بانک جامع داستان های کوتاه و آموزنده
داستان های کوتاه جذاب و خواندنی عاشقانه ، زیبا ، آموزنده ، کودکانه و خنده دار
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
داستان های پندآموز
نویسنده : محمدرضا - ساعت ۱٠:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٤
 

استاد دانشگاه با این سوال شاگردانش را به چالش ذهنی کشاند
آیا خدا هر چیزی که وجود دارد را خلق کرد؟

 

شاگردی با قاطعیت پاسخ داد : بله او خلق کرد
استاد گفتاگر خدا همه چیز را خلق کرد, پس او شیطان را نیز خلق کرد. چون شیطان نیز وجود دارد و مطابق قانون که کردار ما   نمایانگر ماست , خدا نیز شیطان است
شاگرد آرام نشست و پاسخی نداداستاد با رضایت از خودش خیال کرد بار دیگر توانست ثابت کند که عقیده به مذهب افسانه و خرافه ای بیش نیست
شاگرد دیگری دستش را بلند کرد و گفتاستاد میتوانم از شما سوالی بپرسم؟
استاد پاسخ دادالبته
شاگرد ایستاد و پرسیداستاد, سرما وجود دارد؟؟
استاد پاسخ داداین چه سوالی است البته که وجود دارد. آیا تا کنون حسش نکرده ای؟ 
مرد جوان گفتدر واقع آقا, سرما وجود ندارد. مطابق قانون فیزیک چیزی که ما از آن به سرما یاد می کنیم در حقیقت نبودن گرماست،در واقع سرما وجود ندارد. این کلمه را بشر برای اینکه از نبودن گرما توصیفی داشته باشد خلق کرد
شاگرد ادامه داد استاد تاریکی وجود دارد؟
استاد پاسخ دادالبته که وجود دارد
شاگرد گفتدوباره اشتباه کردید آقا! تاریک هم وجود ندارد. تاریکی در حقیقت نبودن نور است. نور چیزی است که میتوان آنرا مطالعه و آزمایش کرد. اما تاریکی را نمیتوان ، تاریکی واژه ای است که بشر برای توصیف زمانی که نور وجود ندارد بکار ببرد
در آخر مرد جوان از استاد پرسیدآقا, شیطان وجود دارد؟؟
استاد که زیاد مطمئن نبود پاسخ دادالبته همانطور که قبلا هم گفتم. ما او را هر روز می بینیم. او هر روز در مثال هایی از رفتارهای غیر انسانی بشر به همنوع خود دیده میشود. او در جنایتها و خشونت های بی شماری که در سراسر دنیا اتفاق می افتد وجود دارد. اینها نمایانگر هیچ چیزی به جز شیطان نیست
و آن شاگرد پاسخ دادشیطان وجود ندارد آقا. یا حداقل در نوع خود وجود ندارد.شیطان را به سادگی میتوان نبود خدا دانستدرست مثل تاریکی و سرما.کلمه ای که بشر خلق کرد تا توصیفی از نبود خدا داشته باشدخدا شیطان را خلق نکرد. شیطان نتیجه آن چیزی است که وقتی بشر عشق به خدا را در قلب خودش حاضر نبیندمثل سرما که وقتی اثری از گرما نیست خود به خود می آید و تاریک که در نبود نور می آید 

 

....آن مرد جوان همان آلبرت انیشتین بود

 

 

 

  •  
  •  

     

    روزی یکی از شاگردان شیوانا در حضور جمع از او خواست تا روش شناختن پلیدی از پاکی را به او بیاموزد . شیوانا پاسخ داد : " هر گاه دیدی رفتار یا گفتار یا نظریه یا عملی قصد نابود کردن کوچکترین واحد اجتماع یعنی خانواده را دارد بدان که پشت آن دید گاه و گفتار یا نظریه پلیدی پنهان شده است !؟ "

    شاگرد پرسید : " مگر کوچکترین واحد اجتماع چه ویژگی شاخصی دارد که همه پلیدان تاریخ در تلاش اند که آن را از هم بپاشند ؟ " شیمانا پاسخ داد : " از به هم پیوستن و کنار هم چیده شدن این واحد های کوچک است که جامعه بزرگ آرام آرام شکل می گیرد وپلیدی برای منهدم ساختن جامعه انسانی به اصلی ترین واحد تشکیل دهنده جامعه یعنی خانواده و یا پیوند متعهدانه یک زوج حمله می کند.

     

     

     

  •  
  •  

     

    تنها بازمانده یک کشتی شکسته به جزیره کوچک خالی از سکنه افتاد . 
    او با دلی لرزان دعا کرد که خدا نجاتش دهد و اگر چه روزها افق را به دنبال یاری رسانی از نظر می گذارند، اما کسی نمی آمد . 
    سرانجام خسته و از پا افتاده موفق شد از تخته پاره ها کلبه ای بسازد تا خود را از عوامل زیان بار محافظت کند و داراییهای اندکش را در آن نگه دارد . 
    اما روزی که برای جستجوی غذا بیرون رفته بود، به هنگام برگشتن دید که کلبه اش در حال سوختن است و دودی از آن به آسمان می رود. متاسفانه بدترین اتفاق ممکن افتاده و همه جیز از دست رفته بود . 
    از شدت خشم و اندوه درجا خشک اش زد............ فریاد زد: " خدایا چطور راضی شدی با من چنین کاری کنی؟ "
    صبح روز بعد با صدای بوق کشتی ای که به ساحل نزدیک می شد از خواب پرید. کشتی ای آمده بود تا نجاتش دهد . 
    مرد خسته، از نجات دهندگانش پرسید : شما از کجا فهمیدید که من اینجا هستم؟ 
    آنها جواب دادند: ما متوجه علائمی که با دود می دادی شدیم .
    وقتی که اوضاع خراب می شود، ناامید شدن آسان است. ولی ما نباید دلمان را ببازیم .......... 
    چون حتی در میان درد و رنج دست خدا در کار زندگی مان است .
    پس به یاد داشته باش ، در زندگی اگر کلبه ات سوخت و خاکستر شد، ممکن است دودهای برخاسته از آن علائمی باشد که عظمت و بزرگی خداوند را به کمک می خواند .

     

     

     

  •  
  •  

     

     

    روزی مردی خواب عجیبی دید . دید که رفته پیش فرشته ها و به کارهای آنها نگاه می کند . هنگام ورود دسته بزرگی از فرشتگان را دید که سخت مشغول کارند و تند تند نامه هایی را که توسط پیکها از زمین می رسند ، باز می کنند و آنها را داخل جعبه هایی می گذارند . مرد از فزشته ای پرسید : شما دارید چه کار می کنید ؟ فرشته در حالی که داشت نامه ای را باز می کرد ، گفت : اینجا بخش دریافت است و ما دعا ها و تقاضاهای مردم از خداوند را تحویل می گیریم .مرد کمی جلوتر رفت ، باز دسته بزرگی از فرشتگان را دید که کاغذ هایی را داخل پاکت می کنند و آنها را توسط پیکهایی به زمین می فرستند . مرد پرسید : شما چه کار می کنید ؟ یکی از فرشتگان با عجله گفت اینجا بخش ارسال است ، ما الطاف و رحمت های خداوند را برای بندگان به زمین می فرستیم . مرد کمی جلوتر رفت و یک فرشته را دید که بیکار نشسته . مرد با تعجب از فرشته پرسید : شما اینجا چه می کنید و چرا بیکارید ؟ فرشته جواب داد : اینجا بخش تصدیق جواب است . مردمی که دعا هایشان مستجاب شده ، باید جواب بفرستند ولی فقط عده بسیار کمی جواب می دهند . مرد از فرشته پرسید : مردم چگونه می توانند جواب بفرستند ؟ فرشته پاسخ داد : بسیار ساده ، فقط کافیست بگویند:

    خدایا شکر... 

     

     

     

  •  
  •  

     

    یه سخنران معروف سمینار خود را با بالا گرفتن یک 20 دلاری آغاز نمود. او از 200 نفر شرکت کننده در سمینار پرسید : " کی این اسکناس 20 دلاری رو دوست داره ؟"
    دست ها شروع به بالا رفتن کرد .

     

    او گفت : " من می خوام این 20 دلاری رو به یکی از شما بدم. اما اول بذارین یه کاری بکنم. " سپس شروع به مچاله نمودن اسکناس کرد.

     

    پس دوباره پرسید : " کسی هست که هنوز این اسکناس رو بخواد ؟ "

     

    باز دست ها بالا رفت .

     

    او اینگونه ادامه داد :" خب ، اگر من اینکار رو با اسکناس بکنم چی ؟ "
    و بعد اسکناس رو به زمین انداخت و با کفش خود شروع به مالیدن آن به کف اتاق کرد.

     

    سپس آنرا که کثیف و مچاله شده بود برداشت و باز گفت :" هنوز کسی هست که این 20 دلاری رو بخواد ؟ "

     

    اما هنوز دست ها در هوا بود.

     

    سخنران گفت :" دوستان من ، همگی شما یک درس با ارزش فرا گرفتید. شما بی توجه به اینکه من چه بلایی سر این اسکناس آوردم، باز هم خواستار آن بودید زیرا هیچ چیز از ارزش آن کم نشده بود و هنوز 20 دلار می ارزید . "

     

     

    خیلی از اوقات در زندگیمون، ما بوسیله تصمیم هایی که می گیریم و وقایعی که واسه مون پیش میاد، پرتاب، مچاله و به زمین مالیده می شیم . در این جور مواقع احساس می کنیم که ارزش خود را از دست داده ایم. اما مهم نیست که چه اتفاقی افتاده یا خواهد افتاد ، به هر حال شما هرگز ارزش خود را از دست نمی دهید :

    تمیز یا کثیف ، مچاله یا صاف ، باز هم شما از نظر اونایی که دوستتون دارن ارزش فوق العاده زیادی دارین .
    " ارزش زندگی ما بر اساس اون چیزی که هستیم تعیین می شه ."


     
    comment نظرات ()

     
    محمدرضا رفیعی پور
    ما همیشه خوشبختی را در دوردست‌ها می جوییم غافل از آن که خوشبختی همان لحظات زندگی‌مان هستند و می‌گذرند. خوشبختی از آن کسانی است که خواهان خوشبختی دیگران باشند.
    نویسندگان وبلاگ:
    مطالب اخیر:
    کدهای اضافی کاربر :