بانک جامع داستان های کوتاه و آموزنده
داستان های کوتاه جذاب و خواندنی عاشقانه ، زیبا ، آموزنده ، کودکانه و خنده دار
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
نجات یافته
نویسنده : محمدرضا - ساعت ۱۱:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٤/۱٧
 


            تنها نجات یافته کشتی، اکنون به ساحل این جزیره دور افتاده، افتاده 
            بود.
            او هر روز را به امید کشتی نجات، ساحل را و افق را به تماشا می نشست.
            سرانجام خسته و نا امید، از تخته پاره ها کلبه ای ساخت تا خود را از
            خطرات مصون بدارد و در آن لختی بیاساید.
            اما هنگامی که در اولین شب آرامش در جستجوی غذا بود، از دور دید که
            کلبه اش در حال سوختن است و دودی از آن به آسمان می رود.
            بدترین اتفاق ممکن افتاده و همه چیز از دست رفته بود.
            از شدت خشم و اندوه در جا خشک اش زد. فریاد زد:
            « خدایــــــــــــا! چطور راضی شدی با من چنین کاری بکنی؟ »
            صبح روز بعد با صدای بوق کشتی ای که به ساحل نزدیک می شد از خواب پرید.

            کشتی ای آمده بود تا نجاتش دهد. مرد خسته، و حیران بود.
            نجات دهندگان می گفتند:
            "خدا خواست که ما دیشب آن آتشی را که روشن کرده بودی ببینیم"

 


 
comment نظرات ()

 
محمدرضا رفیعی پور
ما همیشه خوشبختی را در دوردست‌ها می جوییم غافل از آن که خوشبختی همان لحظات زندگی‌مان هستند و می‌گذرند. خوشبختی از آن کسانی است که خواهان خوشبختی دیگران باشند.
نویسندگان وبلاگ:
مطالب اخیر:
کدهای اضافی کاربر :