمردی بود که با پسر ، عروس و نوه اش در خانه ای زندگی میکرد. چشمهای پیرمرد ضعیف شده بود و خوب نمی دید. گوشهایش ضعیف شده بود و خوب نمی شنید، زانوهایش هم موقع راه رفتن می لرزید. وقتی کمه سر میز غذا می نشست از ضعف و پیری قاشق در دستش میلرزید و غذا روی میز میریخت. حتی وقتی که لقمه در دهانش میگذاشت غذا از گوشه دهانش بیرون میریخت و منظره زشتی بوجود می آورد.هر بار پسر و عروسش با دیدن غذا خوردن او حالشان بد میشد. تا اینکه روزی تصمیم گرفتند پدربزرگ درگوشه ای پشت اجاق بنشیند و آنجا غذایش را بخورد.

    از آن روز غذای پیرمرد را در یک کاسه کوچک و گلی میریختند. غذای او آنقدر کم بود که هیچ وقت سیر نمیشد. در نتیجه وقتی که غذایش تمام میشد با حسرت به میز نگاه میکرد و چشمهایش از اشک پر میشد.

    روزی لرزش دست پیرمرد به حدی بود که کاسه از دستش افتاد و شکست. عروس جوان ناراحت شد و حرفهای زشتی به او زد؛ ولی پیرمرد چیزی نگفت و فقط آه کشید. بعد برای پیرمرد یک کاسه چوبی بیارزش خریدند.پیرمرد شکایتی نکرد و هرروز توی آن غذا می خورد

    روزها آمدند و رفتند. تا اینکه روزی زن و شوهر نشسته بودند و با هم حرف می زدند، پسر کوچولوی چند تکه تخته روی زمین گذاشته بود و سعی می کرد آنها را به هم وصل کند.پدر پرسید:«چکار میکنی پسرم؟»

    پسر جواب داد:«می خواهم یک کاسه چوبی درست کنم تا وقتی که تو و مادر پیر شدید؛ غذای شما را توی آن بریزم و جلویتان بگذارم.»

    زن و مرد به هم نگاه کردند و ناگهان بغزشان ترکید. به این وسیله آنها به خود آمدند و روز بعد، پدر بزرگ پیر را سر میز آوردند تا همه با هم غذا بخورند.

    از آن روز به بعد، اگر دست پیرمرد می لرزید و غذا را می ریخت، کسی به او حرفی نمی زد.

    روز پدر بر همه پدرها و پدر بزرگها مبارک


     
    comment نظرات ()

     
    اگر کوسه ها آدم بودند؟
    نویسنده : محمدرضا - ساعت ۱٠:۳٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٤/۱٧
     

    دختر کوچولوی صاحبخانه از آقای "کی" پرسید:

    اگر کوسه ها آدم بودند با ماهیهای کوچولو مهربانتر میشدند؟

    آقای کی گفت: البته ! اگر کوسه ها آدم بودند

    توی دریا برای ماهیها جعبه های محکمی میساختند

    همه جور خوراکی  توی آن میگذاشتند

    مواظب بود ند که همیشه پر آب باشد

    هوای بهداشت ماهیهای کوچولو را هم داشتند

    برای آنکه هیچوقت دل ماهی کوچولو نگیرد

    گاهگاه مهمانی های بزرگ بر پا میکردند

    چون که

    گوشت ماهی شاد از ماهی دلگیر لذیذتر است

    برای ماهی ها مدرسه میساختند

    وبه آنها یاد میدادند

    که چه جوری به طرف دهان کوسه شنا کنند

    درس اصلی ماهیها اخلاق بود

    به آنها می قبولاند ند

    که زیباترین و باشکوه ترین کار برای یک ماهی این است

    که خودش را در نهایت خوشوقتی تقدیم یک کوسه کند

    به ماهی کوچولو یاد میدادند که چطور به کوسه ها معتقد باشند

    و چه جوری خود را برای یک آینده زیبا مهیا کنند

    آینده یی که فقط از راه  اطاعت به دست میآید

    اگر کوسه ها آدم بودند

    در قلمروشان البته هنر هم وجود داشت

    از دندان کوسه تصاویر زیبا و رنگارنگی می کشیدند

    ته دریا نمایشنامه یی روی صحنه میآوردند که در آن ماهی کوچولوهای قهرمان

    شاد وشنگول به دهان کوسه ها شیر جه میرفتند

    همراه نمایش آهنگهای محسور کننده یی هم مینواختند که بی اختیار

    ماهیهای کوچولو را به طرف دهان کوسه ها میکشاند

    در آنجا بی تردید مذهبی هم وجود داشت

    که به ماهیها می آموخت

    "زندگی واقعی در شکم کوسه ها آغاز میشود"


     
    comment نظرات ()

     
    نابینا و ماه
    نویسنده : محمدرضا - ساعت ۱٠:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٤/۱٧
     

    نابینا و ماه


    نابینا به ماه گفت: دوستت دارم .
    ــ ماه گفت: چه طوری؟ تو که نمی بینی .
    ــ نابینا گفت: چون نمی بینمت دوستت دارم .
    ــ ماه گفت: چرا؟
    ــ نابینا گفت: اگر می دیدمت عاشق زیباییت می شدم ولی حالا که نمی بینمت عاشق خودت هستم.


     
    comment نظرات ()

     
    طلوع
    نویسنده : محمدرضا - ساعت ۱٠:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٤/۱٧
     

    از پنجره به بیرون نگاه کردم آسمان ابری بود ، شاخه های خشکیده زمزمه او را می کردن وانتظار او را می کشیدند ، قطره های آب نم نم آسمان را ترک می کردن و به زمین تبعید می شدند . همه چیز این روزها در انتظار می گذشت ، انتظاری که چند ثانیه بیش به ظهور موعودش نمانده بود . اما خورشید کم کم از پشت دیوار ابری بیرون آمد. امروز صبح با طلوع دوباره خورشید تاریکی ها از  بین رفت ومی شد فکر کرد که فرصتی مجدد برای زندگی و جبران دیروز هست. آنگاه بود که کائنات لبخند شادی سردادند. آخر چند روزی بود که پشت دیوار ابری نشته بود . خورشید از خود می پرسید که اگر او نباشد آیا کسی دل تنگ او می شود ؟ برای همین دیواری از ابر برای خود ساخت که پشت آن پنهان شود ، خورشید فکر می کرد که دیگر برای کائنات عادی شده برای همین نیاز به تحول داشت نیاز به اعلام وجود... با درخت کهنسال مشورت کرد، درخت به او گفت : اگر خورشید نباشد هیچ کس نیست . اما او باورنداشت و می خواست ایمان پیدا کند روزی که پنهان شد ، گلها دیگر نخندیدن ، آن روز رودخانه مسیر خود راگم کرد در نبود اوهمه چیز بوی کهنگی می داد . همه پیش درخت پیر رفتن ، او به آنها مژده ی ظهور می داد و می گفت روزی او خواهد آمد . چند روز گذشت اما هیچکس به این وعض عادت نکرد همه در سکوت مطلق انتظار او را می کشیدند . در تمام این مدت این تاریکی و سایه ها بودند که پایکوبی می کردند ، پادشاه تاریکی ها داشت دنیا رافتح می کرد ، که صدای زمین هم در آمد روبه آسمان کرد و گفت : ما به تونیاز داریم. در نبود تو درختان دیگر دست های یک دیگر را نمی گیرند ،در نبود تو رود خانه از مسیر خود گم شده ،در نبود تو بلبلان دیگر نمی خوانند در نبود تو شادی دیگر رنگی ندارد از خفا بیرون بیا پیش ما برگرد . وخورشید از پشت دیوار ابری بیرون آمد کم کم همه جارا دستی کشید و روشن کرد ،انگار بازی رنگها بود درختان سبز، گلهای سرخ آسمان آبی دنیای رنگی ...

    و این گونه بود که خورشید به خود ایمان آورد وتمام کائنات نیز هر سپیده دم انتظار او را می کشیدند و طلوع خورشید دیگر یک عادت نبود......


     
    comment نظرات ()

     
    عشق یعنی
    نویسنده : محمدرضا - ساعت ۱٠:۳٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٤/۱٧
     

    در زمانهای بسیار قدیم وقتی هنوز پای بشر به زمین نرسیده بود، فضیلت ها و تباهی ها دور هم جمع شده بودند، آنها از بی کاری خسته و کسل شده بودند.
    ناگهان ذکاوت ایستاد و گفت بیایید یک بازی بکنیم مثل قایم باشک
    . 
    همگی از این پیشنهاد شاد شدند و دیوانگی فورا فریاد زد، من چشم می گذارم و از آنجایی که کسی نمی خواست دنبال دیوانگی برود همه قبول کردند او چشم بگذارد
    .
    دیوانگی جلوی درختی رفت و چشم هایش را بست و شروع کرد به شمردن .. یک .. دو .. سه .. همه رفتند تا جایی پنهان شوند
    . 
    لطافت خود را به شاخ ماه آویزان کرد، خیانت داخل انبوهی از زباله پنهان شد، اصالت در میان ابرها مخفی شد، هوس به مرکز زمین رفت، دروغ گفت زیر سنگ پنهان می شوم اما به ته دریا رفت، طمع داخل کیسه ای که خودش دوخته بود مخفی شد و دیوانگی مشغول شمردن بود هفتاد و نه ... هشتاد ... و همه پنهان شدند به جز عشق که همواره مردد بود نمی توانست تصمیم بگیرید و جای تعجب نیست چون همه می دانیم پنهان کردن عشق مشکل است، در همین حال دیوانگی به پایان شمارش می رسید نود و پنج ... نود و شش. هنگامی که دیوانگی به صد رسید عشق پرید و بین یک بوته گل رز پنهان شد
    .

    دیوانگی فریاد زد دارم میام. و اولین کسی را که پیدا کرد تنبلی بود زیرا تنبلی، تنبلی اش آمده بود جایی پنهان شود و بعد لطافت را یافت که به شاخ ماه آویزان بود، دروغ ته دریاچه، هوس در مرکز زمین، یکی یکی همه را پیدا کرد به جز عشق و از یافتن عشق نا امید شده بود. حسادت در گوش هایش زمزمه کرد تو فقط باید عشق را پیدا کنی و او در پشت بوته گل رز پنهان شده است
    .
    دیوانگی شاخه چنگک مانندی از درخت چید و با شدت و هیجان زیاد آن را در بوته گل رز فرو کرد و دوباره و دوباره تا با صدای ناله ای دست کشید عشق از پشت بوته بیرون آمد درحالی که با دستهایش صورتش را پوشانده بود و از میان انگشتانش قطرات خون بیرون می زد شاخه به چشمان عشق فرو رفته بودند و او نمی توانست جایی را ببیند او کور شده بود! دیوانگی گفت من چه کردم؟ من چه کردم؟ چگونه می توانم تو را درمان کنم؟ عشق پاسخ داد تو نمی توانی مرا درمان کنی اما اگر می خواهی کمکم کنی می توانی راهنمای من شوی
    .
    و اینگونه است که از آنروز به بعد عشق کور است و دیوانگی همواره همراه اوست! و از همانروز تا همیشه عشق و دیوانگی به همراه یکدیگر به احساس تمام آدم های عاشق سرک می کشند ...

     

    عشق یعنی مستی و دیـــوانگی
    عشق یعنی ز خــــود بیــگـــانگی

    عشق یعنی شعله بر خرمن زدن
    عشق یعنی رسم دل بر هم زدن


     
    comment نظرات ()

     
    صدف
    نویسنده : محمدرضا - ساعت ۱٠:۳۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٤/۱٧
     

    مردی در کنار ساحل دورافتاده ای قدم می‌زد. مردی را در فاصله دور می بیند که مدام خم می‌شود و چیزی را از روی زمین بر می‌دارد و توی اقیانوس پرت می‌کند. نزدیک تر می شود، می‌بیند مردی بومی صدفهایی را که به ساحل می­افتد در آب می‌اندازد.

    - صبح بخیر رفیق، خیلی دلم می­خواهد بدانم چه می­کنی؟

    - این صدفها را در داخل اقیانوس می اندازم. الآن موقع مد دریاست و این صدف ها را به ساحل دریا آورده و اگر آنها را توی آب نیندازم از کمبود اکسیژن خواهند مرد.

    - دوست من! حرف تو را می فهمم ولی در این ساحل هزاران صدف این شکلی وجود دارد. تو که نمی‌توانی آنها را به آب برگردانی خیلی زیاد هستند و تازه همین یک ساحل نیست. نمی بینی کار تو هیچ فرقی در اوضاع ایجاد نمی­کند؟

    مرد بومی لبخندی زد و خم شد و دوباره صدفی برداشت و به داخل دریا انداخت و گفت:


    "برای این یکی اوضاع فرق کرد."


     
    comment نظرات ()

     
    آثار گناه
    نویسنده : محمدرضا - ساعت ۱٠:٢٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٤/۱٧
     

    یکی بود یکی نبود،
    یک بچه کوچیک
    بداخلاقی بود. پدرش به او یک کیسه
     پر از میخ و یک چکش داد و گفت هر وقت
     عصبانی شدی، یک میخ به دیوار روبرو
     بکوب.

    >
    > روز اول پسرک مجبور شد 37 میخ به
    > دیوار روبرو بکوبد. در روزها و
    > هفته ها ی بعد که پسرک توانست خلق و
    > خوی خود را کنترل کند و کمتر
    > عصبانی شود، تعداد میخهایی که به
    > دیوار کوفته بود رفته رفته کمتر
    > شد. پسرک متوجه شد که آسانتر آنست
    > که عصبانی شدن خودش را کنترل کند
    > تا آنکه میخها را در دیوار سخت
    > بکوبد
    >
    > بالأخره به این ترتیب
    روزی رسید
    > که پسرک دیگر عادت عصبانی شدن را
    > ترک کرده بود و موضوع را به پدرش
    > یادآوری کرد. پدر به او پیشنهاد
    > کرد که حالا به ازاء هر روزی که
    > عصبانی نشود، یکی از میخهایی را که
    > در طول مدت گذشته به دیوار کوبیده
    > بوده است را از دیوار بیرون بکشد
    >
    > روزها گذشت تا بالأخره یک روز پسر
    > جوان به پدرش روکرد و گفت همه
    > میخها را از دیوار درآورده است.
    > پدر، دست پسرش را گرفت و به آن طرف
    > دیواری که میخها بر روی آن کوبیده
    > شده و سپس درآورده بود، برد
    >
    > پدر رو به پسر کرد و گفت: « دستت
    > درد نکند، کار خوبی انجام دادی ولی
    > به سوراخهایی که در دیوار به وجود
    > آورده ای نگاه کن !! این دیوار دیگر
    > هیچوقت دیوار قبلی نخواهد بود
    > پسرم وقتی تو در حال عصبانیت چیزی
    > را می گوئی مانند میخی است که بر
    > دیوار دل طرف مقابل می کوبی. تو می
    > توانی چاقوئی را به شخصی بزنی و آن
    > را درآوری، مهم نیست تو چند مرتبه
    > به شخص روبرو خواهی گفت معذرت می
    > خواهم که آن کار را کرده ام، زخم
    > چاقو کماکان بر بدن شخص روبرو
    > خواهد ماند. یک زخم فیزکی به همان
    > بدی یک زخم شفاهی است.

    > دوست ها واقعاً جواهر های کمیابی
    > هستند ، آنها می توانند تو را
    > بخندانند و تو را تشویق به دستیابی
    > به موفقیت نمایند. آنها گوش جان به
    > تو می سپارند و انتظار احترام
    > متقابل دارند و آنها همیشه مایل
    > هستند قلبشان را به روی ما
    > بگشایند

     
    comment نظرات ()

     
    داستان کوتاه
    نویسنده : محمدرضا - ساعت ٦:٥٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٤/۱٧
     

    در یک دهکده کوچک نزدیک نورنبرگ خانواده ای با 18 فرزند زندگی می کردند. برای امرار معاش این خانواده بزرگ، پدر می بایستی 18 ساعت در روز به هر کار سختی که در آن حوالی پیدا می شد تن می داد. در همان وضعیت آلبرشت دورر و برادرش آلبرت (دو تا از 18 فرزند) رویایی را در سر می پروراندند. هر دوشان آرزو می کردند نقاش چیره دستی شوند، اما خیلی خوب می دانستند که پدرشان هرگز نمی تواند آن ها را برای ادامه تحصیل به نورنبرگ بفرستد.
    یک شب پس از مدت زمان درازی بحث در رختخواب، دو برادر تصمیمی گرفتند. با سکه قرعه انداختند و بازنده می بایست برای کار در معدن به جنوب می رفت و برادر دیگرش را حمایت مالی می کرد تا در آکادمی به فراگیری هنر بپردازد، و پس از آن برادری که تحصیلش تمام شد باید در چهار سال بعد برادرش را از طریق فروختن نقاشی هایش حمایت مالی می کرد تا او هم به تحصیل در دانشگاه ادامه دهد.
    آن ها در صبح روز یک شنبه در یک کلیسا سکه انداختند. آلبرشت دورر برنده شد و به نورنبرگ رفت و آلبرت به معدن های خطرناک جنوب رفت و برای 4 سال به طور شبانه روزی کار کرد تا برادرش را که در آکادمی تحصیل می کرد و جزء بهترین هنرجویان بود حمایت کند. نقاشی های آلبرشت حتی بهتر از اکثر استادانش بود. در زمان فارغ التحصیلی او درآمد زیادی از نقاشی های حرفه ای خودش به دست آورده بود.
    وقتی هنرمند جوان به دهکده اش برگشت، خانواده دورر برای موفقیت های آلبرشت و برگشت او به کانون خانواده پس از 4 سال یک ضیافت شام برپا کردند. بعد از صرف شام آلبرشت ایستاد و یک نوشیدنی به برادر دوست داشتنی اش برای قدردانی از سال هایی که او را حمایت مالی کرده بود تا آرزویش برآورده شود، تعارف کرد و چنین گفت: آلبرت، برادر بزرگوارم حالا نوبت توست، تو حالا می توانی به نورنبرگ بروی و آرزویت را تحقق بخشی و من از تو حمایت میکنم.
    تمام سرها به انتهای میز که آلبرت نشسته بود برگشت. اشک از چشمان او سرازیر شد. سرش را پایین انداخت و به آرامی گفت: نه! از جا برخاست و در حالی که اشک هایش را پاک می کرد به انتهای میز و به چهره هایی که دوستشان داشت، خیره شد و به آرامی گفت: نه برادر، من نمی توانم به نورنبرگ بروم، دیگر خیلی دیر شده، ‌ببین چهار سال کار در معدن چه بر سر دستانم آورده، استخوان انگشتانم چندین بار شکسته و در دست راستم درد شدیدی را حس می کنم، به طوری که حتی نمی توانم یک لیوان را در دستم نگه دارم. من نمی توانم با مداد یا قلم مو کار کنم، نه برادر، برای من دیگر خیلی دیر شده...
    بیش از 450 سال از آن قضیه می گذرد. هم اکنون صدها نقاشی ماهرانه آلبرشت دورر قلمکاری ها و آبرنگ ها و کنده کاری های چوبی او در هر موزه بزرگی در سراسر جهان نگهداری میشود.
    یک روز آلبرشت دورر برای قدردانی از همه سختی هایی که برادرش به خاطر او متحمل شده بود، دستان پینه بسته برادرش را که به هم چسبیده و انگشتان لاغرش به سمت آسمان بود، به تصویر کشید. او نقاشی استادانه اش را صرفاً دست ها نام گذاری کرد اما جهانیان احساساتش را متوجه این شاهکار کردند و کار بزرگ هنرمندانه او را "دستان دعا کننده" نامیدند.

     

    همسفر

    کشتی در طوفان سهمگین دریا شکست و غرق شد. فقط دو مرد توانستند به سوی جزیره کوچک بی آب و علفی شنا کنند و نجات یابند.

    دو نجات یافته دیدند هیچ کاری از دستشان بر نمی آید، با خود گفتند بهتر است از خدا کمک بخواهیم. بنابراین دست به دعا شدند و برای این که ببینند دعای کدام بهتر مستجاب می شود به گوشه ای از جزیره رفتند.

    نخست، از خدا غذا خواستند. فردا مرد اول، درختی یافت و میوه ای بر آن، آن را خورد. اما سرزمین مرد دوم چیزی برای خوردن نداشت.

    هفته بعد، مرد اول از خدا همسر و همدم خواست، فردا کشتی دیگری غرق شد، زنی نجات یافت و به مرد اول رسید. در سمت دیگر، مرد دوم هیچ کس را نداشت. نه مونس و نه همدمی.

    مرد اول از خدا خانه، لباس و غذای بیشتری خواست، فردا، به صورتی معجزه آسا، تمام چیزهایی که خواسته بود به او رسید. مرد دوم اما هیچ نداشت.

    دست آخر، مرد اول از خدا کشتی خواست تا او و همسرش را با خود ببرد. فردا کشتی ای آمد و در سمت او لنگر انداخت، مرد خواست به همراه همسرش از جزیره برود و مرد دوم را همانجا رها کند. پیش خود گفت، مرد دیگر حتماً شایستگی نعمت های الهی را ندارد، چرا که درخواست های او پاسخ داده نشد، پس همینجا بماند برای او بهتر است.

    زمانی که کشتی می خواست حرکت کند، ندایی از آسمان پرسید: چرا همسفر خود را در جزیره رها کردی؟

    مرد پاسخ داد: این نعمت هایی که به دست آورده ام همه مال خودم است، همه را خود از خدای خود درخواست کرده ام. درخواست های او که پذیرفته نشد، پس لابد لیاقت این چیزها را ندارد.

    ندایی آسمانی ، مرد را سرزنش کرد: و گفت  اشتباه می کنی. زمانی که تنها خواسته آن مرد را اجابت کردم، این همه نعمت  به تو دادم.

    مرد با حیرت پرسید: مگر آن مرد از تو چه خواست که باید مدیون او باشم؟

    ندا پاسخ داد: از من خواست که تمام خواسته های تو را اجابت کنم!

    مرگ

    چند وقتی بود در بخش مراقبت های ویژه یک بیمارستان ، بیماران یک تخت بخصوص در حدود ساعت 10صبح روزهای یکشنبه جان می سپردند و این موضوع ربطی به نوع بیماری و شدت وضعف مرض آنان نداشت.

    این مسئله باعث شگفتی پزشکان آن بخش شده بود به طوری که بعضی آن را با مسائل ماورای طبیعی و بعضی دیگر با خرافات و ارواح و اجنه و موارد دیگر در ارتباط می دانستند.کسی قادر به حل این مسئله نبود که چرا بیمار آن تخت درست در ساعت 10 صبح روزهای یکشنبه می میرد

    .به همین دلیل گروهی از پزشکان متخصص برای بررسی موضوع تشکیل جلسه دادند و پس از بحث و تبادل نظر تصمیم بر این شد که در اولین یکشنبه ، چند دقیقه قبل از ساعت 10در محل مذکور برای مشاهده این پدیده عجیب و غریب حاضر شوند.

     

    در محل و ساعت موعود ، بعضی صلیب کوچکی در دست گرفته و در حال دعا بودند، بعضی دوربین فیلمبرداری با خود آورده و …

    دو دقیقه به ساعت 10 مانده بود که « جانسون ‌» نظافتچی پاره وقت روزهای یکشنبه وارد اتاق شد. دوشاخه برق دستگاه حفظ حیات را از پریز برق درآورد و دوشاخه جاروبرقی خود را به پریز زد و مشغول کار شد ..!!

     


     


    یک مرکز خرید وجود داشت که زنان می توانستند به آنجا بروند و مردی را انتخاب کنند که شوهر آنان باشد.این مرکزپنج طبقه داشت و هرچه که به طبقات بالاتر می رفتند خصوصیات مثبت مردان بیشترمی شد؛اما اگر در طبقه ای دری را باز کنند،باید حتما آن مرد را انتخاب کنند و اگر به طبقه بالاتر رفتند دیگر اجازه برگشت ندارند و هر شخص فقط یک بار میتواند از این مرکز استفاده کند.روزی دو دختر که با هم دوست بودند به این مرکز خرید رفتند تاشوهر مورد نظر خود را پیدا کنند.در اولین طبقه بر روی در نوشته بود:این مردان شغل و بچه های دوست داشتنی دارند.دختری که تابلو را خوانده بود گفت:خب،بهتر از کارنداشتن یا بچه نداشتن است ولی دوست دارم ببینم بالاتری ها چگونه اند ؟پس رفتند.در طبقه دوم نوشته بود:این مردان شغلی با حقوق زیاد ،بچه های دوست داشتنی و چهره ی زیبا دارند.دختر گفت:هووووم!طبقه بالاتر چه جوریه...؟طبقه سوم:این مردان شغلی با حقوق زیاد ،بچه های دوست داشتنی و چهره زیبا دارند و در کارِهای خانه هم کمک می کنند.دختر:وای ...،چقدر وسوسه انگیز،ولی بریم بالاتر؛و دوباره رفتند.طبقه چهارم:این مردان شغلی با حقوق زیاد و بچه های دوست داشتنی دارند.دارای چهره ای زیباهستند،همچنین در کارِ  های خانه کمک می کنند و هدف های عالی در زندگی دارند.آن دو واقعابه وجد آمده بودند.دختر:وای چقدر خوب.پس چه چیزی ممکنه تو طبقه آخر باشه!آنها از خوشحالی و اشتیاق به گریه افتادند.پس به طبقه پنجم رفتند،آنجا نوشته بود:این طبقه فقط برای این است که ثابت کند زنان راضی شدنی نیستند.از این که به مرکز ما آمدید متشکریم و روز خوبی برای شماآرزومندیم... !!
    نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم اسفند 1387  توسط A.T  |  4 نظر


    پیرزنی در خواب به خدا گفت : خدایا من خیلی تنها هستم ،آیا مهمان خانه من می شوی ؟
    ندایی به او گفت که فردا خدا به خانه ات خواهد آمد. پیرزن از خواب بیدار شد ، با عجله شروع به جارو کردن خانه کرد ، رفت و چند نان تازه خرید و خوشمزه ترین غذایی را که بلد بود پخت ، سپس نشست و منتظر ماند ، چند دقیقه بعد در خانه به صدا درآمد ، پیرزن با عجله به طرف در رفت و آن را باز کرد ، پشت در پیرمرد فقیری بود ، پیرمرد از او خواست تا غذایی به او بدهد ، پیرزن با عصبانیت سر پیرمرد داد زد و در را بست .
    نیم ساعت بعد باز در خانه به صدا درآمد ، پیرزن دوباره در را باز کرد .
    این بار کودکی که از سرما می لرزید از او خواست تا از سرما پناهش دهد ولی پیرزن با ناراحتی در را بست و غرغر کنان به خانه برگشت .
    نزدیک غروب بار دیگر در خانه به صدا درآمد ، این بار پیرزن مطمئن بود که خدا آمده ، پس با عجله به سوی او دوید و در را باز کرد ،ولی این بار نیز زن فقیری پشت در بود ، زن فقیر از او کمی پول خواست تا برای کودکان گرسنه اش غذا بخرد ، پیرزن که خیلی عصبانی شده بود ، با داد و فریاد زن فقیر را دور کرد.
    شب شد ولی خدا نیامد پیرزن نا امید شد و سر به زمین گذاشت و خوابید .
    در خواب به خدا گفت : خدایا مگر تو نگفتی که امروز به خانه ام می آیی؟
    جواب آمد که : خدا 3 بار به خانه ات آمد و تو هر 3 بار در را به روی او بستی...

     

     


     
    شمع ها به آرامی می سوختند ، فضا به قدری آرام بود که می توانستی صحبتهای آن ها را بشنوی
    اولی گفت : من صلح هستم ! با وجود این هیچ کس نمی تواند مرا برای همیشه روشن نگه دارد . فکر میکنم به زودی از بین خواهم رفت.  سپس شعله اش به سرعت کم شد و از بین رفت . 

    دومی گفت : من ایمان هستم ! با این وجود من هم ناچاراٌ مدتی زیادی روشن نمی مانم . و معلوم نیست تا چه زمانی زنده باشم، وقتی صحبتش تمام شد نسیم ملایمی بر آن وزید و شعله اش را خاموش کرد .

    شمع سوم گفت من عشق هستم ! ولی آنقدر قدرت ندارم که روشن بمانم مردم مرا کنار می گذارند و اهمیت مرا درک نمی کنند آنها حتی عشق ورزیدن به نزدیکترین کسانشان را هم فراموش می کنند و کمی بعد او هم خاموش شد .

    ناگهان ...

     پسری وارد اتاق شد و شمع های خاموش را دید و گفت : 

    چرا خاموش شده اید ؟ قرار بود شما تا ابد بمانید و با گفتن این جمله شروع کرد به گریه کردن.

    سپس شمع چهارم گفت : نترس تا زمانی که من روشن هستم می توانیم شمع های دیگر را دوباره روشن کنیم . من امید هستم ! 

    کودک با چشمهای درخشان شمع امید را برداشت و شمع های دیگر را روشن کرد .

    چه خوب است که شعله امید هرگز در زندگیتان خاموش نشود .

    هر یک از ما می توانیم امید ، ایمان ، صلح و عشق را حفظ و نگهداری کنیم.

     



     

    یک روز وقتی کارمندان به اداره رسیدند٬ اطلاعیه ی بزرگی را در تابلو اعلانات دیدند که روی آن نوشته شده بود:"دیروز فردی که همیشه در اداره مانع پیشرفت شما بود ٬ در گذشت. مراسم تشییع جنازه فردا ساعت۱۰ صبح در سالن اجتماعات بر گزار می شود."

    در تمام اداره صحبت از این اعلامیه عجیب بود همه ناراحت از مرگ همکار ولی کنجکاو بودند بدانند چه کسی مانع پیشرفت بوده!

    فردا صبح همه کارمندان ساعت ۱۰ به سالن اجتماعات رفتند. رفته رفته جمعیت زیاد شد.همه در تفکر بودندو انتظار...

    در همان حال نیز فکر های رنگارنگی از موفقیت هایی که هیچگاه به آنها دست نیافتند و کارهایی که هیچ گاه برای انجامشان اقدام نکردند ٬ به ذهنشان می آمد.

    کارمندان در صفی قرار گرفتند تا برای ادای احترام به کنار تابوت بروند.

    وقتی به درون تابوت نگاه می کردند٬ ناگهان خشک شان می زد و زبان شان بند می آمد.

    درون تابوت:

    آیینه ای بود  که هر کس به درون تابوت نگاه می کرد تصویر خود را در آن می دید!

     




    مرد 80 ساله همراه پسر خود در روبروی پنجره نشسته بود و هر دو به کار خود مشغول بودند.-
    پدر به خاطرات گذشته می اندیشید و پسر در فکر تسخیر فردا. پدر به پنجره نگاه می کرد و پسر کتاب فلسفی و روشنفکرانه مورد علاقه خود را مطالعه می کرد.

    ناگهان کلاغی آمد و بر روی لبه پنجره نشست، پدر با نگاهی عمیق از پسر خود پرسید این چیه؟ پسر نگاهی تعجبانه به پدر کرد و گفت: کلاغه و پدر با تکان دادن سر حرف او را تایید کرد.

    دقیقه ای نگذشته بود که پدر از پسر پرسید: این چیه روی پنجره نشسته؟ پسر با تعجب بیشتری گفت: پدر گفتم که اون یه کلاغه  باز و به تکرار پدر این سئوال را کرد که این چیه؟ و پسر برای سومین بار سر از کتاب برداشت و گفت: کلاغ پدر کلاغ.

     

     پدر برای بار چهارم پرسید: پسرم! این چیه روی لبه پنجره نشسته؟

    پسر این بار عصبانی شد و فریاد زد: اگر نمی خواهی بزاری که کتاب بخوانم بگو، پدر جان چندبار بگم که اون یه کلاغ هست و دیگه هم از من نپرس.

     پدر نگاه خودش رو به نگاه پسر قفل کرد و گفت دقیقاً 60 سال پیش که تو در دوران کودکی خود بودی، من و تو اینجا نشسته بودیم و یک کلاغ در لبه پنجره نشسته بود و تو این سئوال رو بیش از 120 بار پرسیدی ومن هر بار با یک شوق تازه به تو می گفتم که او یک کلاغ است.


     
    comment نظرات ()

     
    عشق بی پایان
    نویسنده : محمدرضا - ساعت ٢:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٤/۱٦
     

     

    عشق بی پایان 

     

    پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند . .

    پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: "باید ازت عکسبرداری بشه تا مطمئن بشیم جائی از بدنت آسیب دیدگی یا شکستگی نداشته باشه "

    پیرمرد غمگین شد، گفت خیلی عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست .

    پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند :

    او گفت : همسرم در خانه سالمندان است. هر روز صبح من به آنجا می روم و صبحانه را با او می خورم. امروز به حد کافی دیر شده نمی خواهم تاخیر من بیشتر شود !

    یکی از پرستاران به او گفت : خودمان به او خبر می دهیم تا منتظرت نماند .

    پیرمرد با اندوه ! گفت : خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد . چیزی را متوجه نخواهد شد ! او حتی مرا هم نمی شناسد !

    پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید؟

    پیرمرد با صدایی گرفته ، به آرامی گفت: اما من که می دانم او چه کسی است قلب

     

     

     


     
    comment نظرات ()

     
    شاهزاده و دختر فقیر
    نویسنده : محمدرضا - ساعت ٢:٠٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٤/۱٦
     

    شاهزاده و دختر فقیر  

    سال ها پیش توی یه سرزمین دور شاهزاده ای وجود داشت که تصمیم به ازدواج گرفت. اون میخواست با یکی از دخترای سرزمین خودش ازدواج کنه. به همین دلیل همه دخترای جوون اون سرزمین رو دعوت کرد تا سزاوارترین دختر رو انتخاب کنه.در بین این دخترا دختری وجود داشت که خیلی فقیر بود اما شاهزاده رو خیلی دوست داشت ومخفیانه عاشقش شده بود. وقتی دختر قصه ما میخواست به مهمونی شاهزاده بره مامانش بهش گفت دخترم چرا میخوای به این مهمونی بری تو نه ثروتی داری نه زیبایی خیلی زیاد . دخترک گفت مامان اجازه بده تا برم و شانس خودم رو امتحان کنم تا حداقل برای آخرین بار اونو ببینم.

    روز مهمانی فرا رسید. شاهزاده رو به تمام دخترا کرد و گفت من به هر کدوم از شما یه دانه گل میدم و هر کس که ظرف شیش ماه زیباترین گل دنیا رو پرورش بده همسر من میشه. دخترک فقیر هم دانه را گرفت و اونو تو گلدون کاشت. سه ماه گذشت و هیچ گلی سبز نشد. دخترک با تمام علاقه به گلدون میرسید و به اندازه بهش آب و آفتاب میداد اما بی نتیجه بود و هیچ گلی سبز نشد.

    سرانجام شیش ماه گذشت و روز ملاقات فرا رسید. دخترک گلدون خالی خودش رو تو دستاش گرفت و توی صف ایستاد. اما دخترای دیگه هر کدوم با گلهای بسار زیبا و جالبی که تو گلدون داشتند تو صف ایستاده بودن. شاهزاده به گل ها و گلدون ها نگاه میکرد اما از هیچ کدوم راضی نبود . تا اینکه نوبت به دخترک فقیر رسید . دخترک از اینکه گلی تو گلدون نداشت خجالت میکشید اما شاهزاده وقتی گلدون خالی رو دید با تعجب و تحسین به دخترک خیره شد . رو به تمام دخترا کرد و گفت این دختر ملکه آینده این سرزمینه. همه متعجب شده بودن دخترای دیگه با گلدونهای قشنگی که داشتن حرسشون گرفته بود. همه به شاهزاده گفتن که اون دختر اصلا گلی تو گلدون نداره . شاهزاده گفت بله درسته که هیچ گلی توی این گلدون سبز نشده اما باید بدونید که همه دانه هایی که من به شما داده بودم خراب بودن و اصلا نباید گلی از اون دانه ها سبز میشد . همه شما تقلب کردید ولی این دخترک زیبا به خاطر صداقتش سزاوارترین دختر این سرزمینه قلب



     
    comment نظرات ()

     
    ردپا
    نویسنده : محمدرضا - ساعت ٢:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٤/۱٦
     

    ردپا

     

    شبی بنده ای در خواب دید که با خدای خود در ساحل دریا راه میرود
    در افق صحنه هایی از گذشته و زندگی خود را می دید که همچون صاعقه ای از برابر چشمانش عبور می کردند

    در هر صحنه دو رد پا روی شن ها می دید یکی رد پای خود او و دیگری رد پای خدایش

    وقتی از صفحهء آخر آسمان می گذشت به عقب باز گشت

    به رد پاهای روی شن ها نگاه کرد

    شگفتا که در بسیاری از مواقع آن هم در سخت ترین و غم انگیز ترین
     
    لحظه های زندگیش تنها یک رد پا وجود داشت

     

    از این موضوع عمیقآ متاثر شد و از خدای خود پرسید
    خداوندا تو گفته بودی تا هر زمان که پیرو تو باشم مرا در راه زندگی تنها نمی گذاری و همواره همراهم خواهی بود

    اما امروز دیدم که در سخت ترین زمان های زندگیم تنها یک جفت رد پاوجود داشته است

    نمیدانم چطور در چنین لحظه هایی که بیشترین احتیاج را به تو داشتم
     
    مرا تنها میگذاشتی..؟
     
    خداوند به لطف و مهربانی پاسخ داد

    فرزندم من تو را دوست دارم و تو را هرگز تنها نمیگذارم

    آن زمان ها و در لحظه های رنج و سختی که
     
    تنها یک جفت رد پا دیدی،
     آن رد پای من بود که تو را در آغوش گرفته بودم و در مسیر زندگی به جلو میبردم....

     

     

     

     

     

    ((خدا همیشه و همه جا با ماست))

     

     

     

     

     


     
    comment نظرات ()

     
    حصار
    نویسنده : محمدرضا - ساعت ٢:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٤/۱٦
     

     حصار 

    سال ها دو برادر با هم در مزرعه ای که از پدرشان به ارث رسیده بود، زندگی می کردند. یک روز به خاطر یک سو

    تفاهم کوچک، با هم جرو بحث کردند. پس از چند هفته

    سکوت، اختلاف آنها زیاد شد و از هم جدا شدند.
    یک روز صبح در خانه برادر بزرگ تر به صدا درآمد. ...



     
    comment نظرات ()

     
    آآقا این افتخار رو به من میدید که موهاتونو براتون شونه کنم؟
    نویسنده : محمدرضا - ساعت ٢:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٤/۱٦
     

     

    آآقا این افتخار رو به من میدید که موهاتونو براتون شونه کنم؟


    لیزا توی فرودگاه منتظر نشسته بود تا سوار هواپیماش بشه. جایی که نشسته بود، افراد منتظر دیگه‌ای هم بودن که الیزا اونا رو نمی‌شناخت.

    همین طور که منتظر بود، کتاب‌مقدسش رو درآورد و شروع کرد به خوندن.
    یک دفعه احساس کرد که همه مردم اطرافش دارن بهش نگاه می‌کنن. الیزا سرشو بالا کرد و متوجه شد که دارن به یک جایی درست پشت سر اون نگاه می‌کنند.
    برگشت تا ببینه همه دارن به چی نگاه می‌کنن؛ و دید که مهماندار داره یک صندلی چرخداری  رو هل میده که زشت ترین پیرمردی که تا به حال دیده بود، روش نشسته. الیزا می‌گفت پیرمرد موهای بلند سفیدی داشت که فوق‌العاده درهم و آشفته بود. صورتش پر از چین و چروک بود و اصلاً هم مهربون به نظر نمی‌رسید.

    اون می‌گفت.......

     




     
    comment نظرات ()

     
    تله موش
    نویسنده : محمدرضا - ساعت ۱:٥٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٤/۱٦
     

    تله موش 


    موش ازشکاف دیوار سرک کشید تا ببیند این همه سر و صدا برای چیست. مرد مزرعه دار تازه از شهر رسیده بود و بسته‌ای با خود آورده بود و زنش با خوشحالی مشغول باز کردن بسته بود .موش لب‌هایش را لیسید و با خود گفت :«کاش یک غذای حسابی باشد. اما همین که بسته را باز کردند، از ترس تمام بدنش به لرزه افتاد چون صاحب مزرعه یک تله موش خریده بود. استرسموش با سرعت به مزرعه برگشت تا این خبر جدید را به همه حیوانات بدهد. او به هرکسی که می‌رسید، می گفت: «توی مزرعه یک تله موش آورد‌ه‌اند، صاحب مزرعه یک تله موش خریده است . . .». مرغ با شنیدن این خبر بال هایش را تکان داد و گفت: « آقای موش، برایت متأسفم. از این به بعد خیلی باید مواظب خودت باشی، به هر حال من کاری به تله موش ندارم، تله موش هم ربطی به من ندارد»قهر. میش وقتی خبر تله موش را شنید ، صدای بلند سر داد و گفت: «آقای موش من فقط می‌توانم دعایت کنم که توی تله نیفتی، چون خودت خوب می‌دانی که تله موش به من ربطی ندارد. مطمئن باش که دعای من پشت و پناه تو خواهد بود.قهر موش که از حیوانات مزرعه انتظار همدردی داشت، به سراغ گاو رفت. اما گاو هم با شنیدن خبر، سری تکان داد و گفت: « من که تا حالا ندیده‌ام یک گاوی توی تله موش بیفتد!» او این را گفت و زیر لب خنده‌ای کرد و دوباره مشغول چریدن شدقهر. سرانجام، موش ناامید از همه جا به سوراخ خودش برگشت و در این فکر بود که اگر روزی در تله موش بیفتد، چه می شود؟نگران
     
    در نیمه‌های همان شب، صدای شدید به هم خوردن چیزی در خانه پیچید. زن مزرعه دار بلافاصله بلند شد و به سوی انباری رفت تا موش را که در تله افتاده بود، ببیند. او در تاریکی متوجه نشد که آنچه در تله موش تقلا می کرده، موش نبود بلکه مار خطرناکی بود که دمش در تله گیر کرده بود. همین که زن به تله موش نزدیک شد، مار پایش را نیش زد و صدای جیغ و فریادش به هوا بلند شد. صاحب مزرعه با شنیدن صدای جیغ از خواب پرید و به طرف صدا رفت. وقتی زنش را در این حال دید او را فوراً به بیمارستان رساند. بعد از چند روز، حال وی بهتر شد. اما روزی که به خانه برگشت، هنوز تب داشت. زن همسایه که به عیادت بیمار آمده بود، گفت: برای تقویت بیمار و قطع شدن تب او هیچ غذایی مثل سوپ مرغ نیست. مرد مزرعه دار که زنش را خیلی دوست داشت فوراً به سراغ مرغ رفت و ساعتی بعد بوی خوش سوپ مرغ در خانه پیچید. اما هرچه صبر کردند، تب بیمار قطع نشد. بستگان او شب و روز به خانه آنها رفت و آمد می‌کردند تا جویای سلامتی او شوند. برای همین مرد مزرعه دار مجبور شد، میش را هم قربانی کند تا با گوشت آن برای میهمانان عزیزش غذا بپزد .روزها می‌گذشت و حال زن مزرعه دار هر روز بدتر می شد تا این که یک روز صبح، در حالی که از درد به خود می پیچید از دنیا رفت و خبر مردن او خیلی زود در روستا پیچید. افراد زیادی در مراسم خاکسپاری او شرکت کردند. بنابراین، مرد مزرعه دار مجبور شد از گاوش هم بگذرد و غذای مفصلی برای میهمانان دور و نزدیک تدارک ببیند .حالا، موش به تنهایی در مزرعه می گردید و به حیوانان زبان بسته‌ای فکر می کرد که کاری به کار تله موش نداشتندخنثی


     
    comment نظرات ()

     
    تله موش
    نویسنده : محمدرضا - ساعت ۱:٥٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٤/۱٦
     

     تله موش 

     


    موش ازشکاف دیوار سرک کشید تا ببیند این همه سر و صدا برای چیست. مرد مزرعه دار تازه از شهر رسیده بود و بسته‌ای با خود آورده بود و زنش با خوشحالی مشغول باز کردن بسته بود .موش لب‌هایش را لیسید و با خود گفت :«کاش یک غذای حسابی باشد. اما همین که بسته را باز کردند، از ترس تمام بدنش به لرزه افتاد چون صاحب مزرعه یک تله موش خریده بود. استرسموش با سرعت به مزرعه برگشت تا این خبر جدید را به همه حیوانات بدهد. او به هرکسی که می‌رسید، می گفت: «توی مزرعه یک تله موش آورد‌ه‌اند، صاحب مزرعه یک تله موش خریده است . . .». مرغ با شنیدن این خبر بال هایش را تکان داد و گفت: « آقای موش، برایت متأسفم. از این به بعد خیلی باید مواظب خودت باشی، به هر حال من کاری به تله موش ندارم، تله موش هم ربطی به من ندارد»قهر. میش وقتی خبر تله موش را شنید ، صدای بلند سر داد و گفت: «آقای موش من فقط می‌توانم دعایت کنم که توی تله نیفتی، چون خودت خوب می‌دانی که تله موش به من ربطی ندارد. مطمئن باش که دعای من پشت و پناه تو خواهد بود.قهر موش که از حیوانات مزرعه انتظار همدردی داشت، به سراغ گاو رفت. اما گاو هم با شنیدن خبر، سری تکان داد و گفت: « من که تا حالا ندیده‌ام یک گاوی توی تله موش بیفتد!» او این را گفت و زیر لب خنده‌ای کرد و دوباره مشغول چریدن شدقهر. سرانجام، موش ناامید از همه جا به سوراخ خودش برگشت و در این فکر بود که اگر روزی در تله موش بیفتد، چه می شود؟نگران
     
    در نیمه‌های همان شب، صدای شدید به هم خوردن چیزی در خانه پیچید. زن مزرعه دار بلافاصله بلند شد و به سوی انباری رفت تا موش را که در تله افتاده بود، ببیند. او در تاریکی متوجه نشد که آنچه در تله موش تقلا می کرده، موش نبود بلکه مار خطرناکی بود که دمش در تله گیر کرده بود. همین که زن به تله موش نزدیک شد، مار پایش را نیش زد و صدای جیغ و فریادش به هوا بلند شد. صاحب مزرعه با شنیدن صدای جیغ از خواب پرید و به طرف صدا رفت. وقتی زنش را در این حال دید او را فوراً به بیمارستان رساند. بعد از چند روز، حال وی بهتر شد. اما روزی که به خانه برگشت، هنوز تب داشت. زن همسایه که به عیادت بیمار آمده بود، گفت: برای تقویت بیمار و قطع شدن تب او هیچ غذایی مثل سوپ مرغ نیست. مرد مزرعه دار که زنش را خیلی دوست داشت فوراً به سراغ مرغ رفت و ساعتی بعد بوی خوش سوپ مرغ در خانه پیچید. اما هرچه صبر کردند، تب بیمار قطع نشد. بستگان او شب و روز به خانه آنها رفت و آمد می‌کردند تا جویای سلامتی او شوند. برای همین مرد مزرعه دار مجبور شد، میش را هم قربانی کند تا با گوشت آن برای میهمانان عزیزش غذا بپزد .روزها می‌گذشت و حال زن مزرعه دار هر روز بدتر می شد تا این که یک روز صبح، در حالی که از درد به خود می پیچید از دنیا رفت و خبر مردن او خیلی زود در روستا پیچید. افراد زیادی در مراسم خاکسپاری او شرکت کردند. بنابراین، مرد مزرعه دار مجبور شد از گاوش هم بگذرد و غذای مفصلی برای میهمانان دور و نزدیک تدارک ببیند .حالا، موش به تنهایی در مزرعه می گردید و به حیوانان زبان بسته‌ای فکر می کرد که کاری به کار تله موش نداشتندخنثی

     


     
    comment نظرات ()

     
    خدایا نزار بزرگ شم!!
    نویسنده : محمدرضا - ساعت ۱:٥۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٤/۱٦
     

    خدایا نزار بزرگ شم!!
     

     الو ... الو ... سلام

    کسی اونجا نیست ؟؟؟

    مگه اونجا خونه ی خدا نیست ؟

    پس چرا کسی جواب نمیده ؟

    یهو یه صدای مهربون بگوش کودک نواخته شد! مثل صدای یه فرشته ...

    - بله با کی کار داری کوچولو ؟

    خدا هست ؟ باهاش قرار داشتم، قول داده امشب جوابمو بده

    -

    بگو من میشنوم

    کودک متعجب پرسید : مگه تو خدایی ؟ من با خود خدا کار دارم ...

    - هر چی میخوای به من بگو قول میدم به خدا بگم

    صدای بغض آلودش آهسته گفت یعنی خدام منو دوست نداره ؟؟؟

    - فرشته ساکت بود. بعد از مکثی نه چندان طولانی گفت نه خدا خیلی دوستت داره. مگه کسی میتونه تو رو دوست نداشته باشه؟

    بلور اشکی که در چشمانش حلقه زده بود با فشار بغض شکست و بر روی گونه اش غلطید و با همان بغض گفت : اصلا اگه نگی خدا باهام حرف بزنه گریه میکنما ...

    بعد از چند لحظه هیاهوی سکوت شکسته شد :

    ندایی صدایش در گوش و جان کودک طنین انداز شد : بگو زیبا بگو. هر آنچه را که بر دل کوچکت سنگینی میکند بگو ...

    دیگر بغض امانش را بریده بود بلند بلند گریه کرد و گفت : خدا جون خدای مهربون، خدای قشنگم میخواستم بهت بگم تو رو خدا نذار بزرگ شم تو رو خدا ...

    چرا ؟ ولی این مخالف با تقدیره. چرا دوست نداری بزرگ بشی؟

    آخه خدا من خیلی تو رو دوست دارم قد مامانم، ده تا دوستت دارم. اگه بزرگ شم نکنه مثل بقیه فراموشت کنم؟ نکنه یادم بره که یه روزی بهت زنگ زدم ؟ نکنه یادم بره هر شب باهات قرار داشتم؟ مثل بقیه که بزرگ شدن و حرف منو نمی فهمن. مثل بقیه که بزرگن و فکر میکنن من الکی میگم با تو دوستم. مگه ما با هم دوست نیستیم؟ پس چرا کسی حرفمو باور نمیکنه ؟ خدا چرا بزرگا حرفاشون سخت سخته؟ مگه اینطوری نمی شه باهات حرف زد ؟!

    خدا پس از تمام شدن گریه های کودک : آدم ، محبوب ترین مخلوق من ، چه زود خاطراتش رو به ازای بزرگ شدن فراموش میکنه ، کاش همه مثل تو به جای خواسته های عجیب من رو از خودم طلب میکردند تا تمام دنیا در دستشان جا میگرفت. کاش همه مثل تو مرا برای خودم و نه برای خودخواهی شان میخواستند. دنیا خیلی برای تو کوچک است ... بیا تا برای همیشه کوچک بمانی و هرگز بزرگ نشوی ...

    و کودک کنار گوشی تلفن، درحالی که لبخندی شیرین بر لب داشت در آغوش خدا به خوابی عمیق و شگفت انگیز فرو رفته بود ...

     

     

     
     
     


     
    comment نظرات ()

     
    عمونوروز
    نویسنده : محمدرضا - ساعت ۱:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٤/۱٦
     

    عمونوروز 

     

     شما حتما ًداستان های زیادی درباره ی عمو نوروز شنیده اید.
    شاید فکر می کنید که او شبیه پاپا نوئل یا تومته (tomte )
    سوئدی است که برای بچه های خوب و مهربان هدیه می آورد.
    اما اگر راستش را بخواهید تا حالا کسی عمو نوروز را ندیده
    است. عمو نوروز افسانه ای ما پیر مرد مهربانی است که هر 
    سال روز اول بهار، فرا رسیدن بهار و آغاز سال نو را به مردم  دنیا خبر می دهد.

    در داستان های قدیم ایرانی آمده است :
    پیرزنی در یک خانه ی کوچک به تنهائی زندگی می کرد. حیاط
    خانه ی او پر از درختان میوه و گلهای رنگارنگ بود. او خیلی دوست داشت که عمو نوروز را ببیند. او هر سال چند روز قبل از آمدن بهار حسابی خانه تکانی می کرد. روز اول بهار صبح زود از خواب بیدار می شد و حیاط را آب و جارو می کرد.
    پیرزن لباس های نو و تمیز می پوشید. او سفره هفت سین را درایوان خانه پهن می کرد و در سفره سیب، سبنل، سکه، سنجد، سیر، سرکه وسبزه می گذاشت. پیر زن در کنار سفره به انتظارعمو نوروز می نشست.
    اما مثل هر سال، پیر زن از خستگی زیاد به خواب می رفت،
    و وقتی بیدار می شد که عمو نوروز بعد از خوردن شیرینی و
    استراحت در کنار سفره ی هفت سین رفته بود تا آمدن بهار را
    به مردم شهر ها و روستاهای دیگر خبر بدهد.
    عمو نوروزمثل سال های قبل شاخه گلی هم روی سفره ی  هفت سین پیر زن به یادگار گذاشته بود. پیر زن برای دیدن عمونوروزمی بایست یک سال دیگر صبر کند.
    هنوز هم کسی بدرستی نمی داند که آیا پیر زن موفق شده است
    که عمو نوروز را ببیند یا نه !
     
     

     


     
    comment نظرات ()

     
    تله موش
    نویسنده : محمدرضا - ساعت ۱:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٤/۱٦
     

     


    تله موش


    موش ازشکاف دیوار سرک کشید تا ببیند این همه سر و صدا برای چیست. مرد مزرعه دار تازه از شهر رسیده بود و بسته‌ای با خود آورده بود و زنش با خوشحالی مشغول باز کردن بسته بود .موش لب‌هایش را لیسید و با خود گفت :«کاش یک غذای حسابی باشد. اما همین که بسته را باز کردند، از ترس تمام بدنش به لرزه افتاد چون صاحب مزرعه یک تله موش خریده بود. استرسموش با سرعت به مزرعه برگشت تا این خبر جدید را به همه حیوانات بدهد. او به هرکسی که می‌رسید، می گفت: «توی مزرعه یک تله موش آورد‌ه‌اند، صاحب مزرعه یک تله موش خریده است . . .». مرغ با شنیدن این خبر بال هایش را تکان داد و گفت: « آقای موش، برایت متأسفم. از این به بعد خیلی باید مواظب خودت باشی، به هر حال من کاری به تله موش ندارم، تله موش هم ربطی به من ندارد»قهر. میش وقتی خبر تله موش را شنید ، صدای بلند سر داد و گفت: «آقای موش من فقط می‌توانم دعایت کنم که توی تله نیفتی، چون خودت خوب می‌دانی که تله موش به من ربطی ندارد. مطمئن باش که دعای من پشت و پناه تو خواهد بود.قهر موش که از حیوانات مزرعه انتظار همدردی داشت، به سراغ گاو رفت. اما گاو هم با شنیدن خبر، سری تکان داد و گفت: « من که تا حالا ندیده‌ام یک گاوی توی تله موش بیفتد!» او این را گفت و زیر لب خنده‌ای کرد و دوباره مشغول چریدن شدقهر. سرانجام، موش ناامید از همه جا به سوراخ خودش برگشت و در این فکر بود که اگر روزی در تله موش بیفتد، چه می شود؟نگران
     
    در نیمه‌های همان شب، صدای شدید به هم خوردن چیزی در خانه پیچید. زن مزرعه دار بلافاصله بلند شد و به سوی انباری رفت تا موش را که در تله افتاده بود، ببیند. او در تاریکی متوجه نشد که آنچه در تله موش تقلا می کرده، موش نبود بلکه مار خطرناکی بود که دمش در تله گیر کرده بود. همین که زن به تله موش نزدیک شد، مار پایش را نیش زد و صدای جیغ و فریادش به هوا بلند شد. صاحب مزرعه با شنیدن صدای جیغ از خواب پرید و به طرف صدا رفت. وقتی زنش را در این حال دید او را فوراً به بیمارستان رساند. بعد از چند روز، حال وی بهتر شد. اما روزی که به خانه برگشت، هنوز تب داشت. زن همسایه که به عیادت بیمار آمده بود، گفت: برای تقویت بیمار و قطع شدن تب او هیچ غذایی مثل سوپ مرغ نیست. مرد مزرعه دار که زنش را خیلی دوست داشت فوراً به سراغ مرغ رفت و ساعتی بعد بوی خوش سوپ مرغ در خانه پیچید. اما هرچه صبر کردند، تب بیمار قطع نشد. بستگان او شب و روز به خانه آنها رفت و آمد می‌کردند تا جویای سلامتی او شوند. برای همین مرد مزرعه دار مجبور شد، میش را هم قربانی کند تا با گوشت آن برای میهمانان عزیزش غذا بپزد .روزها می‌گذشت و حال زن مزرعه دار هر روز بدتر می شد تا این که یک روز صبح، در حالی که از درد به خود می پیچید از دنیا رفت و خبر مردن او خیلی زود در روستا پیچید. افراد زیادی در مراسم خاکسپاری او شرکت کردند. بنابراین، مرد مزرعه دار مجبور شد از گاوش هم بگذرد و غذای مفصلی برای میهمانان دور و نزدیک تدارک ببیند .حالا، موش به تنهایی در مزرعه می گردید و به حیوانان زبان بسته‌ای فکر می کرد که کاری به کار تله موش نداشتندخنثی

     


     
    comment نظرات ()

     
    عروسک
    نویسنده : محمدرضا - ساعت ۱:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٤/۱٦
     

     

    عروسک 

     


      با عجله وارد فروشگاه شدم. با دیدن آن همه جمعیت شوکه شدم. کریسمس نزدیک بود و برای خرید آنجا آمده بودند. با عجله از بین شلوغی به طرف بخش اسباب بازی ها رفتم. دنبال یک عروسک قشنگ برای نوه ی کوچکم می گشتم. می خواستم برای کریسمس، گران ترین عروسک فروشگاه را برایش بخرم. در حالی که برچسب قیمت عروسک ها را می خواندم، پسربچه ی کوچکی را دیدم که حدود 5 سال داشت. پسر عروسک زیبایی را آرام در بغل گرفته بود و موهایش را نوازش می کرد. در این فکر بودم که این عروسک را برای چه کسی می خواهد؛ چون پسربچه ها اغلب به اسباب بازی های مثل ماشین و هواپیما علاقه مند هستند.

       پسر پیش خانمی رفت و گفت :«عمه جان، مطمئنی که پول ما برای خرید این عروسک کم است؟»

       عمه اش(در حالی که خسته و بی حوصله بود) جواب داد :« گفتم که، پولمان کم است.» سپس به پسربچه گفت که همان جا بماند تا برود و چند تا شمع بخرد و بر گردد. پسر عروسک را در آغوش گرفته بود و دلش نمی آمد، آن را بر گرداند.

       با دودلی پیش او رفتم و پرسیدم:« پسرجان، این عروسک را برای چه کسی می خواهی؟»

       جواب داد:«من و خواهرم چندبار این جا آمده ایم. خواهرم این عروسک را خیلی دوست داشت و همیشه آرزو می کرد که شب کریسمس بابانوئل این را برایش بیاورد.»

       به او گفتم:«خوب،شاید بابانوئل این کار را بکند.»

      پسر گفت:«نه،بابانوئل نمی تواند به جایی که خواهرم رفته، برود. من باید عروسک را به مادرم بدهم تا برایش ببرد.»

      از او پرسیدم که خواهرش کجاست؟ به من نگاهی کرد و با چشمانی پر از اشک جواب داد:«او پیش خدا رفته. پدر می گوید که مامان هم می خواهد پیش او برود تا تنها نباشد.»

      انگار قلبم از تپیدن ایستاد! پسر ادامه داد:«من به پدرم گفتم از مامان بخواهد که تا برگشتم از فروشگاه منتظر بماند.» بعد عکس خودش را به من نشان داد و گفت:«این عکسم را هم به مامان می دهم تا آنجا فراموشم نکنند، من مامان را خیلی دوست دارم ولی پدر می گویدکه خواهرم آنجا تنهاست و غصه می خورد.»

      پسر سرش را پایین انداخت و دوباره موهای عروسک را نوازش کرد. طوری که پسر متوجه نشود، دست به جیبم بردم و یک مشت اسکناس بیرون آوردم. از او پرسیدم:«می خواهی یک بار دیگر پول هایت را بشماریم، شاید کافی باشد؟»

      او با بی میلی پول هایش را به من داد و گفت:«فکر نکنم، چند بار عمه آنها را شمرد ولی هنوز خیلی کم است.»

      من شروع به شمردن پول هایش کردم. بهد به او گفتم:« این پول ها که خیلی زیاد است، حتماً می توانی عروسک را بخری!»

      پسر با شادی گفت:«آه خدایا متشکرم که دعای مرا شنیدی!»

    بعد رو به من کرد و گفت:« من دلم می خواست که برای مادرم هم یک گل رز سفید بخرم، چون مامان گل رز خیلی دوست دارد،آیا با این پول که خدا برایم فرستاده، می توانم گل هم بخرم؟»

      اشک از چشممانم سرازیر شد، بدون آن که به او نگاه کنم، گفتم:«بله عزیزم، می توانی هر چه قدر که دوست داری برای مادرت گل بخری.»

     چند دقیقه بعد عمه اش برگشت و من زود از پسر دور شدم و در شلوغی جمعیت خودم را پنهان کردم.

     فکر آن پسر حتی یک لحظه از ذهنم دور نمی شد. ناگهان یاد خبری افتادم که هفته پیش در روزنامه خوانده بودم:« کامیونی با یک مادر و دختر تصادف کرد. دختر درجا کشته شده و حال مادر او هم بسیار وخیم است.»

      فردای آن روز به بیمارستان رفتم تا خبری به دست آورم. پرستار بخش، خبر ناگواری به من داد:«زن جوان دیشب از دنیا رفت.»

     اصلاً نمی دانستم آیا این حادثه به پسر مربوط می شود یا نه. حس عجیبی داشتم، بی هیچی دلیلی به کلیسا رفتم. در مجلس ترحیم کلیسا، تابوتی گذاشته بودند که رویش یک عروسک، یک شاخه گل رز سفید ویک عکس بود.
     

     

     

     


     
    comment نظرات ()

     
    پسرک و پدر بزرگش
    نویسنده : محمدرضا - ساعت ۱:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٤/۱٦
     

     

    پسرک و پدر بزرگش

     

     

     

     

     

     

    پسرک از پدر بزرگش پرسید:

     پدر بزرگ درباره چه می نویسی؟

    پدربزرگ پاسخ داد :
    درباره تو پسرم، اما مهمتر از آنچه می نویسم، مدادی است که با آن می نویسم. می خواهم وقتی بزرگ شدی، تو هم مثل این مداد بشوی !

    پسرک با تعجب به مداد نگاه کرد و چیز خاصی در آن ندید :
    اما این هم مثل بقیه مداد هایی است که دیده ام !

    پدر بزرگ گفت : بستگی داره چطور به آن نگاه کنی، در این مداد پنج صفت هست که اگر به دستشان بیاوری، برای تمام عمرت بادنیا به آرامش می رسی :

    صفت اول : می توانی کارهای بزرگ کنی، اما هرگز نباید فراموش کنی که دستی وجود دارد که هر حرکت تو را هدایت می کند. اسم این دست خداست، او همیشه باید تو را در مسیر اراده اش حرکت دهد.

    صفت دوم : باید گاهی از آنچه می نویسی دست بکشی و از مداد تراش استفاده کنی. این باعث می شود مداد کمی رنج بکشد اما آخر کار، نوکش تیزتر می شود ( و اثری که از خود به جا می گذارد ظریف تر و باریک تر) پس بدان که باید رنج هایی را تحمل کنی، چرا که این رنج باعث می شود انسان بهتری شوی.

    صفت سوم : مداد همیشه اجازه می دهد برای پاک کردن یک اشتباه، از پاک کن استفاده کنیم. بدان که تصحیح یک کار خطا، کار بدی نیست، در واقع برای اینکه خودت را در مسیر درست نگهداری، مهم است.

    صفت چهارم : چوب یا شکل خارجی مداد مهم نیست، زغالی اهمیت دارد که داخل چوب است.. پس همیشه مراقب باش درونت چه خبر است.

    و سر انجام پنجمین صفت مداد : همیشه اثری از خود به جا میگذارد. پس بدان هر کار در زندگی ات می کنی، ردی از تو به جا می گذارد و سعی کن نسبت به هر کار می کنی، هشیار باشی و بدانی چه می کنی

     


     
    comment نظرات ()

     
    مادر
    نویسنده : محمدرضا - ساعت ۱:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٤/۱٦
     

     

    مادر

     


    My mom only had one eye. I hated her... she was such an embarrassment.
    مادر من فقط یک چشم داشت . من از اون متنفر بودم ... اون همیشه مایه خجالت من بود
    She cooked for students & teachers to support the family.
    اون برای امرار معاش خانواده برای معلم ها و بچه مدرسه ای ها غذا می پخت
    There was this one day during elementary school where my mom came to say hello to me.
    یک روز اومده بود دم در مدرسه که به من سلام کنه و منو با خود به خونه ببره
     
    I was so embarrassed. How could she do this to me?
    خیلی خجالت کشیدم . آخه اون چطور تونست این کار رو بامن بکنه 
    I ignored her, threw her a hateful look and ran out

    به روی خودم نیاوردم ، فقط با تنفر بهش یه نگاه کردم وفورا از اونجا دور شدم
    The next day at school one of my classmates said, "EEEE, your mom only has one

     روز بعد یکی از همکلاسی ها منو مسخره کرد و گفت هووو .. مامان تو فقط یک چشم داره
    I wanted to bury myself. I also wanted my mom to just disappear.
    فقط دلم میخواست یک جوری خودم رو گم و گور کنم . کاش زمین دهن وا میکرد و منو ..کاش مادرم یه جوری گم و گور میشد...
    So I confronted her that day and said, " If you're only gonna make me a laughing stock, why don't you just die?!!!"
    روز بعد بهش گفتم اگه واقعا میخوای منو شاد و خوشحال کنی چرا نمی میری ؟
    My mom did not respond...
    اون هیچ جوابی نداد....
    I didn't even stop to think for a second about what I had said, because I was full of anger.
    حتی یک لحظه هم راجع به حرفی که زدم فکر نکردم ، چون خیلی عصبانی بودم .
    I was oblivious to her feelings.
    احساسات اون برای من هیچ اهمیتی نداشت
    I wanted out of that house, and have nothing to do with her.
    دلم میخواست از اون خونه برم و دیگه هیچ کاری با اون نداشته باشم
    So I studied real hard, got a chance to go to Singapore to study.
    سخت درس خوندم و موفق شدم برای ادامه تحصیل به سنگاپور برم
    Then, I got married. I bought a house of my own. I had kids of my own.
    اونجا ازدواج کردم ، واسه خودم خونه خریدم ، زن و بچه و زندگی...
    I was happy with my life, my kids and the comforts
    از زندگی ، بچه ها و آسایشی که داشتم خوشحال بودم
    Then one day, my mother came to visit me.
    تا اینکه یه روز مادرم اومد به دیدن من
    She hadn't seen me in years and she didn't even meet her grandchildren.
    اون سالها منو ندیده بود و همینطور نوه ها شو
    When she stood by the door, my children laughed at her, and I yelled at her for coming over uninvited.
    وقتی ایستاده بود دم در بچه ها به اون خندیدند و من سرش داد کشیدم که چرا خودش رو دعوت کرده که بیاد اینجا ، اونم بی خبر
    I screamed at her, "How dare you come to my house and scare my children!" GET OUT OF HERE! NOW!!!"
    سرش داد زدم ": چطور جرات کردی بیای به خونه من و بجه ها رو بترسونی؟!" گم شو از اینجا! همین حالا
    And to this, my mother quietly answered, "Oh, I'm so sorry. I may have gotten the wrong address," and she disappeared out of sight.
    اون به آرامی جواب داد : " اوه خیلی معذرت میخوام مثل اینکه آدرس رو عوضی اومدم " و بعد فورا رفت واز نظر ناپدید شد .
    One day, a letter regarding a school reunion came to my house in Singapore .
    یک روز یک دعوت نامه اومد در خونه من درسنگاپور برای شرکت درجشن تجدید دیدار دانش آموزان مدرسه
    So I lied to my wife that I was going on a business trip.
    ولی من به همسرم به دروغ گفتم که به یک سفر کاری میرم .
    After the reunion, I went to the old shack just out of curiosity.
    بعد از مراسم ، رفتم به اون کلبه قدیمی خودمون ؛ البته فقط از روی کنجکاوی .
    My neighbors said that she is died.
    همسایه ها گفتن که اون مرده
    I did not shed a single tear.
    ولی من حتی یک قطره اشک هم نریختم
    They handed me a letter that she had wanted me to have.
    اونا یک نامه به من دادند که اون ازشون خواسته بود که به من بدن
    "My dearest son, I think of you all the time. I'm sorry that I came to Singapore and scared your children.
    ای عزیزترین پسر من ، من همیشه به فکر تو بوده ام ، منو ببخش که به خونت تو سنگاپور اومدم و بچه ها تو ترسوندم ،
    I was so glad when I heard you were coming for the reunion.
    خیلی خوشحال شدم وقتی شنیدم داری میآی اینجا
    But I may not be able to even get out of bed to see you.
    ولی من ممکنه که نتونم از جام بلند شم که بیام تورو ببینم
    I'm sorry that I was a constant embarrassment to you when you were growing up.
    وقتی داشتی بزرگ میشدی از اینکه دائم باعث خجالت تو شدم خیلی متاسفم
    You see........when you were very little, you got into an accident, and lost your eye.
    آخه میدونی ... وقتی تو خیلی کوچیک بودی تو یه تصادف یک چشمت رو از دست دادی
    As a mother, I couldn't stand watching you having to grow up with one eye.
    به عنوان یک مادر نمی تونستم تحمل کنم و ببینم که تو داری بزرگ میشی با یک چشم
    So I gave you mine.
    بنابراین چشم خودم رو دادم به تو
    I was so proud of my son who was seeing a whole new world for me, in my place, with that eye.
    برای من افتخار بود که پسرم میتونست با اون چشم به جای من دنیای جدید رو بطور کامل ببینه
    With my love to you,
    با همه عشق و علاقه من به تو

     



     
    comment نظرات ()

     
    دیوارهای شیشه ای
    نویسنده : محمدرضا - ساعت ۱:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٤/۱٦
     

     

    دیوارهای شیشه ای

     

    روزی دانشمندى آزمایش جالبى انجام داداو یک آکواریوم ساخت و با قرار دادن یک دیوار شیشه‌اى در وسط آکواریوم آن ‌را به دو بخش تقسیم ‌کرد.
    در یک بخش، ماهى بزرگى قرار داد و در بخش دیگر ماهى کوچکى که غذاى مورد علاقه ماهى بزرگتر بود
    .
    ماهى کوچک، تنها غذاى ماهى بزرگ بود و دانشمند به او غذاى دیگرى نمى‌داد
    .
    او براى شکار ماهى کوچک، بارها و بارها به سویش حمله برد ولى هر بار با دیوار نامرئی که وجود داشت برخورد مى‌کرد، همان دیوار شیشه‌اى که او را از غذاى مورد علاقه‌اش جدا مى‌کرد
    … 
    پس از مدتى، ماهى بزرگ ازحمله و یورش به ماهى کوچک دست برداشت. او باور کرده بود که رفتن به آن سوى آکواریوم و شکار ماهى کوچک، امرى محال و غیر ممکن است
    !
    در پایان، دانشمند شیشه ی وسط آکواریوم را برداشت و راه ماهی بزرگ را باز گذاشت. ولى دیگر هیچگاه ماهى بزرگ به ماهى کوچک حمله نکرد و به آن‌سوى آکواریوم نیز نرفت !!!


    میدانید چـــــرا ؟


    دیوار شیشه‌اى دیگر وجود نداشت، اما ماهى بزرگ در ذهنش دیوارى ساخته بود که از دیوار واقعى سخت‌تر و بلند‌تر مى‌نمود و آن دیوار، دیوار بلند باور خود بود ! باوری از جنس محدودیت ! باوری به وجود دیواری بلند و غیر قابل عبور ! باوری از ناتوانی خویش

     


     

     

    اگر ما در میان اعتقادات و باورهاى خویش جستجو کنیم، بى‌تردید دیوارهاى شیشه‌اى بلند و سختى را پیدا خواهیم کرد که نتیجه مشاهدات وتجربیات ماست و خیلى از آن‌ها وجود خارجى نداشته بلکه زائیده باور ما بوده و فقط در ذهن ما جاى دارند

     

     

     

     

     



     
    comment نظرات ()

     
    خدایا چرا من؟
    نویسنده : محمدرضا - ساعت ۱:۳٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٤/۱٦
     

     

    خدایا چرا من؟

     

    قهرمان افسانه ای تنیس ویمبلدون  (Arthur Ashe) آرتور اشی به خاطر خون

     آلوده ای که درجریان یک عمل جراحی در سال۱۹۸۳دریافت کرد به بیماری ایدز

    مبتلا شد و  دربستر مرگ افتاد او از سراسردنیا نامه هایی ازطرفدارانش دریافت

     کرد.

     

     

     

    یکی از طرفدارانش نوشته بود : 

     

    چراخدا تورا برای چنین بیماری دردناکی انتخاب کرد؟

     

    آرتور در پاسخش نوشت : 

     

    دردنیا ۵۰ میلیون کودک بازی تنیس را آغاز می کنند

     

     ۵ میلیون یاد می گیرند که چگونه تنیس بازی کنند

     

    ۵۰۰ هزارنفر تنیس را در سطح حرفه ای یاد می گیرند

     

    ۵۰ هزارنفر پا به مسابقات ‏می گذارند ۵ هزارنفر سرشناس می شوند

     

    ۵۰ نفر به مسابقات ویمبلدون راه پیدا می کنند

     

    ۴ نفر به نیمه نهائی می رسند و دو نفر به فینال

     

    و آن هنگام که جام قهرمانی را روی دستانم گرفته بودم

     

    هرگز نگفتم خدایا چرا من؟

    و امروز  هم که از این بیماری رنج می کشم هرگز نمی توانم بگویم خدایا چرا من؟

     

     

     


     
    comment نظرات ()

     
    چشمنان پدر
    نویسنده : محمدرضا - ساعت ۱:۳۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٤/۱٦
     

     


    این داستان درباره پسر بچه لاغر اندمی ‌است که عاشق فوتبال بود. در تمام تمرین‌ها سنگ تمام می‌گذاشت اما چون جثه اش نصف سایر بچه‌های تیم بود تلاش‌هایش به جایی نمی‌رسید. 
    در تمام بازی‌ها ورزشکار امیدوار ما روی نیمکت کنار زمین می‌نشست اما اصلا پیش نمی‌آمد که در مسابقه ای بازی کند. این پسر بچه با پدرش تنها زندگی می‌کرد و رابطه ویژه ای بین آن دو وجود داشت. گر چه پسر بچه همیشه هنگام بازی روی نیمکت کنار زمین می‌نشست اما پدرش همیشه در بین تماشاچیان بود و به تشویق او می‌پرداخت. این پسر در هنگام ورود به دبیرستان هم لاغر ترین دانش آموز کلاس بود. اما پدرش باز هم او را تشویق می‌کرد که به تمرین‌هایش ادامه دهد. گر چه به او می‌گفت که اگر دوست ندارد مجبور نیست این کار را انجام دهد.
     اما پسر که عاشق فوتبال بود تصمیم داشت آن را ادامه بدهد. او در تمام تمرین‌ها تلاشش را تا حداکثر می‌کرد به امید اینکه وقتی بزرگتر شد بتواند در مسابقات شرکت کند. در مدت چهار سال دبیرستان او در تمام تمرین‌ها شرکت می‌کرد اما همچنان یک نیمکت نشین باقی ماند. پدر وفا دارش همیشه در بین تماشاچیان بود و همواره او را تشویق می‌کرد. پس از ورود به دانشگاه پسر جوان تصمیم داشت باز هم فوتبال را ادامه دهد و مربی هم با تصمیم او موافقت کرد زیرا او همیشه با تمام وجوددر تمرین‌ها شرکت می‌کرد و علاوه بر آن به سایر بازیکنان روحیه می‌داد. این پسر در مدت چهار سال دانشگاه هم در تممی‌تمرین‌ها شرکت کرد اما هرگز در هیچ مسابقه ای بازی نکرد.
     در یکی از روزهای آخر مسابقه‌های فصلی فوتبال زمانی که پسر برای آخرین مسابقه به محل تمرین می‌رفت مربی با یک تلگرام پیش او آمد. پسر جوان آرام تلگرام را خواند و سکوت کرد. او در حالی که سعی می‌کرد آرام باشد زیر لب گفت: پدرم امروز صبح فوت کرده است. اشکالی ندارد امروز در تمرین شرکت نکنم؟ مربی دستش را با مهربانی اوی شانه‌های پسر گذاشت و گفت: پسرم این هفته استراحت کن. حتی برای آخرین بازی در روز شنبه هم لازم نیست بیایی. 
    روز شنبه فرا رسید. پسر جوان به آرمی‌وارد رختکن شد و وسایلش را کناری گذاشت. مربی و بازیکنان از دیدن دوست وفادارشان حیرت زده شدند. پسر جوان به مربی گفت: لطفا اجازه بدهید من امروز بازی کنم. فقط همین یک روز را. مربی وانمود کرد که حرف‌های او را نشنیده است. امکان نداشت او بگذارد ضعیف ترین بازیکن تیمش در مهم ترین مسابقه بازی کند. اما پسر جوان شدیدا اصرار می‌کرد. مربی در نهایت دلش به حال او سوخت و گفت: باشد می‌توانی بازی کنی. مربی و بازیکنان و تماشاچیان نمی‌توانستند آنچه را که می‌دیدند باور کنند. این پسر که هرگز پیش از آن در مسابقه ای بازی نکرده بود تمام حرکاتش به جا و مناسب بود. 
    تیم مقابل به هیچ ترتیبی نمی‌توانست او را متوقف سازد. او می‌دوید پاس می‌داد و به خوبی دفاع می‌کرد. در دقایق پایانی بازی او پاسی داد که منجر به برد تیم شد. بازیکنان او را روی دستهایشان بالا بردند و تماشاچیان به تشویق او پرداختند. آخر کار وقتی تماشاچیان ورزشگاه را ترک کردند مربی دید که  پسر جوان تنها در گوشه ای نشسته است. مربی گفت: پسرم من نمی‌توانم باور کنم. تو فوق العاده بودی. بگو ببینم چه طور توتنستی به این خوبی بازی کنی؟ پسر در حالی که اشک چشمانش را پر کرده بود پاسخ داد: می‌دانید که پدرم فوت کرده است. آیا می‌دانستید او نابینا بود؟ سپس لبخند کم رنگی برلبانش نشست و گفت: پدرم به عنوان تماشاچی در تمام مسابقه‌ها شرکت می‌کرد. اما امروز اولین روزی بود که او می‌توانست به راستی مسابقه را ببیند و من می‌خواستم به او نشان دهم که می‌توانم خوب بازی کنم

     

     


     
    comment نظرات ()

     
    مادر
    نویسنده : محمدرضا - ساعت ۱:۳۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٤/۱٦
     


    My mom only had one eye. I hated her... she was such an embarrassment.
    مادر من فقط یک چشم داشت . من از اون متنفر بودم ... اون همیشه مایه خجالت من بود
    She cooked for students & teachers to support the family.
    اون برای امرار معاش خانواده برای معلم ها و بچه مدرسه ای ها غذا می پخت
    There was this one day during elementary school where my mom came to say hello to me.
    یک روز اومده بود دم در مدرسه که به من سلام کنه و منو با خود به خونه ببره
     
    I was so embarrassed. How could she do this to me?
    خیلی خجالت کشیدم . آخه اون چطور تونست این کار رو بامن بکنه 
    I ignored her, threw her a hateful look and ran out

    به روی خودم نیاوردم ، فقط با تنفر بهش یه نگاه کردم وفورا از اونجا دور شدم
    The next day at school one of my classmates said, "EEEE, your mom only has one

     روز بعد یکی از همکلاسی ها منو مسخره کرد و گفت هووو .. مامان تو فقط یک چشم داره
    I wanted to bury myself. I also wanted my mom to just disappear.
    فقط دلم میخواست یک جوری خودم رو گم و گور کنم . کاش زمین دهن وا میکرد و منو ..کاش مادرم یه جوری گم و گور میشد...
    So I confronted her that day and said, " If you're only gonna make me a laughing stock, why don't you just die?!!!"
    روز بعد بهش گفتم اگه واقعا میخوای منو شاد و خوشحال کنی چرا نمی میری ؟
    My mom did not respond...
    اون هیچ جوابی نداد....
    I didn't even stop to think for a second about what I had said, because I was full of anger.
    حتی یک لحظه هم راجع به حرفی که زدم فکر نکردم ، چون خیلی عصبانی بودم .
    I was oblivious to her feelings.
    احساسات اون برای من هیچ اهمیتی نداشت
    I wanted out of that house, and have nothing to do with her.
    دلم میخواست از اون خونه برم و دیگه هیچ کاری با اون نداشته باشم
    So I studied real hard, got a chance to go to Singapore to study.
    سخت درس خوندم و موفق شدم برای ادامه تحصیل به سنگاپور برم
    Then, I got married. I bought a house of my own. I had kids of my own.
    اونجا ازدواج کردم ، واسه خودم خونه خریدم ، زن و بچه و زندگی...
    I was happy with my life, my kids and the comforts
    از زندگی ، بچه ها و آسایشی که داشتم خوشحال بودم
    Then one day, my mother came to visit me.
    تا اینکه یه روز مادرم اومد به دیدن من
    She hadn't seen me in years and she didn't even meet her grandchildren.
    اون سالها منو ندیده بود و همینطور نوه ها شو
    When she stood by the door, my children laughed at her, and I yelled at her for coming over uninvited.
    وقتی ایستاده بود دم در بچه ها به اون خندیدند و من سرش داد کشیدم که چرا خودش رو دعوت کرده که بیاد اینجا ، اونم بی خبر
    I screamed at her, "How dare you come to my house and scare my children!" GET OUT OF HERE! NOW!!!"
    سرش داد زدم ": چطور جرات کردی بیای به خونه من و بجه ها رو بترسونی؟!" گم شو از اینجا! همین حالا
    And to this, my mother quietly answered, "Oh, I'm so sorry. I may have gotten the wrong address," and she disappeared out of sight.
    اون به آرامی جواب داد : " اوه خیلی معذرت میخوام مثل اینکه آدرس رو عوضی اومدم " و بعد فورا رفت واز نظر ناپدید شد .
    One day, a letter regarding a school reunion came to my house in Singapore .
    یک روز یک دعوت نامه اومد در خونه من درسنگاپور برای شرکت درجشن تجدید دیدار دانش آموزان مدرسه
    So I lied to my wife that I was going on a business trip.
    ولی من به همسرم به دروغ گفتم که به یک سفر کاری میرم .
    After the reunion, I went to the old shack just out of curiosity.
    بعد از مراسم ، رفتم به اون کلبه قدیمی خودمون ؛ البته فقط از روی کنجکاوی .
    My neighbors said that she is died.
    همسایه ها گفتن که اون مرده
    I did not shed a single tear.
    ولی من حتی یک قطره اشک هم نریختم
    They handed me a letter that she had wanted me to have.
    اونا یک نامه به من دادند که اون ازشون خواسته بود که به من بدن
    "My dearest son, I think of you all the time. I'm sorry that I came to Singapore and scared your children.
    ای عزیزترین پسر من ، من همیشه به فکر تو بوده ام ، منو ببخش که به خونت تو سنگاپور اومدم و بچه ها تو ترسوندم ،
    I was so glad when I heard you were coming for the reunion.
    خیلی خوشحال شدم وقتی شنیدم داری میآی اینجا
    But I may not be able to even get out of bed to see you.
    ولی من ممکنه که نتونم از جام بلند شم که بیام تورو ببینم
    I'm sorry that I was a constant embarrassment to you when you were growing up.
    وقتی داشتی بزرگ میشدی از اینکه دائم باعث خجالت تو شدم خیلی متاسفم
    You see........when you were very little, you got into an accident, and lost your eye.
    آخه میدونی ... وقتی تو خیلی کوچیک بودی تو یه تصادف یک چشمت رو از دست دادی
    As a mother, I couldn't stand watching you having to grow up with one eye.
    به عنوان یک مادر نمی تونستم تحمل کنم و ببینم که تو داری بزرگ میشی با یک چشم
    So I gave you mine.
    بنابراین چشم خودم رو دادم به تو
    I was so proud of my son who was seeing a whole new world for me, in my place, with that eye.
    برای من افتخار بود که پسرم میتونست با اون چشم به جای من دنیای جدید رو بطور کامل ببینه
    With my love to you,
    با همه عشق و علاقه من به تو

    LHN


     
    comment نظرات ()

     
    محمدرضا رفیعی پور
    ما همیشه خوشبختی را در دوردست‌ها می جوییم غافل از آن که خوشبختی همان لحظات زندگی‌مان هستند و می‌گذرند. خوشبختی از آن کسانی است که خواهان خوشبختی دیگران باشند.
    نویسندگان وبلاگ:
    مطالب اخیر:
    کدهای اضافی کاربر :