بانک جامع داستان های کوتاه و آموزنده
داستان های کوتاه جذاب و خواندنی عاشقانه ، زیبا ، آموزنده ، کودکانه و خنده دار
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
عاقبت نداشتن ایمیل
نویسنده : محمدرضا - ساعت ٥:٤۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٥/۱٧
 

عاقبت نداشتن ایمیل


نویسنده : سارا ; ساعت ۳:۵۳ ‎ق.ظ روز ۱٧ امرداد ۱۳۸۸


بیکاری برای سمت آبدارچی در مایکروسافت تقاضا داد. رئیس هیئت مدیره با اون مصاحبه کرد و تمیز کردن زمینش رو به عنوان نمونه کار دید و گفت: «شما استخدام شدین،آدرس ایمیلتون رو بدین تا فرمهای مربوطه رو واسه تون بفرستم تا پر کنین و همینطورتاریخی که باید کار رو شروع کنین..
مرد جواب داد: «اما من کامپیوتر ندارم، ایمیل هم ندارم!» 
رئیس هیئت مدیره گفت : (( متأسفم. اگه ایمیل ندارین، یعنی شما وجودخارجی ندارین. و کسی که وجود خارجی نداره، شغل هم نمیتونه داشته باشه.))

مرد در کمال نامیدی اونجارو ترک کرد. نمیدونست با تنها 10 دلاری که در جیبش داشت چه کار کنه. تصمیم گرفت به سوپرمارکتی بره و یک صندوق 10 کیلویی گوجه فرنگی بخره و به خونه برگرده ..در راه برگشت فکری به سرش زد و با کمی سود گوجه فرنگیها رو فروخت. در کمتر از دو ساعت، تونست سرمایه اش رو دو برابر کنه. این عمل رو سه بار تکرار کرد و با 60 دلار به خونه برگشت. مرد فهمید میتونه به این طریق زندگیش رو بگذرونه، و شروع کرد به این که هر روز زودتر بره ودیرتر برگرده خونه. در نتیجه پولش هر روز دو یا سه برابر میشد. به زودی یه گاری خرید، بعد یه کامیون، و به زودی ناوگان خودش رو در خط ترانزیت (پخش محصولات) داشت ...

پنج سال بعد، مرد دیگه یکی از بزرگترین خرده فروشان امریکا بود. شروع کرد تا برای آینده ی خانواده اش برنامه ربزی کنه، و تصمیم گرفت بیمه ی عمر بگیره. به یه نمایندگی بیمه زنگ زد و سرویسی رو انتخاب کرد. وقتی صحبت شون به نتیجه رسید،نماینده بیمه از آدرس ایمیل مرد پرسید. مرد جواب داد: «من ایمیل ندارم.»

نماینده بیمه با کنجکاوی پرسید: «شما ایمیل ندارین، ولی با این حال تونستین یک امپراتوری در شغل خودتون به وجود بیارین. میتونین فکر کنین به کجاها میرسیدین اگه یه ایمیل هم داشتین؟» مرد برای مدتی فکر کرد و گفت:

آره! احتمالاً میشدم یه آبدارچی در شرکت مایکروسافت.

 

 


 
    
      
 


  

 

 




کلمات کلیدی :داستان کوتاه




نویسنده : سارا ; ساعت ۱:۴٩ ‎ق.ظ روز ۱٢ امرداد ۱۳۸۸


مردى متوجه شد که گوش همسرش سنگین شده و شنوائیش

 کم شده است. به نظرش رسید که همسرش باید سمعک 

  بگذارد ولى نمیدانست این موضوع را چگونه با او در میان

 بگذارد. بدین خاطر، نزد دکتر خانوادگىشان رفت و مشکل را با

 او در میان گذاشت. دکتر گفت براى این که بتوانى دقیقتر به

 من بگویى که میزان ناشنوایى همسرت چقدر است آزمایش

 ساده اى وجود دارد. این کار را انجام بده و جوابش را به من

 بگو: «ابتدا در فاصله 4 مترى او بایست و با صداى معمولى

 مطلبى را به او بگو. اگر نشنید همین کار را در فاصله 3 متری

تکرار کن. بعد در 2 مترى و به همین ترتیب تا بالاخره جواب

 دهد.» آن شب، همسر آن مرد در آشپزخانه سرگرم تهیه شام

 بود و خود او در اتاق تلویزیون نشسته بود. مرد به خودش گفت

 الان فاصله ما حدود 4 متر است. بگذار امتحان کنم. سپس با

 صداى معمولى از همسرش پرسید: عزیزم شام چى داریم؟

 جوابى نشنید. بعد بلند شد و یک متر جلوتر به سمت

 آشپزخانه رفت و دوباره پرسید: عزیزم شام چى داریم؟ باز هم

 پاسخى نیامد. باز هم جلوتر رفت و از وسط هال که تقریباً 2

 متر با آشپزخانه و همسرش فاصله داشت گفت: عزیزم شام

 چى داریم؟ باز هم جوابى نشنید. باز هم جلوتر رفت و به در

 آشپزخانه رسید. سوالش راتکرار کرد و باز هم جوابى نیامد. این

 بار جلوتر رفت و درست از پشت سر همسرش گفت: عزیزم

 شام چى داریم؟ زنش گفت: مگه کرى؟ براى پنجمین بار

 میگم : خوراک مرغ!


نتیجه اخلاقى: مشکل ممکن است آنطور که ما

 همیشه فکر میکنیم در دیگران نباشد و شاید

 در خود ما باشد!

 




کلمات کلیدی :داستان کوتاه




نویسنده : سارا ; ساعت ۳:۳۶ ‎ق.ظ روز ۳۱ تیر ۱۳۸۸

مردی باهمسرش در خانه تماس گرفت و گفت:"عزیزم ازمن خواسته شده که با رئیس و چند تا از دوستانش برای ماهیگیری به کانادا برویم"

ما به مدت یک هفته آنجا خواهیم بود.این فرصت خوبی است تا ارتقای شغلی که منتظرش بودم بگیرم بنابراین لطفا لباس های کافی برای یک هفته برایم بردار و وسایل ماهیگیری مرا هم آماده کن

ما از اداره حرکت خواهیم کرد و من سر راه وسایلم را از خانه برخواهم داشت ، راستی اون لباس های راحتی ابریشمی آبی رنگم را هم بردار !

زن با خودش فکر کرد که این مساله یک کمی غیرطبیعی است اما بخاطر این که نشان دهد همسر خوبی است دقیقا کارهایی را که همسرش خواسته بود انجام داد.

هفته بعد مرد به خانه آمد ، یک کمی خسته به نظر می رسید اما ظاهرش خوب ومرتب بود.

همسرش به او خوش آمد گفت و از او پرسید که آیا او ماهی گرفته است یا نه ؟

مرد گفت :"بله تعداد زیادی ماهی قزل آلا،چند تایی ماهی فلس آبی و چند تا هم اره ماهی گرفتیم . اما چرا اون لباس راحتی هایی که گفته بودم برایم نگذاشتی ؟"

جواب زن خیلی جالب بود.

زن جواب داد : لباس های راحتی رو توی جعبه وسایل ماهیگیریت گذاشته بودم ؟!؟!؟!؟!

 

دانلود کنیدthe woman

ممنون ازمحبت آقا مجتبی (رنگین کمانه)به خاطر این هدیه ی زیبا به مناسبت روز تولدممژه

 

 




کلمات کلیدی :داستان کوتاه




نویسنده : سارا ; ساعت ٢:۴۶ ‎ب.ظ روز ٢٠ تیر ۱۳۸۸

حکایتی از زبان مسیح نقل می کنند که بسیار شنیدنی است . می گویند او این حکایت را بسیار دوست داشت و در موقعیت های مختلف آن را بیان می کرد .

حکایت این است :

مردی بود بسیار متمکن و پولدار روزی به کارگرانی برای کار در باغش نیاز داشت.

  بنابراین ، پیشکارش را به میدان شهر فرستاد تا کارگرانی را برای کار اجیر کند . پیشکار

 رفت و همه ی کارگران موجود در میدان شهر را اجیر کرد و آورد و آن ها در باغ به کار

مشغول شدند . کارگرانی که آن روز در میدان نبودند، این موضوع را شنیدند و آنها نیز

 آمدند . روز بعد و روزهای بعد نیز تعدادی دیگر به جمع کارگران اضافه شدند . گرچه این

 کارگران تازه ، غروب بود که رسیدند ، اما مرد ثروتمند آنها را نیز استخدام کرد .


 شبانگاه ، هنگامی که خورشید فرو نشسته بود، او همه ی کارگران را گرد آورد و به همه

 ی آنها دستمزدی یکسان داد. بدیهی ست آنانی که از صبح به کار مشغول بودند ، آزرده

 شدند و گفتنـد :  این بی انصافی است . چه می کنید ، آقا ؟ ما از صبح کار کرده ایم و

 اینان غروب رسیدند و بیش از دو ساعت نیست که کار کرده اند . بعضی ها هم که چند

 دقیقه پیش به ما ملحق شدند . آن ها که اصلاً کاری نکرده اند 

مرد ثروتمند خندید و گفت : به دیگران کاری نداشته باشید . آیا آنچه که به خود شما داده

 ام کم بوده است ؟  کارگران یکصدا گفتند :  نه ، آنچه که شما به ما پرداخته اید ، بیش

 تر از دستمزد معمولی ما نیز بوده است . با وجود این ، انصاف نیست که اینانی که دیر

 رسیدند و کاری نکردند ، همان دستمزدی را بگیرند که ما گرفته ایم.  مرد دارا گفت :  من

 به آنها داده ام زیرا بسیار دارم . من اگر چند برابر این نیز بپردازم ، چیزی از دارائی من

 کم نمی شود . من از استغنای خویش می بخشم . شما نگران این موضوع نباشید .

 شما بیش از توقع تان مزد گرفته اید پس مقایسه نکنید . من در ازای کارشان نیست که

 به آنها دستمزد می دهم ، بلکه می دهم چون برای دادن و بخشیدن ، بسیار دارم . من

 از سر بی نیازی ست که می بخشم .

مسیح گفت :  بعضی ها برای رسیدن به خدا سخت می کوشند . بعضی ها درست دم

 غروب از راه می رسند . بعضی ها هم وقتی کار تمام شده است ، پیدایشـان می

شـود . امـا همه به یکسان زیر چتر لطف و مرحمت الهی قرار می گیرند .  شما نمی

 دانید که خدا استحقاق بنده را نمی نگرد ، بلکه دارائی خویش را می نگرد . او به غنای

 خود نگاه می کند ، نه به کار ما . از غنای ذات الهی ، جز بهشت نمی شکفد . باید هم

 اینگونه باشد . بهشت ، ظهور بی نیازی و غنای خداوند است . دوزخ را همین خشکه

 مقدس ها و تنگ نظـرها برپـا داشتـه اند . زیرا اینان آنقدر بخیل و حسودند که

نمی توانند جز خود را مشمول لطف الهی ببینند .

 




کلمات کلیدی :داستان کوتاه




نویسنده : سارا ; ساعت ۳:۱٧ ‎ق.ظ روز ۱۵ تیر ۱۳۸۸

این داستان درباره پسر بچه لاغر اندمی ‌است که عاشق فوتبال بود. در تمام تمرین‌ها سنگ تمام می‌گذاشت اما چون جثه اش نصف سایر بچه‌های تیم بود تلاش‌هایش به جایی نمی‌رسید. 
در تمام بازی‌ها ورزشکار امیدوار ما روی نیمکت کنار زمین می‌نشست اما اصلا پیش نمی‌آمد که در مسابقه ای بازی کند. این پسر بچه با پدرش تنها زندگی می‌کرد و رابطه ویژه ای بین آن دو وجود داشت. گر چه پسر بچه همیشه هنگام بازی روی نیمکت کنار زمین می‌نشست اما پدرش همیشه در بین تماشاچیان بود و به تشویق او می‌پرداخت. این پسر در هنگام ورود به دبیرستان هم لاغر ترین دانش آموز کلاس بود. اما پدرش باز هم او را تشویق می‌کرد که به تمرین‌هایش ادامه دهد. گر چه به او می‌گفت که اگر دوست ندارد مجبور نیست این کار را انجام دهد.
 اما پسر که عاشق فوتبال بود تصمیم داشت آن را ادامه بدهد. او در تمام تمرین‌ها تلاشش را تا حداکثر می‌کرد به امید اینکه وقتی بزرگتر شد بتواند در مسابقات شرکت کند. در مدت چهار سال دبیرستان او در تمام تمرین‌ها شرکت می‌کرد اما همچنان یک نیمکت نشین باقی ماند. پدر وفا دارش همیشه در بین تماشاچیان بود و همواره او را تشویق می‌کرد. پس از ورود به دانشگاه پسر جوان تصمیم داشت باز هم فوتبال را ادامه دهد و مربی هم با تصمیم او موافقت کرد زیرا او همیشه با تمام وجوددر تمرین‌ها شرکت می‌کرد و علاوه بر آن به سایر بازیکنان روحیه می‌داد. این پسر در مدت چهار سال دانشگاه هم در تممی‌تمرین‌ها شرکت کرد اما هرگز در هیچ مسابقه ای بازی نکرد.
 در یکی از روزهای آخر مسابقه‌های فصلی فوتبال زمانی که پسر برای آخرین مسابقه به محل تمرین می‌رفت مربی با یک تلگرام پیش او آمد. پسر جوان آرام تلگرام را خواند و سکوت کرد. او در حالی که سعی می‌کرد آرام باشد زیر لب گفت: پدرم امروز صبح فوت کرده است. اشکالی ندارد امروز در تمرین شرکت نکنم؟ مربی دستش را با مهربانی اوی شانه‌های پسر گذاشت و گفت: پسرم این هفته استراحت کن. حتی برای آخرین بازی در روز شنبه هم لازم نیست بیایی. 
روز شنبه فرا رسید. پسر جوان به آرمی‌وارد رختکن شد و وسایلش را کناری گذاشت. مربی و بازیکنان از دیدن دوست وفادارشان حیرت زده شدند. پسر جوان به مربی گفت: لطفا اجازه بدهید من امروز بازی کنم. فقط همین یک روز را. مربی وانمود کرد که حرف‌های او را نشنیده است. امکان نداشت او بگذارد ضعیف ترین بازیکن تیمش در مهم ترین مسابقه بازی کند. اما پسر جوان شدیدا اصرار می‌کرد. مربی در نهایت دلش به حال او سوخت و گفت: باشد می‌توانی بازی کنی. مربی و بازیکنان و تماشاچیان نمی‌توانستند آنچه را که می‌دیدند باور کنند. این پسر که هرگز پیش از آن در مسابقه ای بازی نکرده بود تمام حرکاتش به جا و مناسب بود. 
تیم مقابل به هیچ ترتیبی نمی‌توانست او را متوقف سازد. او می‌دوید پاس می‌داد و به خوبی دفاع می‌کرد. در دقایق پایانی بازی او پاسی داد که منجر به برد تیم شد. بازیکنان او را روی دستهایشان بالا بردند و تماشاچیان به تشویق او پرداختند. آخر کار وقتی تماشاچیان ورزشگاه را ترک کردند مربی دید که  پسر جوان تنها در گوشه ای نشسته است. مربی گفت: پسرم من نمی‌توانم باور کنم. تو فوق العاده بودی. بگو ببینم چه طور توتنستی به این خوبی بازی کنی؟ پسر در حالی که اشک چشمانش را پر کرده بود پاسخ داد: می‌دانید که پدرم فوت کرده است. آیا می‌دانستید او نابینا بود؟ سپس لبخند کم رنگی برلبانش نشست و گفت: پدرم به عنوان تماشاچی در تمام مسابقه‌ها شرکت می‌کرد. اما امروز اولین روزی بود که او می‌توانست به راستی مسابقه را ببیند و من می‌خواستم به او نشان دهم که می‌توانم خوب بازی کنم

 

 




کلمات کلیدی :داستان کوتاه




نویسنده : سارا ; ساعت ۱:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱ تیر ۱۳۸۸

 

با تو

 

باتو،  همه ی رنگهای این سرزمین مرا نوازش می کند

باتو، آهوان این صحرا دوستان همبازی من اند

باتو، کوه ها حامیان وفادارخاندان من اند

باتو،  زمین گاهواره ای است که مرا در آغوش خود می خواباند

ابر، حریری است که برگاهواره ی من کشیده اند

وطناب گاهواره ام را مادرم، که در پس این کوه ها همسایه ی ماست در دست خویش دارد

باتو،  دریا با من مهربا نی می کند

باتو،  سپیده ی هرصبح بر گونه ام بوسه می زند

باتو، نسیم هر لحظه گیسوانم را شانه می زند

باتو،  من با بهار می رویم

باتو،  من در عطر یاس ها پخش می شوم

باتو،  من درشیره ی هر نبات میجوشم

باتو،  من در هر شکوفه می شکفم

باتو،  من درمن طلوع لبخند میزنم،  درهر تندر فریاد شوق میکشم،  درحلقوم مرغان عاشق  می خوانم درغلغل چشمه ها می خندم،  درنای جویباران زمزمه می کنم
باتو،  من در روح طبیعت پنهانم

باتو،  من بودن را،  زندگی را،  شوق را،  عشق را،  زیبایی را،  مهربانی پاک خداوندی را می نوشم
باتو،  من در خلوت این صحرا، درغربت این سرزمین، درسکوت این آسمان، درتنهایی این بی کسی، غرقه ی فریاد و خروش و جمعیتم، درختان برادران من اند و پرندگان خواهران من اند وگلها کودکان من اند و اندام هر صخره مردی از خویشان من است و نسیم قاصدان بشارت گوی من اند وبوی باران، بوی پونه، بوی خاک، شاخه ها ی شسته،  باران خورده، پاک، همه خوش ترین یادهای من، شیرین ترین یادگارهای من اند.

****************************

بی تو، من رنگهای این سرزمین را بیگانه میبینم

بی تو ، رنگهای این سرزمین مرا می آزارند

بی تو ، آهوان این صحرا گرگان هار من اند

بی تو ، کوه ها دیوان سیاه و زشت خفته اند

بی تو، زمین قبرستان پلید و غبار آلودی است که مرا در خو به کینه می فشرد

ابر، کفن سپیدی است که بر گور خاکی من گسترده اند

و طناب گهواره ام را از دست مادرم ربوده اند و بر گردنم افکنده اند

بی تو ، دریا گرگی است که آهوی معصوم مرا می بلعد

بی تو، پرندگان این سرزمین، سایه های وحشت اند و ابابیل بلایند

بی تو ، سپیده ی هر صبح لبخند نفرت بار دهان جنازه ای است

بی تو ، نسیم هر لحظه رنج های خفته را در سرم بیدار میکند

بی تو، من با بهار می میرم

بی تو، من در عطر یاس ها می گریم

بی تو ، من در شیره ی هر نبات رنج هنوز بودن را و جراحت روزهایی را که همچنان زنده خواهم ماند لمس می کنم.

بی تو، من با هر برگ پائیزی می افتم.

بی تو، من در چنگ طبیعت تنها می خشکم.

بی تو ، من زندگی را، شوق را، بودن را، عشق را، زیبایی را، مهربانی پاک خداوندی را از یاد می برم
بی تو، من در خلوت این صحرا، درغربت این سرزمین، درسکوت این آسمان، درتنهایی این  بی کسی، نگهبان سکوتم، حاجب درگه نومیدی، راهب معبد خاموشی، سالک راه فراموشی ها، باغ پژمرده ی پامال زمستانم.

درختان هر کدام خاطره ی رنجی، شبح هر صخره، ابلیسی، دیوی، غولی، گنگ وپرکینه فروخفته، کمین کرده مرا بر سر راه، باران زمزمه ی گریه در دل من، بوی پونه، پیک و پیغامی نه برای دل من، بوی خاک، تکرار دعوتی برای خفتن من، شاخه های غبار گرفته، باد خزانی خورده، پوک، همه تلخ ترین یادهای من، تلخ ترین یادگارهای من اند.

 

« دکتر علی شریعتی »

 

 

 




کلمات کلیدی :سخنان بزرگان




نویسنده : سارا ; ساعت ٢:۱۸ ‎ق.ظ روز ۳٠ اردیبهشت ۱۳۸۸

 

قهرمان افسانه ای تنیس ویمبلدون  (Arthur Ashe) آرتور اشی به خاطر خون

 آلوده ای که درجریان یک عمل جراحی در سال۱۹۸۳دریافت کرد به بیماری ایدز

مبتلا شد و  دربستر مرگ افتاد او از سراسردنیا نامه هایی ازطرفدارانش دریافت

 کرد.

 

 

 

یکی از طرفدارانش نوشته بود : 

 

چراخدا تورا برای چنین بیماری دردناکی انتخاب کرد؟

 

آرتور در پاسخش نوشت : 

 

دردنیا ۵۰ میلیون کودک بازی تنیس را آغاز می کنند

 

 ۵ میلیون یاد می گیرند که چگونه تنیس بازی کنند

 

۵۰۰ هزارنفر تنیس را در سطح حرفه ای یاد می گیرند

 

۵۰ هزارنفر پا به مسابقات ‏می گذارند ۵ هزارنفر سرشناس می شوند

 

۵۰ نفر به مسابقات ویمبلدون راه پیدا می کنند

 

۴ نفر به نیمه نهائی می رسند و دو نفر به فینال

 

و آن هنگام که جام قهرمانی را روی دستانم گرفته بودم

 

هرگز نگفتم خدایا چرا من؟

و امروز  هم که از این بیماری رنج می کشم هرگز نمی توانم بگویم خدایا چرا من؟

 

 

mojtaba

 

 




کلمات کلیدی :داستان کوتاه




نویسنده : سارا ; ساعت ٢:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱۳ اردیبهشت ۱۳۸۸

 

روزی دانشمندى آزمایش جالبى انجام داداو یک آکواریوم ساخت و با قرار دادن یک دیوار شیشه‌اى در وسط آکواریوم آن ‌را به دو بخش تقسیم ‌کرد.
در یک بخش، ماهى بزرگى قرار داد و در بخش دیگر ماهى کوچکى که غذاى مورد علاقه ماهى بزرگتر بود
.
ماهى کوچک، تنها غذاى ماهى بزرگ بود و دانشمند به او غذاى دیگرى نمى‌داد
.
او براى شکار ماهى کوچک، بارها و بارها به سویش حمله برد ولى هر بار با دیوار نامرئی که وجود داشت برخورد مى‌کرد، همان دیوار شیشه‌اى که او را از غذاى مورد علاقه‌اش جدا مى‌کرد
… 
پس از مدتى، ماهى بزرگ ازحمله و یورش به ماهى کوچک دست برداشت. او باور کرده بود که رفتن به آن سوى آکواریوم و شکار ماهى کوچک، امرى محال و غیر ممکن است
!
در پایان، دانشمند شیشه ی وسط آکواریوم را برداشت و راه ماهی بزرگ را باز گذاشت. ولى دیگر هیچگاه ماهى بزرگ به ماهى کوچک حمله نکرد و به آن‌سوى آکواریوم نیز نرفت !!!


میدانید چـــــرا ؟


دیوار شیشه‌اى دیگر وجود نداشت، اما ماهى بزرگ در ذهنش دیوارى ساخته بود که از دیوار واقعى سخت‌تر و بلند‌تر مى‌نمود و آن دیوار، دیوار بلند باور خود بود ! باوری از جنس محدودیت ! باوری به وجود دیواری بلند و غیر قابل عبور ! باوری از ناتوانی خویش

 


 

 

اگر ما در میان اعتقادات و باورهاى خویش جستجو کنیم، بى‌تردید دیوارهاى شیشه‌اى بلند و سختى را پیدا خواهیم کرد که نتیجه مشاهدات وتجربیات ماست و خیلى از آن‌ها وجود خارجى نداشته بلکه زائیده باور ما بوده و فقط در ذهن ما جاى دارند

 

 

mojtaba

 

 


 
comment نظرات ()

 
محمدرضا رفیعی پور
ما همیشه خوشبختی را در دوردست‌ها می جوییم غافل از آن که خوشبختی همان لحظات زندگی‌مان هستند و می‌گذرند. خوشبختی از آن کسانی است که خواهان خوشبختی دیگران باشند.
نویسندگان وبلاگ:
مطالب اخیر:
کدهای اضافی کاربر :