بانک جامع داستان های کوتاه و آموزنده
داستان های کوتاه جذاب و خواندنی عاشقانه ، زیبا ، آموزنده ، کودکانه و خنده دار
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
عروسک
نویسنده : محمدرضا - ساعت ۱:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٤/۱٦
 

 

عروسک 

 


  با عجله وارد فروشگاه شدم. با دیدن آن همه جمعیت شوکه شدم. کریسمس نزدیک بود و برای خرید آنجا آمده بودند. با عجله از بین شلوغی به طرف بخش اسباب بازی ها رفتم. دنبال یک عروسک قشنگ برای نوه ی کوچکم می گشتم. می خواستم برای کریسمس، گران ترین عروسک فروشگاه را برایش بخرم. در حالی که برچسب قیمت عروسک ها را می خواندم، پسربچه ی کوچکی را دیدم که حدود 5 سال داشت. پسر عروسک زیبایی را آرام در بغل گرفته بود و موهایش را نوازش می کرد. در این فکر بودم که این عروسک را برای چه کسی می خواهد؛ چون پسربچه ها اغلب به اسباب بازی های مثل ماشین و هواپیما علاقه مند هستند.

   پسر پیش خانمی رفت و گفت :«عمه جان، مطمئنی که پول ما برای خرید این عروسک کم است؟»

   عمه اش(در حالی که خسته و بی حوصله بود) جواب داد :« گفتم که، پولمان کم است.» سپس به پسربچه گفت که همان جا بماند تا برود و چند تا شمع بخرد و بر گردد. پسر عروسک را در آغوش گرفته بود و دلش نمی آمد، آن را بر گرداند.

   با دودلی پیش او رفتم و پرسیدم:« پسرجان، این عروسک را برای چه کسی می خواهی؟»

   جواب داد:«من و خواهرم چندبار این جا آمده ایم. خواهرم این عروسک را خیلی دوست داشت و همیشه آرزو می کرد که شب کریسمس بابانوئل این را برایش بیاورد.»

   به او گفتم:«خوب،شاید بابانوئل این کار را بکند.»

  پسر گفت:«نه،بابانوئل نمی تواند به جایی که خواهرم رفته، برود. من باید عروسک را به مادرم بدهم تا برایش ببرد.»

  از او پرسیدم که خواهرش کجاست؟ به من نگاهی کرد و با چشمانی پر از اشک جواب داد:«او پیش خدا رفته. پدر می گوید که مامان هم می خواهد پیش او برود تا تنها نباشد.»

  انگار قلبم از تپیدن ایستاد! پسر ادامه داد:«من به پدرم گفتم از مامان بخواهد که تا برگشتم از فروشگاه منتظر بماند.» بعد عکس خودش را به من نشان داد و گفت:«این عکسم را هم به مامان می دهم تا آنجا فراموشم نکنند، من مامان را خیلی دوست دارم ولی پدر می گویدکه خواهرم آنجا تنهاست و غصه می خورد.»

  پسر سرش را پایین انداخت و دوباره موهای عروسک را نوازش کرد. طوری که پسر متوجه نشود، دست به جیبم بردم و یک مشت اسکناس بیرون آوردم. از او پرسیدم:«می خواهی یک بار دیگر پول هایت را بشماریم، شاید کافی باشد؟»

  او با بی میلی پول هایش را به من داد و گفت:«فکر نکنم، چند بار عمه آنها را شمرد ولی هنوز خیلی کم است.»

  من شروع به شمردن پول هایش کردم. بهد به او گفتم:« این پول ها که خیلی زیاد است، حتماً می توانی عروسک را بخری!»

  پسر با شادی گفت:«آه خدایا متشکرم که دعای مرا شنیدی!»

بعد رو به من کرد و گفت:« من دلم می خواست که برای مادرم هم یک گل رز سفید بخرم، چون مامان گل رز خیلی دوست دارد،آیا با این پول که خدا برایم فرستاده، می توانم گل هم بخرم؟»

  اشک از چشممانم سرازیر شد، بدون آن که به او نگاه کنم، گفتم:«بله عزیزم، می توانی هر چه قدر که دوست داری برای مادرت گل بخری.»

 چند دقیقه بعد عمه اش برگشت و من زود از پسر دور شدم و در شلوغی جمعیت خودم را پنهان کردم.

 فکر آن پسر حتی یک لحظه از ذهنم دور نمی شد. ناگهان یاد خبری افتادم که هفته پیش در روزنامه خوانده بودم:« کامیونی با یک مادر و دختر تصادف کرد. دختر درجا کشته شده و حال مادر او هم بسیار وخیم است.»

  فردای آن روز به بیمارستان رفتم تا خبری به دست آورم. پرستار بخش، خبر ناگواری به من داد:«زن جوان دیشب از دنیا رفت.»

 اصلاً نمی دانستم آیا این حادثه به پسر مربوط می شود یا نه. حس عجیبی داشتم، بی هیچی دلیلی به کلیسا رفتم. در مجلس ترحیم کلیسا، تابوتی گذاشته بودند که رویش یک عروسک، یک شاخه گل رز سفید ویک عکس بود.
 

 

 

 


 
comment نظرات ()

 
محمدرضا رفیعی پور
ما همیشه خوشبختی را در دوردست‌ها می جوییم غافل از آن که خوشبختی همان لحظات زندگی‌مان هستند و می‌گذرند. خوشبختی از آن کسانی است که خواهان خوشبختی دیگران باشند.
نویسندگان وبلاگ:
مطالب اخیر:
کدهای اضافی کاربر :