بانک جامع داستان های کوتاه و آموزنده
داستان های کوتاه جذاب و خواندنی عاشقانه ، زیبا ، آموزنده ، کودکانه و خنده دار
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
ایمیل یک پسر مستمند به خدا
نویسنده : محمدرضا - ساعت ۱٠:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٤/۱٧
 

خدا جان! حرفهایم را توی نیم­ساعت باید برایت بنویسم.خودت می­دونی که برای پیدا کردن هر کدام از حرف­ها روی این صفحه کلید چقدر عرق می­ریزم.

خدا جان! از وقتی پسر همسایه پولدارمان به من گفت که تو یک ایمیل داری که هر روز چکش می کنی٬ هم خوشحال شدم و هم ناراحت.

خوشحال به خاطر اینکه می­تونم درد دلم رو بنویسم و ناراحت از این­که ما که توی خونه کامپیوتر نداریم . یک اتاقی مال آقا جان و ننه­مان است و یک اتاق هم مال من و حسن و هادی و حسین و زهرا و فاطمه و ننه بزرگ و دو تا پشتی نو داریم که اکبر آقا بزاز٬خواستگار خواهرم زهرا برایمان آورده و یک کمد که همه چیزمون همان توست.

آشپز خانه­مون هم توی حیاط هست که تازه آقا جان با آجر ساختش.من هم مجبورم برای این­که به تو ایمیل بزنم دو هفته برم پیش رضا ترمزی کار کنم تا بتونم پول یک ساعت کافی نت را در بیارم.

خدا جان جون هر کی دوست داری زود به زود ایمیل­هات رو چک کن و جواب مرا بده. من چیز زیادی نمی خوام.

خدا جان آقا جانم سه هفته است هر دو تا کلیه­هاش از کار افتاده و افتاده توی خونه. خیلی چیزی بدی است.

خدا جان !من عکس کلیه رو توی کتاب زیستم دیدم٬ اندازه لوبیاست. شکم آقا جان هم مثل نان بربری صاف است !برای تو که کاری نداره. اگه می شود یک دانه کلیه برایمان بفرست. من آقا جانم را خیلی دوست دارم.

الان بغض توی گلوی من است. ولی حواسم هست که این آدم­های توی کافی­نت که همه شیکن٬ نوشته­های مرا دزدکی نخوونند. چون می­دونم حسابی به من می­خندندو مسخره ام می­کنند.

خدا جان اگر می­شود یک کاری بکن این اکبر آقا بمیرد. آبجی زهرایم از اکبر آقا بدش می آد٬اما ننه می­گوید که اکبر آقا شوهر زهرامان بشه٬ وضعمون بهتر می­شه. خدا جان اکبر آقا چهل سال داره و تا حالا دو تا زنش مردند، آبجی زهرام فقط سیزده سال سن داره.

خدا جان الان نیم ساعت و هفت دقیقه است که دارم یکی یکی این حرفهای روی صفحه کلیدرو پیدا می کنم.

خدا جان اگر پول داشتم هر روز برای تو ایمیل می­زدم.خوش به حال آدم­های پولدار که هر روز بهت ایمیل می زنند. تازه همایون پسر همسایمون می­گفت با تو چت هم کرده، خوش به حالش.

راستی خدا جون، چه خوب شد به ما تلویزیون ندادی. یه بار که از جلوی مغازه رد می­شدم دیدم که آدم­های توی تلویزیون چه غذاهای خوشگلی می­خورند ،حتماً خوشمره هم هست نه؟

تا سه روز نان و ماست اصلاً به دهنم مزه نمی­کرد .بعضی وقت­ها٬ ننه که از رختشویی بر می­گرده با خودش پلو می­آره.خیلی خوشمزه است. خدا جان، ننه میگه این برکت خداست دستت درد نکنه.

راستی خدا جان تو هم حتماً خیلی پولداری که خونه­ات رو توی آسمون ساختی. تازه من عکس خو نه ییلاقی تو رو دیدم.همون که روی زمین هست و یه پارچه سیاه روش کشیدی. خیلی بزرگ هست­ها.تازه اون همه مهمون هم داری حق داری که روی زمین نیایی٬ چون پذیرایی از اون همه آدم خیلی سخته.

ما اصلاً خونه­مون مهمون نمی آد چون ما اصلاً کسی رو نداریم. ولی آقا جانم میگه که اگر کسی بیاد ساعتش را می­فروشه و میوه و شیرینی می خره.

ما مهمونی هم نمی­ریم چون ننه می­گوید بد است که یه گله آدم برود مهمانی.

خدا جان وقتم دارد تموم می­شه اگه بیشتر پول داشتم می­موندم و باز برات می­نوشتم. ولی قول می­دم دو هفته دیگه که مزدم رو گرفتم باز بیام و برات ایمیل بنویسم. خدا جان به خاطر اینکه درسهام خوبه از تو تشکر می کنم.

تازه به خاطر اینکه همه توی خونه همدیگر رو دوست داریم هم دستت رو می­بوسم.

من می­دونم که بعضی از آدم های پولدار خودکشی می­کنن٬ ولی من هیچ وقت خودم رو نمی­کشم.

تازه خدا جان من آدم­هایی رو می­شناسم که حتی اسم کامپیوتر رو نشیدند بیچاره­٬ شاید از اونها هم دفعه­ بعد برات نوشتم.

خدا جان نامه منو به کسی نشون نده و فقط خودت بخون.

صبر کن......

آخ­جون پنجاه تومن دیگه هم دارم. خدا جان٬ جوابم رو بده. فقط تو رو به خدا به خارجی برام ننویس. چون زبانم خوب نیست هنوز.

آخ راستی خدا جان یادم رفت حسن­مون داره دنبال کار می­گرده. یک کار بی­زحمت براش جور کن. هادی هم آبله مر غان گرفته. اگه برات زحمتی نیست زودتر خوبش کن.حسین هم و قتی ننه میره رختشویی همش گریه می­کنه.

آبجی فاطمه­مون هم چشماش ضعیف شده ولی روش نمیشه به آقا جان بگه٬ چون میگه پول عینک خیلی زیاده.اگه میشه چشمای آبجیم رو هم خوب کن.

خب....وقت تمومه دیگه پدرم در اومد خدا جان مهربان. اگه زیاد چیزی خواستم معذرت می­خوام ٬هنوز خیلی چیزا هست ولی روم نشد. دست مهربونت رو از دور می­بوسم .راستی خدا جان ننه بزرگ آرزو داره که بره مشهد پابوس امام رضا .یک کاری براش بکن بی­زحمت. باز هم دست وپات رو می بوسم.

منتظر جواب و کلیه هستم.

دستت درد نکنه

........................................

خواست دکمه ارسال رو بزنه دستش عرق کرده بود و چشمش سیاهی رفت یهو کامپیوتر خاموش شد.

خشکش زد.

صدایی ازپشت سرش گفت :اون سیستم ویروس داره نگران نباش الان دوباره میاد بالا.

اسکناس­های مچاله توی عرق کف دستش خیس شد. دیگه وقتی برای دوباره نوشتن نبود. یک قطره اشک از گوشه چشمش غلتید روی گونه­اش.

بلند شد پول رو داد و از کافی­نت زد بیرون ٬توی راه خودش رو دلداری می داد:

دو هفته دیگه باز میام...میام.


 
comment نظرات ()

 
محمدرضا رفیعی پور
ما همیشه خوشبختی را در دوردست‌ها می جوییم غافل از آن که خوشبختی همان لحظات زندگی‌مان هستند و می‌گذرند. خوشبختی از آن کسانی است که خواهان خوشبختی دیگران باشند.
نویسندگان وبلاگ:
مطالب اخیر:
کدهای اضافی کاربر :